تبليغاتX
آریوبرزن

    اول شهريور ماه روز بزرگداشت پورسينا (پزشك توانا، وزیر و سیاستمدار، شاعر و فيلسوف بزرگ قرن پنجم هجری)  و روز پزشك است. غربيان او را به‌نام ‌ Avicienne می‌شناسند. کشورهای عربی بدلیل سهل انگاری ما او را دزدانه پزشك عرب! نام مي‌نهند (همانند ترکیه که مولوی را بی‌شرمانه ترک! می‌داند).

ابوعلي حسين‌ پسر عبدالله  معروف به‌ ابن‌سینا در سال 359 هجري خورشیدی (370 هـ ق) دردهکده خورميثن به دنيا آمد. پدرش عبدالله از اهالي خراسان بزرگ (بلخ) بود كه در زمان نوح پسر منصور پادشاه ساماني به بخارا منتقل و کدخدای خورميثن يكي از روستاهای بخارا گرديد.

وی در همين‌جا با زني به نام ستاره ازدواج كرد و نخستين فرزند آنها  حسين در اول شهريور    ديده به جهان گشود.

درباره نام ابن‌سينا که به‌معني فرزند سيناست دکتر پرويز شهرياري چنین نگرشی دارد:

 پدر يا پدربزرگ يا نیای سوم او هيچ كدام نام سينا را نداشته‌اند. برخي فرهنگ‌ها پشت هفتم او را سینا گفته‌اند که به‌نظر نادرست به‌نظر می‌رسد. پورسینا يا فرزند سينا به اين معناست كه او پزشك‌زاده بوده، يعني از خانواده‌اي بوده كه همه پزشک بودند، اما ميان آنها او بوده كه رشد كرده و شناخته شده است. درست همان‌طور كه كسي را كه در دريا كار مي‌كند، مي‌گويند: فرزند دريا.

سينا يا واژه پارسی باستان آن سئينه، پزشک مشهوري در تاريخ ايران بوده است كه از همه جاي گیتی براي درمان نزد او مي‌آمدند. او 700 سال پیش از ميلاد، در زمان مادها، در هگمتانه (همدان) زندگي مي‌كرده و صاحب مطب و دانشکده بوده است. سئينه از چنان شهرتي در پزشكي برخوردار بود كه پس از مرگ نام او تبديل به اسطوره مي‌شود. كلمه سيمرغ و سيرنگ در شاهنامه از همين نام گرفته شده كه پیشه‌اش طبابت بوده است. پر سيمرغ را در آتش مي‌انداختند و او حاضر مي‌شد و به درمان می‌پرداخت.

در همان دوران، يك سردار یونانی به نام تميستوكرس، براي جاسوسی و آشنايي با اوضاع و احوال ايران و شاید با هدف لشكركشي به ايران مي‌آيد. او وقتي به هگمتانه مي‌رسد، با سئينه و مكتب سئينه آشنا مي‌شود. چنان شيفته سئينه مي‌شود كه در هگمتانه مي‌ماند و يك دوره درس كامل در آن دانشکده مي‌خواند. در آن دانشگاه فلسفه، رياضيات، اخترشناسي و پزشکی تدريس مي‌شد.پس ‌ازاین‌كه تميستوكرس به روم برمي‌گردد، شرح زندگاني خود را مي‌نويسد و ما بیشتر آگاهي‌هاي خود را در مورد سئينه از او داريم.

درباره نام دیگر او‌ ابوعلي (پدر علي) لازم به یادآوری است که پورسینا ازدواج نكرده بود كه فرزندي داشته باشد.

پورسينا در ده‌سالگي قران و ادبيات را بطور كامل فراگرفت. در شش سال بعدي او به فراگرفتن فقه‌اسلامي ، فلسفه، علوم طبيعي، منطق، هندسه و ریاضی پرداخت .

در شانزده‌سالگي ابن سينا به پزشکی علاقه‌مند شد و در مدت زمان كوتاهي در اين دانش پيشرفت كرد. در هيجده سالگی بود كه به بالين نوح‌ پسر منصور، پادشاه ساماني فراخوانده شد و با درمان بیماری سخت فرمانروای ایران‌دوست توانست از كتابخانه بزرگ سامانيان بهره‌مند شود. كتابخانه‌اي كه بعدها به‌دست سپاهیان ترک سلطان محمود غزنوی و بدخواهان دستخوش آتش‌سوزی شد.

