تبليغاتX
آریوبرزن
روز 30 فروردین ماه را به نام روز آزمایشگاهیان و روز بزرگداشت جرجانی نامگذاری كرده‌اند. یعنی روز اسماعیل جرجانی پزشك، آزمایشگر و پژوهنده‌ی بزرگ ایرانی. شاید برای بزرگداشت نابغه و تیزهوشی كه تنها یكی از دانش‌هایش پزشكی بوده و در فقه، حدیث، عرفان و ادبیات پارسی نیز سرآمد روزگار بوده، تازه پس از 70 سالگی بزرگ‌ترین فرهنگ‌نامه‌ی روزگار خویش را نوشته، بسیای از بیماری‌ها را برای نخستین بار توصیف كرده، روش‌های آزمایشگاهی نوینی در آن زمان برای تشخیص بیماری‌ها ابداع كرده و با كتابش زبان علمی فارسی را جان دوباره‌ای بخشیده است؛ این كمترین كار باشد.


زندگی‌نامه
قرن پنجم هجری اوج شكوفایی فلسفه‌ اسلامی بود. در سایه‌ی آرامش و قدرتی كه دولت سلجوقیان و وزیر بزرگ آن دولت خواجه نظام‌الملك توسی به وجود آورده بود و با از بین رفتن تعصبات شدید و نیز كاهش قدرت خلفای ضد ایرانی و فارسی ستیز بغداد، گرایش به علوم عقلی رواج یافته بود؛ البته علوم عملی به آن چه كه ابن سینا و دیگران آموزش داده بودند منحصر بود. به نظر می‌رسید پزشكی ایرانی به نهایت خود رسیده و دیگر جای پیشرفتی ندارد و البته چنین بود اگر آن مرد نیامده بود.
نام كامل این مرد كه خیلی زود زبانزد آن روزگار شد، سید اسماعیل پسر حسن بود كه در گرگان (یا به تلفظ آن روزگار جرجان) زاده شد. كنیه‌اش ابوابراهیم بود و لقب‌هایش شرف‌الدین و زین‌الدین. با این حال همه به نام جرجانی می‌شناختندش.

تاریخ تولد جرجانی دقیقاً مشخص نیست و پژوهشگران از روی شواهد، آن را 434 هجری قمری تعیین كرده‌اند. با وجود اهمیتی كه جرجانی در تاریخ پزشكی ایران دارد، بر خلاف پزشكان مهم دیگر هیچ حكایت و افسانه‌ای از زندگی او ساخته نشده، بلكه اطلاعات زندگینامه‌ای هم درباره‌ی او بسیار كم است. این قدر هست كه جرجانی طب را نزد عبدالرحمان ابن ابی صادق آموخت.
عبدالرحمان پسر ابی‌صادق، از شاگردان ابن سینا بود كه به خاطر مهارتش در تشریح و نیز ترجمه‌هایی كه از كتاب‌های یونانی جالینوس داشت، به بقراط ثانی معروف بود. او پزشك كارآزموده‌ای بود كه پی‌درپی از سوی پادشاهان فراخوانده می‌شد؛ ولی او همانند همه‌ی ایرانیان آزادمرد هیچ‌گاه به دربار آنان‌که ستمکار بودند نرفت و در پاسخ هدایای گران‌بهای سلطان مسعود غزنوی گفت: دانش خرید و فروخت نمی‌شود. مرا نیازی به پذیرفتن این اموال نیست.


عجم زنده كردم بدین پارسی
سال 504 هجری، وقتی اسماعیل جرجانی وارد خوارزم شد، مردی هفتاد ساله بود و در اوج شهرت. قطب‌الدین محمد، تازه دولت خوارزمشاهیان را بنیان گذاشته بود و برای تقویت دولتش دانشمندان و هنرمندان را از سرتاسر ایران به دربار خود فرا می‌خواند. پس به محض رسیدن جرجانی به خوارزم، او را بزرگ داشتند و ماهیانه‌ای هزار دیناری برایش مقرر كردند. جرجانی كتاب‌هایش را در همین دوره‌ی پركار نوشت، و به نام پادشاه خوارزم.