 نخستين كتاب بوعلي در بيست سالگي نگاشته شد. از آن زمان تا پايان عمر نه چندان عمر دراز و گهربارش نزديك به 238 كتاب به فارسي و عربي نگاشت. پدر بوعلي در 22 سالگي درگذشت و او ناچار شد چندي به مشاغل ديواني بپردازد.

در اين سالها سامانيان به‌دليل حمله‌های پی‌درپی سلسلة آل افراسياب ضعيف شده بودند. بنابراين بوعلي با دعوت احمد پسر محمد اسهلی وزیر دانشمند به گرگانج كه پايتخت خوارزم بود رفت، ولی اين اقامت كوتاه بود كه چرا علي‌بن مأمون فرماندار خوارزم از دوستان و خویشاوندان سلطان محمود غزنوي بود. ابوعلي سينا به‌همراه دانشمند ديگري به نام ابوسهيل مسيحي از بيم تحويل داده شدن به دربار محمود، از راه بيابان از خوارزم به گرگان رفتند تا به نزد قابوس وشمگير پسر زيار، پادشاه دانشمند و علم‌دوست خاندان زیار بروند. ولي در همين زمان قابوس کشته شد. بوعلي سالهاي بعدي عمر خود را  نيز بیشتر در سفر گذراند.

وی نخست به اصفهان و در سال 405 هـ ق به ري رفت؛ در سال 406  از آن‌جا به قزوين  و سپس رهسپار همدان شد. پادشاه دیلمی همدان شمس‌الدوله بيش از ديگران خريدار دانش و هنر بوعلي بود، بويژه آنكه بوعلي بيماري قولنج او را نيز درمان كرده بود . به اين ترتيب پورسینا در دستگاه ديلمیان به وزارت رسید. گرچه فرجام كار او زنداني شدن به اتهام نامه‌نگاری با مخالفان بود.

در زمان زندان او كتابهاي  الهدايه  و  رساله حي‌ بن يقطان   را نوشت. كتابهاي پزشكي بوعلي بیش از 16 كتاب مي‌شود كه از اين ميان مشهورترين آنها  قانون است. از ديگر آثار پزشكي بوعلي مي‌توان به  مقاله في‌علم النبض  در نه فصل اشاره كرد. الادويه القلبيه در مورد ساختمان و عملكرد قلب و الارجوزه في‌الطب  كه بيان مسائل پزشكي در قالب شعر مي‌باشد، از ديگر آثار پزشكي اين نابغة همه دوران‌ها مي‌باشد. وی در کتاب‌های خویش به تشریح اندام‌های درونی انسان پرداخته است (دانشی که قرن‌ها بعد در اروپا پدید آمد.)

پورسینا دانشنامه علايي را به زبان پارسي نوشت كه يك فرهنگ‌نامه بسيار جامعي مي‌باشد. همچنین مهمترین کتاب فلسفی او شفا نام دارد.

بوعلي سينا به سال 428 هـ ق در 58 سالگي درگذشت. آرامگاه او در همدان زیارتگاه دانش‌دوستان و میهن‌پرستان است.

 

+ روز دامپزشكی (گائوش روز)

+روز آزمایشگاهیان (روز بزرگداشت جرجانی)

+ مسـافري از ري (روز داروساز)

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در چهارشنبه 1386/05/31 و ساعت 6:57 |
233۷ سال پيش در روز 21 مرداد، آريوبرزن سردار بزرگ هخامنشي دفاع مردانه و شهادت‌جویانه خود را بر عليه دشمن مهاجم و ويرانگر يعني اسکندر مقدوني آغاز کرد.

    دويست سال بود كه كوروش بزرگ سلسله باشکوه و متمدن هخامنشي را بنياد  گذاشته بود. دويست سال بود كه كشور ما نيرومندترين و صلح جوترین كشور جهان به شمار مي رفت. تخت جمشيد با عظمت و شكوه خيره كننده اش مركز فرمان‌روايي اين سرزمين پهناور بود.

  در ميان اين همه شكوه و جلال ناگاه تندبادي سهمگين از سوي باختر وزيدن گرفت. اسكندر، مردي شهرت طلب، از سرزمين مقدونيه قدم بر خاك پاک ايران گذاشت و با لشكري بيكران به سوي قلب كشور ما رو آورد. اميدها به يك باره به نوميدي گراييد. آيا بايد به همين سادگي اجازه داد تا بيگانگان سرزمين مارا لگدكوب سم اسبان خود سازند؟ هرگز! هرگز! ميهن دوستان تا آخرين قطره خون خود در برابر دشمن پايداري خواهند كرد.

   اسكندر گجسته با سپاه فراوان خود بخشی از خاك ايران را درنور ديده بود و به سوي تخت جمشيد پيش مي آمد. براي ورود به فارس او و لشكريانش مي بايست از گذرگاهي تنگ در ميان كوه هاي سر به فلك كشيده بگذرند. از اين رو آريو برزن، سردار دلاور ايراني، تنها چاره را آن دانسته بود كه در اين گذرگاه راه را بر اسكندر و سپاه بيكران او بگيرد.

 آفتاب تازه تاريكي شب را زدوده بود كه آريوبرزن، برپشت اسبي زيبا و نيرومند سپاه خود را از پشت كوه به سوي بلندترين نقطه آن به پيش راند. اسب سردار، با يال هاي فرو ريخته و دم برافراشته پيش از اسب هاي ديگر، سوار خود را به بالا مي كشيد، هر چند گامي كه برمي داشت، بادي در بيني مي افكند، نفس را به تندي بيرون مي داد و سر را بالا مي كشيد و اين چنين آشفتگي و بي تابي خود را آشكار مي ساخت. گويي او نيز از سر انجام نا گوار اما پرشكوه و سرفرازانه سوار خود آگاه است.

   وقتي آريوبرزن و همراهان به بالاي كوه رسيدند، سپاهيان اسكندر وارد گذرگاه شده بودند. در اين هنگام آريوبرزن فرمان داد تا سربازانش همزمان با تیرباران سنگ هاي بزرگ را از بالاي كوه به پايين در غلتانند.
سنگ ها با قدرت هرچه تمام تر به پايين كوه مي غلتيدند و در ميان سپاه اسكندر مي افتادند يا در راه به برآمدگي يا سنگي ديگر برمي خوردند و خرد مي شدند و با شدتي حيرت آور درميان مقدوني ها فرو مي آمدند و گروهي را پس از گروه ديگر نقش بر زمين مي ساختند.
اسكندر كه تا آن هنگام در هيچ جا مانعي در برابر سپاه ویرانگر خود نديده بود، غرق اندوه گرديد، فرمان عقب نشيني داد و در حالي كه در هر لحظه تني چند از سپاهيانش به خاك مي غلتيدند به جلگه برگشت.

  در اين هنگام يكي از اسيران جنگي كه در سرزميني بيگانه گرفتار شده بود و تاریخنگاران نامش را لی‌بانی نوشته‌اند، به اسكندر پيغام داد كه من پيش از این، به اين سرزمين آمده ام و به اوضاع اين نواحي آگاهي دارم. راهي مي شناسم كه سپاه تو را به بالاي كوه مي رساند.
هنگامی كه شب از نيمه گذشته و تاريكي همه جا سايه افكنده بود، اسكندر، درحاليكه بخشي از سپاه خود را در جلگه جا گذاشته بود، در راهي كه اسير نشان داده بود پيش روي كرد.
آفتاب هنوز فروغ زرين خود را بر كوه و جلگه نتابانده بود كه سپاهيان آريوبرزن دريافتند كه دشمن از هر سو آنان را محاصره كرده است.

آيا بايد تسليم شد و چيرگي دشمن را بر خان و مان ديد و ذلت و خفت را به جان خريد يا جنگيد و خاك میهن را از خون خود گلگون كرد؟ دليران جان به کف ايران راه دوم را برگزيدند. آنان نه تنها تسليم نشدند، بلكه نبردي كردند كه پس از دوهزار و سيصد سال هنوز خاطره ي آن در يادها باقي است.

نبرد دلاوران ايراني شگفت آور بود. حتي آنان كه سلاح نداشتند به سپاه دشمن حمله مي كردند و مي كشتند و كشته مي شدند. آريوبرزن  با معدودي سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهي بسيار از آنان را به خاك افكند و با اينكه بسياري از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقه‌ي سپاه دشمن را بشكافد. او مي خواست زودتر از دشمن خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت.