او پنج كتاب نوشت كه گران‌سنگ‌ترین آن‌ها ذخیره‌ی خوارزمشاهی است. اهمیت این كتاب نه تنها در نوشته‌های پژوهشگرانه‌ی آن است كه با بیانی قاطع، فشرده و قابل فهم، سراسر دانش پزشكی آن روزگار را یك جا گرد می‌آورد، بلكه بیشتر در زبانی است كه به آن نوشته شده است.

كتاب ذخیره 10 بخش دارد:

1- فیزیولوژی و تشریح         2- آسیب‌شناسی عمومی و فیزیولوژی دوران كودكی           3- بهداشت عمومی و محیط زیست           4- تشخیص و پیش‌آگهی بیماری‌ها           5- تب     6- بیماری‌های داخلی و مامایی      7- جراحی، ارتوپدی و شكسته‌بندی      8- بهداشت شخصی و آرایش     9- زهرشناسی و پادزهر      10- داروشناسی

جرجانی را می‌توان دنباله‌رو برزویه‌ی طبیب، پزشك بزرگ ایرانی در روزگار ساسانیان دانست. او همان خدمتی را كه دانشمندان پیشین (فردوسی به تاریخ ایران و سهروردی به عرفان ایران) به زبان پارسی كردند، به فرهنگ فارسی كرد.
وی با تألیف این دانش‌نامه‌ی پزشكی بزرگ، توانایی‌های فراوان زبان فارسی را برای نگارش متون علمی نشان داد. تا پیش از جرجانی، تنها چهار یا پنج جزوه‌ی كوچك به زبان فارسی نوشته شده بود، اما عبارات و اصطلاحاتی كه او از كتب عربی رازی و ابن سینا برگرفت، بعدها پایه‌ای برای استفاده‌ی نویسندگان بعدی در زبان علمی فارسی شد.


علامه دهخدا كه خود با نگارش واژه‌نامه خدمتی بزرگ به زبان فارسی كرده، درباره‌ی ارزش ادبی كارهای جرجانی و نیز خدمت او به فارسی چنین نوشته است: ذخیره از لحاظ ادب، شاهكاری بی‌نظیر در نثر فارسی است.
پس از كتاب حاوی رازی و قانون پورسینا، ذخیره‌ی خوارزمشاهی بیشتر از هر كتاب پزشكی دیگری در تمدن اسلامی، ایرانی و جهانی مورد مراجعه و اقتباس قرار گرفت و به همان سرعتی كه كتاب قانون توانسته بود، به شهرت و محبوبیت رسید.

سرانجام وی به شهر مرو رفت و در همانجا درگذشت؛ در سال 535 هجری و در سن 95 سالگی؛ گفته‌اند تا زمان مرگ سالم و قوی بود.
تأثیری كه جرجانی بر پزشكی اسلامی گذاشت، فارسی كردن آن و ساده‌تر كردن آموزش پزشكی بود. درباره‌ی جرجانی گفته‌اند: او سنت پزشكی ایران باستان را زنده كرد. و نیز گفته‌اند: او دانش‌نامه‌ی متحركی بود كه یك دائره‌المعارف پزشكی از خود به جای گذاشت.