 در اينجا آريوبرزن، اين سردار شجاع، بي باكانه بر دشمن حمله كرد. خود، خواهر و سپاهيانش چندان جنگيدند كه همگي كشته شدند و نموداري از شجاعت و از جان گذشتگي در راه ميهن را براي آيندگان به يادگار گذاشتند.


آري ايران ما،در درازنای تاریخ پرشکوه و سربلند خود هزاران هزار سرباز و سردار چون آريوبرزن به خود ديده است؛ مردان و زناني كه دلاورانه جنگيدند و با سربلندي و افتخار جان خود را فدا كرده اند؛ به کوچه‌ها و خيابانها بنگريد! همه‌جا نام اين دلاوران و شهيدان را مي‌توانيد ببينيد.

                                         نام و راهشان جاودانه باد.
           چون ايران نباشد تن من مباد            بدين بوم و بر زنده يك تن مباد

آریوبرزن که بود؟

+سالروز دفاع مردانه آريوبرزن از ميهن

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در یکشنبه 1386/05/21 و ساعت 6:31 |
شیخ شهاب‌الدین سهروردي در سال 549 قمري در دهكده‌ سهرورد زنجان زاده شد.  اينكه سال تولد او 549 است از شگفتي‌هاست، چراكه غالباً سال تولد بزرگانمان را نمي‌دانيم. زيرا بيشتر نام‌آورانمان از ميان مردم عادي برخاسته‌اند و نویسنده‌ای هم نبوده است تا تاريخ تولدشان را ثبت كند.

 دربرابر اين بي‌خبري، از سال درگذشت بزرگان آگاهي بيشتري داريم، چون با  تلاش‌هاي خود مي‌باليدند و به اشتهار مي‌رسيدند ونام‌هايشان هم در روزگار ثبت مي‌شد  هم در دفترهاي سرگذشت وتاريخ …
 بجز سال تولد سهروردي كه از آن آگاهي داريم، اين را هم مي دانيم كه سهرورد آن روزگار چيزي بيشتر از يك آبادي كوچك بوده و داشمنداني نام‌آور داشته‌است كه از جمله‌ي آنها یکی همين شيخ اشراق خودمان است و دیگری شيخ شهاب‌ عمر سهروردي صاحب كتاب عوارف‌الوعارف. (1)


سهرورد واژه‌ای پارسی به‌معنی گل سرخ می‌باشد. سهرsuhr   واژه‌ای فارسی باستان بوده که نخست به سخر suxr  و سپس به سرخ sorx دگرگونی یافته‌است. ورد varda  در فارسی باستان از واژه اوستایی ورذ varza  گرفته شده که در دوران اشکانیان به ول val  وvul  و سپس در زمان ساسانیان به گلgul   دگرگونی یافته است. (واژهای ورد عربی، رز اروپایی و ورت ارمنی همگی ازین ریشه‌اند.) (2)


حكيم ما، كودكي كه سالها بعد شيخ اشراق شد و چونان مانی پیامبر  به گناه انديشه‌ورزي، آزادگي، آزادمنشي و  به فتوای فقیهان خشک‌مغز  به شهادت رسيد، در فضای نوینی ديده به‌جهان گشود، محيطي كه در و ديوار آن گواه وجود فرهنگ وتمدني بود كه اكنون به گونه‌اي ديگر استمرار مي‌يافت، فرهنگ وتمدن معنوي باستاني ايران كه نقشي  ويژه و بس مهم در شكل گيري فرهنگ وتمدن معنوي و مينوي اسلام داشت.

  علامه اقبال لاهوري دريادداشت‌هاي خود در بزرگ‌داشت تمدن و فرهنگ ایرانی مي‌نويسد:
«اگر از من بپرسيد بزرگ‌ترين حادثه‌ي تاريخ اسلام كدام است، بي‌درنگ به شما خواهم گفت : فتح ايران و جنگ نهاوند.  جنگي كه به شكست نهايي سپاه ايران انجاميد، نه‌تنها كشوري آباد و زيبا را نصيب تازیان كرد، بلكه تمدن وفرهنگي باشکوه و كهن را نيز در اختيار آنان گذاشت.

 به زباني ديگر عرب‌ها با ملتي آزاده روبه‌رو شدند كه قادر بودند از عنصر آريايي خودشان و دین سامي، تمدني جديد به وجود آورد. تمدن اسلامي، محصول آمیزش تفكرات آريايي وسامي است. كودكي را ماند كه لطافت را از مادر آريايي وصلابت را از پدر سامي به ارث برده است. اگر اعراب ايران را نگرفته بودند بدون شک تمدن اسلامي ناقص مي‌شد. با فتح ايران مسلمانان به همان اندازه سيراب شدند كه اسکندر مقدونی از فتح ايران.» (3)


دکتر علی شریعتی نیز تمدن اسلامی را نتیبجه برخورد اندیشه‌های والای آریایی با دین اسلام می‌داند. وی پس از برشمردن ویژگی‌های بسیار ارزشمند و نیکوی آریایی، تمدن اسلامی و مذهب تشیع را نتیجه طبیعی این تماس می‌داند. (4)


همان‌طور كه همگان مي‌دانند شيخ اشراق با نوشته‌هاي خود سعي داشت، فرهنگ ايران باستان را زندگی تازه بخشد. او مي‌انديشيد كه چرا بايد چيزي راكه خود داشته‌ايم از بيگانه طلب كنيم. حكمت خسرواني که شهید اشراق پس از اسلام آن‌را برای نخستین بار در علوم کلامی و فلسفی وارد نمود، حاوي تمام مباني فلسفه نور وظلمت ومسائل مربوط به آن (یعنی همه مطالب عرفانی آریایی) بوده است.


فردوسی و سهروردی همانند دو بال سیمرغ زبان، فرهنگ، تاریخ و عرفان ایرانی را از نابودی نجات بخشیده و آن‌را به اوج آسمان‌ها رساندند. پیش از شيخ اشراق، حكيم ابوالقاسم فردوسي در قالب داستان‌هاي حماسي، ادبيات فارسي و تاریخ ایران را از طوفان حوادث نجات بخشيده بود و اینک سهروردی عرفان آریایی و ایرانی را.

شيخ اشراق مانند فردوسی بزرگ واژه‌‌هاي خورشید، کوه قاف، زال، سيمرغ، رستم، اسفنديار، سام، آهوبره و ... را در کتاب‌های خویش بکار برده است. او در رساله عقل سرخ این واژه‌ها را در معاني ويژه‌اي بكارگرفته كه هر يك نمادي براي يك حقيقت فلسفي ، عرفاني ومعنوي بشمار مي‌آيند.

شهید سهروردی داستان‌های شاهنامه را با تاویل عرفانی و نقد معنوی در رساله‌های خود (صفیر سیمرغ و عقل سرخ)آورده است. منظور او همانگونه که خود می گوید زنده کردن و جان دوباره بخشیدن به عرفان باستانی ایران است با دو یادگار قدیمی آن فریدون و کیخسرو (که دارای تجربه‌های عرفانی و فره ایزدی یا خوره می‌باشند). (5)


اینک چند نمونه از داستان‌های شاهنامه را  از دیدگاه عرفانی شيخ اشراق با هم می‌خوانیم. (۶)

 
داستان زال:
« …پير را گفتم شنيدم كه زال [روح روشن پرتاب شده در این دنیا] را سيمرغ [پرنده پر رمز و راز اوستا] پرورد ورستم اسفنديار رابه ياري سيمرغ كشت. پير گفت بلي درست است. گفتم چگونه بود؟ »
« …گفت: چون زال از مادر در وجود آمد رنگ موي ورنگ روي سپيد داشت. پدرش سام بفرمود كه وي رابه صحرا اندازند ومادرش نيز عظيم از وضع حمل وي رنجيده بود. چون بديد كه پسر كريه لقاست هم بدان رضا داد، زال را به صحرا انداخت. فصل زمستان بود وسرما، كس را گمان نبود كه يك زمان زنده بماند، چون روزي چند براين برآمد مادرش از آسيب فارغ گشت. شفقت فرزندش در دل آمد.
گفت يك باري به صحرا شوم وحال فرزند ببينم. چون به صحرا شد فرزند راديد زنده وسيمرغ وي رازير پر گرفته. چون نظر برمادر افتاد تبسمي بكرد.
 مادر وي رادربرگرفت وشير داد، خواست كه سوي خانه آرد بازگفت تامعلوم نشود.كه حال زال چگونه بوده است كه اين چند روز زنده ماند، سوي خانه نشوم. زال رابه همان مقام زير پر سيمرغ فرو هشت واو بدان نزديكي خود  را پنهان كرد.
چون شب در آمد وسيمرغ از آن صحرا منهزم شد . آهوي برسر زال آمد وپستان در دهان زال نهاد چون زال شير بخورد خود را برسر زال بخوابانيد. چنان كه زال را هيچ آسيب نرسيد مادرش برخاست وآهورا از سر پسر دور كرد وپسر راسوي خانه آورد. پير را گفتم آن چه سر بوده است؟ پير گفت من اين حال از سيمرغ پرسيدم. سيمرغ گفت زال در نظر طوبي به دنيا آمد ما نگذاشتيم كه هلاك شود.»
آهوبره را به دست صياد باز داديم وشفقت زال در دل او نهاديم تا شب وي را پرورش مي‌كرد وشيرمي‌داد وبه روز خود منش زير پر مي‌داشتم.