+ روز پزشك (روز بزرگداشت پورسينا)

+ روز دامپزشكی (گائوش روز)

+ مسـافري از ري (روز داروساز)

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در جمعه 1387/01/30 و ساعت 12:46 |
چه مرد است و اين مرد را نام چيست؟
 ايجاد پيوند بين تاريخ و افسانه، آن‌چنان آسان نمى‏نمايد تا از اين طريق بتوان به شخصيت تاريخى يا اسطوره‏اى قهرمانان شاهنامه يا داستانهاى اساطيرى ساير ملتها راه يافت. اگر به وجود افسانه‏اى قهرمانان با نگرشى جهان‏بينانه بنگريم، تبلور زندگى آدمهاى پيش ازتاريخ، منشها، آرزوهای درونى آنها را بازمى‏يابيم. بنابراين، توجه به شخصيت افسانه‏اى يا تاريخى رستم نيز قرنهاست كه مورد نگرش افراد جامعه و اهل تحقيق بوده و خواهد بود.
‌ مهم اين است كه نبايد اين افسانه‏ها را با خرافات يكى بدانيم، زيرا افسانه‏ها نگرشى به حماسه و بازپردازى روحى و تقويت جنبه‏هاى ملى و قومى دارند، اما خرافات سر در گريبان ناتوانى فرهنگى و تنگ‌ميدانى فرهنگى.

حماسه:
حماسه منظومه‏اى است مبتنى بر توصيف و تعريف اعمال پهلوانى، مردانگى، دلاورى، میهن‌‌دوستى و بزرگيهاى قومى، تهييج و تشجيع ملتى عليه دشمنان و بيگانگان و بيان سرفرازى يك ملت.
طبيعى است كه، در زمان اشغال يك سرزمين توسط نيروهاى بيگانه، مجموعه‏اى از داستانها و تمثيلها و لطيفه‏ها و نمايش منشهاى پهلوانى و قهرمانى و سروده‏هايى برمبناى تهييج عواطف و احساسات و مظاهر ميهن‌دوستى و فداكارى و ايستادگى در برابر دشمنان و ارج و قرب نهادن به صفات دليرانه جنگاوران و پهلوانان و قصه‏هايى در نشان دادن مظاهر شر و فساد دشمن، در بين مردم، دهان به دهان، نقل مى‏شود. داستان‌پرداز، اين حكايات را كه گاهى به اغراق نيز آميخته‏اند و معمولاً ذكر وقايع و رويدادهاى شگفت‏انگيز و تعجب‏آميز مى‏باشند  جمع‏آورى مى‏كند و بي آنكه در آنها دخالت يا تصرف نمايد، آنها را به رشته‌ی نظم مى‏كشد يا به زيور نثر مى‏آرايد.

محققان، منظومه‏هاى حماسى را به گونه‏هاى مختلف تقسيم كرده‏اند كه منظومه‏هاى حماسى ملى، حماسى دينى، حماسه‏هاى اساطيرى و پهلوانى و حماسه‏هاى تاريخى از آن جمله‏اند.
نوشته‏هاى حماسى پهلوانى، مسلماً در زمان زندگى پهلوانان يا نبرد روياروى آنها شكل نگرفته‏اند، بلكه قرنها پس از آنها به وجود آمده‏اند. بنابراين، زيربناى منظومه‏هاى حماسى و پهلوانى به اعصار و قرون كهن بازمى‏گردد و داستانهاى كهن هر عصر، الگو و پيش‌نيازى براى منظومه‏ساز قرون بعد از خود است.
حتماً لازم نيست كه منظومه‏هاى حماسى با جنگ و خونريزى در ارتباط باشد، بلكه خود مى‏تواند ذكر پهلوانيها، عقايد، آداب و رسوم و تمدّن و نحوه زندگى و دلاوريهاى يك قوم دربند يا از بند رسته باشد؛ چنانكه، در شاهنامه فردوسى، خصايص اخلاقى و مدنى و فرهنگى و وحدت ملى و مراسم اجتماعى و راه و رسم پهلوانى و مردم‏دارى و گذشت و فداكارى و پاكى و درستى و ديندارى و خرد و عقل و تدبير و حتى تعصب و يكجانبه فكرى و سرنوشت و تقدير و تراژدى و عشق و پاكدامنى را مى‏توانيم آشكارا دريابيم.
ابوالقاسم فردوسى (411-329 ه.ق) همه داستانهاى پهلوانى موجود زمان خود را، كه از گذشته‏هاى دور و نزديك برجاى مانده بود، با كوشش بسيار گردآورد و با دقت فراوان آنها را مرتب و منظم ساخت و به رشته‌‌ي نظم كشيد. او از اين عمل دو هدف داشت:
1- بيان سربلنديها و دلاوريهاى ايرانيان و نشان دادن روح پهلوانى و بيداردلى آنان، در زمانى كه بيگانگان ترك و تازى، سراسر خاك تابناك اين ملك اهورایی را در زيرپاى داشتند؛
2- نجات زبان پارسى نو كه در آن زمان دوره نوجوانى و جوانى خود رامى‏گذراند، از هجوم زبانهاى بيگانه و متجاوز ترکی و عربی.