داستان رستم و اسفندیار:
« …گفتم حال، رستم واسفنديار؟ گفت چنان بود كه رستم از اسفنديار عاجز ماند واز خستگي سوي خانه رفت پدرش زال پيش سيمرغ تضرع‌ها كرد و در سيمرغ آن خاصيت است كه اگر آيينه‌اي يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند هر ديده كه در آن آيينه نگرد خيره شود .
زال جوشني از آهن بساخت چنانكه جمله مصقول بود ودر رستم پوشانيد و خودي مصقول برسرش نهاد وآيينه‌هاي مصقول بر اسبش بست. آنگه رستم را از برابر سيمرغ در ميدان فرستاد. اسفنديار را لازم بود در پيش رستم آمدن چون نزديك رسيد پرتو سيمرغ بر جوشن وآينه افتاد، از جوشن وآينه عكس بر ديده اسفنديار آمد، چشمش خيره شد، هيچ نمي‌ديد.  توهم كرد و پنداشت كه زخمي به هر دو چشم رسيد زيرا كه دگر ان بديده بود. از اسب در افتاد وبه دست رستم هلاك شد. پنداري ان دو پاره گز كه حكايت كنند و پر سيمرغ بود.»


دو پر سيمرغ:
اما اين كه پنداري« آن دوپاره گز كه حكايت كنند دوپر سيمرغ بود. » آن دوپر تعبيري ديگر از دوشعاع پر قدرت خورشيد است. نمادي از شعاع ظاهري خورشيد يعني درخت طوبي .
« …پير را كه پرسيدم كه گويي در جهان همان يك سيمرغ بوده است؟ گفت آن كه نداند چنين پندارد واگر نه هر زمان سيمرغي از درخت طوبي به زمين آيد واين كه در زمين بود منعدم شود معاً معاً، چنانكه هر زمان سيمرغي نيايد اين چه باشد نماند وهم چنان كه سوي زمين مي‌آيد سيمرغ را طوبي سوي دوازده كارگاه [12 نشان زرتشتی] مي‌رود . گفتم اي پير اين دوازده كارگاه چه چيز است ؟ »

درخت طوبي نماد خورشيد و جسمانيت اوست كه در فلك چارم قرار دارد و سيمرغ نماد روحانيت، نور وتاثير اوست كه موجب تداوم حيات در كره زمين است.

بامداد سيمرغ از آشيان خود به درآيد و پر بر زمين باز گستراند، از اثر پر او ميوه‌اي بردرخت پيدا شود و نبات برزمين. همانطور كه ملاحظه مي‌شود، معني مراد از پر سيمرغ دراينجا نور خورشید [مهر یا میترا] است.


منابع:
1- دکتر اصغر دادبه، ماهنامه آناهید، شماره 10
2- دکتر بهرام فره‌وشی، ایرنویچ، انتشارات دانشگاه تهران
3-  علی ‌اصغر دادبه، همان
4- دکتر علی شریعتی، بازشناسی هویت ایرانی اسلامی
5- بهناز شکوری، اندیشمند تاجیک، ماهنامه آناهید، شماره 10
6- شیخ شهاب‌الدین سهروردی، رساله عقل سرخ

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در دوشنبه 1386/05/01 و ساعت 6:45 |