رستم كيست؟
رستم قهرمان داستان و پهلوان دلبخواه و مورد علاقه‌ي فردوسى است كه در تمام ميدانهاى جنگ و پهلوانى از جانبدارى و دلبستگى حماسه‌سراى طوس برخوردار بوده است.
افزون بر فردوسی دیگر اندیشمندان ایرانی نیز رستم را نماد و سمبل یک انسان کامل و دارای همه ویژگی‌های برگزیده و خوب انسانی می‌دانند، مولوی می‌فرماید:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت         شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
در شاهنامه به عناصر پهلوانى و حماسى بسيار برمى‏خوريم. پهلوانان در اين كتاب عبارتند از پهلوانان سيستان، خاندان كاوه، پهلوانان اشكانى (كه عبارت بودند از گودرزيان، ميلاديان، فريدونيان و خاندانهاى ديگر)، خاندان نوذر (كه طوس فرزند او بود) و بالاخره سرشناس‏ترين و ممتازترين خاندانها، پهلوانان كيانى كه بزرگترين آنها فريبرز و اسفنديار بوده‏اند. رستم از يلان سيستان بود، ساكن زابل يا زاول. زابل در جنوب بلخ، مغرب خراسان و شمال بلوچستان واقع و مركز آن شهر غزنين بوده است  که از شهرهاى خراسان بزرگ و سيستان محسوب مى‏شد؛ و سيستان (سكستان، سگز، نيمروز يا سجستان) همان است كه امروز مركز آن، شهر زابل فعلى است كه در شمال شهرستان زاهدان واقع شده و در عهد باستان مركز ايران و حكومت‌نشين بوده و حضرت زردشت، زيج خود را در اين شهر بنا نهاده بود و، به طور قطع و يقين، مى‏توان گفت كه بزرگترين پهلوانان و دلاوران حماسى ايران از سيستان برخاسته‏اند.

نژاد رستم
نژاد رستم به جمشيد، پادشاه پيشدادى، مى‏رسد. جمشيد، هنگام فرار از ضحاك تازى، با دختر كورنگ، پادشاه زابل، ازدواج كرد و از او صاحب پسرى شد كه نام او را نور گذاشت. از نور «شيدسب» و از او«طورك» و از طورك «شم» و از شم «اثرط» و از او«گرشاسب» و از گرشاسب «نريمان» و از او «سام» به وجود آمدند. از سام فرزندى به دنيا آمد، كه در هنگام تولد سُرخ‌روى و سفيدْموى بود و بدين سبب او را «زال» يا زال زر، كه هر دو به معنى پير است، نام نهادند. سام از تولد اين فرزندِ پيرْسر شرمگين شد و براى نجات خود از اين ننگ، او را به البرزكوه برد و همانجا رهايش ساخت. اما سيمرغ آن كودك را به كنام يا آشيانه خود برد و از او پرستارى ومراقبت كرد تا بزرگ شد و پهلوانى دلير و بى‏باك گشت و آنگاه به سوى پدر– سام– بازگشت. در هنگام عزيمت زال، سيمرغ، چند پَر از پرهاى خود را به او داد و از او خواست كه هرگاه سختى بزور نمايد يا دشمن سرسختى فرا رسد فوراً پر را آتش بزند تا سيمرغ حاضر گردد و گره از كار او بگشايد. از زال و رودابه فرزندى پديد آمد كه او را رستم نام نهادند.

رستم
در ادبيات پهلوى، «رتس تخمك»، «رتس تهم» و «رتس تخم» و در فارسى، «رس تهم» و رستم. لكن در اوستا، نامى از زال و رستم برده نشده، اما نام «راوت ستخم»، به عنوان يكى از القاب گرشاسب، در اين كتاب آمده است. رستم در فارسى به معنى قوى، بزرگ هيكل، درشت‌اندام و رشد كرده آمده است.
رستم فرزند زال بود، همان پرورش يافته‌ي سيمرغ. او قدرت فوق بشرى داشت؛ كيقباد، كيكاوس و كيخسرو را به پادشاهى رساند؛ ديو سفيد را كشت و دوبار كيكاوس را از بند نجات داد؛ در تمام ميدانهاى جنگ و پهلوانى پيروز بود و، براى عظمت ايران، پيكار بسيار كرد؛ از هيچ‌كس وهيچ‌چيز هراس نداشت؛ قدی بسیار بلند داشت، ششصد سال عمر كرد؛ گرز او نهصد مَن ‏وزن داشت؛ هيچ اسبى توان سوارى دادن به او را نداشت جز رخش، كه اسبى استثنايى بود.

رخش از مصدر رخشيدن و درخشيدن آمده است، كه خود ارتباطى نزديك با خورشيد و دين مهرى دارد. رنگ رخش تركيبى بود از قرمز و زرد و سفيد و گلهاى بسيار كوچك در ميان آنها. زيردم و از چشم تا دهن اسب، سفيد بود و آن را «بورابرش» مى‏گفتند. رنگهاى زرد و سرخ و سفيد رخش نيز تأمل انسان را از رنگ نور خورشيد برمى‏انگيزد. رخش داراى عقل و هوش و شجاعت بسيار بود و با رستم به زبان خود سخن مى‏گفت و يكبار اژدهايى را كشت.

رودابه
مادر رستم، دختر مهراب كابلى، پادشاه كابل، بود. گفته‏اند كه رستم از نسل رود است، زيرا كه خورشيد ازروى رودخانه طلوع مى‏كند و واژه رودابه نظر در همين مطلب دارد. درباره‌ي وجه تسميه‌ي رستم– علاوه بر اينكه اين واژه ساده شده‌ي كلمه‌ي رست تهم، رس تهم و رس تخم، به معنى كشيده‌قامت و قوى‌هيكل است– داستان ديگرى را هم ذكر كرده‏اند و آن اينكه، پس از شكافتن پهلوى رودابه و بيرون كشيدن رستم به اشارت سيمرغ، چون رودابه بهبود يافت، كودك را نزد او بردند و او از شادى فرياد كشيد و گفت: «از بلا رستم»، يعنى آسوده شدم، و از اين جهت او را رستم نام نهادند.

در هنگام تولد رستم:
به يك روزه گفتى كه يكساله بود                يكى توده سوسن و لاله بود
از كودكى، زورمند و قوى بود. در همان اوان كودكى، پيلى بزرگ را كشت و به دژ «سپند» رفت و اهل دژ را به انتقام خون نريمان به قتل آورد و «كُك كوهزاد» را، كه زال خراجگزار او بود، بكشت. رستم بارها با افراسياب تورانى، براى نجات ايران، جنگيد و او را شكست داد. كيقباد را به پادشاهى رسانيد و، در عصر پادشاهى كيكاوس و كيخسرو، پهلوانيهاى بسيار كرد. سودابه ناپاک (همسر كيكاوس) را، كه عامل قتل سياوش شده بود، كشت و براى نجات فرنگيس و كيخسرو، كه پس از قتل سياوش در بند افراسياب بودند، گيو را به توران‌زمين فرستاد. بیژن را از بند رها ساخت. در اواخر عهد گشتاسب، با اسفنديار رويين‏تن نبرد كرد و در آخر، به چاره‏گرى سيمرغ، او را كور كرد و كشت و، در يك واقعه بسيار غم‏انگيز و تراژيك، فرزندش سهراب (سرخروى) به دست وى به قتل رسيد. در زمان كشتن اسفنديار، رستم پانصد سال عمر داشت و در عهد پادشاهى بهمن، پسر اسفنديار و نوه‌ي گشتاسب، كه خود از تربيت‌يافتگان رستم بود، به حيله‌ي برادر خائن خود، «شغاد»، در چاه افتاد. در اين واقعه، رستم و رخش هر دو تلف شدند. اما رستم قبل از مرگ فجيع خود از برادرش شغاد، كه برسر چاه بود، تير و كمان خواست. شغاد تير و كمان را به وى داد و خود در پشت درخت چنارعظيمى پنهان شد. رستم از داخل چاه، تيرى به سوى چنار رها كرد، به طوري كه تير از چنار گذشت و بر بدن شغاد نشست و چنار و شغاد به هم دوخته شدند. مرگ رستم در سنّ ششصد سالگى وى روى داد.

خاندان رستم
همان‏گونه كه بيان شد، رستم فرزند زال يا دستان بود. زال فرزند سام و سام فرزند نريمان بود. رستم، علاوه برشغاد، برادر ديگرى نيز داشت به نام «زواره» و خود رستم سه پسر و دو دختر داشت: سهراب، كه به دست وى كشته شد؛ جهانگير كه به طور ناشناس با پدر جنگيد ولى شناخته شد و از مرگ رهايى يافت، اما عاقبت ديوى او را از كوه پرتاب كرد و كشت؛ سومين پسر او فرامرز بود، كه بعدها به دست بهمن، پسر اسفنديار، به كين‏خواهى پدر، بر دار رفت. دختران رستم يكى «زربانو» بود و ديگرى «گشسب بانو». از سهراب نيز پسرى در وجود آمد به نام برزو (خوش‏قامت)؛ و از برزو پسرى پديد آمد به نام «شهريار».
بهمن، فزرند اسفنديار، پس از بردار كردن فرامرز، فرزند او «آذربرزين» را همراه با زربانو و گشسب بانو، زال، پدر رستم، و دو فرزند زواره (فرهاد و تخار) به بند كشيد؛ ولى به اشارت عمويش، «پشوتن»، آنها را به جز آذربرزين بخشيد و او را با خود به بلخ برد، اما در بين راه نجات يافت و بعدها با بهمن صلح كرد و جهان‌پهلوان سپاه او شد.

افسانه يا حقيقت
به طور مسلم، معلوم نيست كه داستان رستم از چه زمانى وارد زبان فارسى شده است. محققان و مورخان حدسهاى بسيار زده‏اند.

 در اوستا، كتاب دينى زردشت، نامى از رستم و زال نيامده است و درست هم همين است؛ زيرا كه رستم دين بهى را نپذيرفت و دعوت اسفنديار هم براى ورود او به اين دين مؤثر نيفتاد و تا آخر در آيين مهرى باقى ماند. البته، بايد گفت كه همه‌ي اين حدسها فرضيه‏اى بيش نيست. در متن پهلوى بندهشن، همچنين در كتاب اشکانی «درخت آسوريك»، از رستم نام برده شده است. بدون ترديد، داستان رستم يك داستان حماسى ملى است، در مقابل روايات دينى عصر گشتاسب و اسفنديار.

بعضى گفته‏اند رستم همان گرشاسب است، زيرا تمام صفات اين دو نفر نزديكى بسيار به هم دارند و محققان، داستان زال و رستم را با داستان گرشاسب از هم جدا نمى‏دانند و ريشه‌ي داستان او را در فرهنگ ملى و محلى مردم سيستان يا زرنگ يا نيمروزجستجو مى‏كنند و آن را بازمانده زمانى مى‏دانند كه سيستان در تصرف اقوام سكايى (یکی از شاخه‌های نژاد آریایی) بوده است.
حكايت رستم در عصر ساسانى در بين مردم موجود و رايج بوده و حتى در صدر اسلام اين داستان و داستانهاى ديگر ايرانى توسط شخصى به نام «نضربن حارث» در مكه روايت مى‏شد. نضر بن حارثه اين داستانها را از مردم بين‏النهرين فراگرفته بود. بنابراين، بايد گفت كه افسانه‌ي رستم نه تنها در مشرق ايران بلكه در مغرب اين سرزمين نيز رواج داشته است.
برخى از پژوهشگران، فرضيه‌ي سكايى بودن داستان رستم را قابل ترديد مى‏دانند، زيرا فارسى بودن نام رستم فرضيه‌ي سكايى بودن داستان رامنتفى مى‏سازد. پس، داستان رستم بايد مربوط به پيش از زمان تسلط سكاها بر سيستان باشد، كه از مشرق ايران به اين سرزمين تاخته بودند؛ و قطعاً اين داستان مربوط به چندين قرن قبل از ساسانيان است، به طورى كه در عصر ساسانى، اين داستان كاملاً شناخته‌شده و مشهور بوده است.
شاید رستم مانند بعضى از پهلوانان ديگر شاهنامه– مثل گيو، گودرز و بيژن و ميلاد– از سرداران و پهلوانان عصر اشكانى بوده است، كه در سيستان داراى قدرت بسيار بوده‏اند. اگر چنين باشد، رستم، علاوه بر يك وجود افسانه‏اى و حماسى، يك شخصيت تاريخى نيز مى‏باشد كه، تدريجاً و به مرور زمان، به وجودى افسانه‏اى و حماسى تبديل شده است و تمام خصلتهاى پهلوانى در وجود او گرد آمده است. اما چون مدارك و اسناد عصر اشكانى به دست ما نرسيده و ساسانيان تمام آثار اشكانيان را از بين برده‏اند، آن‌چنان كه بايد و شايد از شخصيت تاريخى رستم اثر چندانى در دست نداريم و بايد، مثل ساير قهرمانان و شاهان افسانه‏اى شاهنامه، به وجود افسانه‏اى او قناعت كنيم. اما اين دليل، انكار وجود تاريخى او به سبب نبودن مدارك و اسناد نمى‏تواند باشد و اگر، با شك و ترديد، وجود تاريخى او را بپذيريم، بايد قبول كنيم كه اين وجود غير از شخصيت افسانه‏اى او است، كه ششصد سال عمر كرد و قدی بسیار بلند داشت و قدرت و زور خود را نزد سيمرغ به امانت مى‏گذاشت و هنگام راه رفتن تا زانو در گل فرو مى‏رفت؛ زيرا كه او هم خود از عجايب روزگار بود و هم رخش او؛ و نكته آخر اينكه، اسطوره و افسانه، مخصوص دوره‏اى است ویژه و مردمانى خاص، كه با اسطوره و افسانه‏هاى خود مى‏زيسته‏اند و ما امروز زندگى و خط سير حيات مردم هزاران سال پيش و آمال و آرزوهاى آنها را در لابلاى افسانه‏ها و اساطير آنان درمى‏يابيم.

در پایان بد نیست اشاره ای به سورنا (سورن پهلو)  سردار اشکانی داشته باشیم. از دیگر نام‌آوران خاندان سورن، وینده‌فرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت و برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند.

دکتر سید جعفر حمیدی

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در جمعه 1387/01/16 و ساعت 12:59 |