تبليغاتX
آریوبرزن

5 شهریور به‌مناسبت بزرگ‌داشت زکریای رازی یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان ایران و جهان، روز داروساز نام گرفته‌است.رازی (که کشورهای غربی او را به‌نامRhazes می‌شناسند) نیز متاسفانه همانند پورسینا بدلیل سهل‌انگاری ما، توسط کشورهای عربی ب‌عنوان دانشمند عرب به جهان شناسانده می‌شود.

در 5 شهريور 209 هجري خورشیدی در شهرري كودكي به دنيا آمد كه درآینده به «جالينوس ایران و جهان اسلام» شهرت يافت. از هنگامه جواني رازي آگاهی چنداني در دست نداريم. آنچه مسلم است او تحصيل پزشكي را در سال‌های بالای زندگی در همان شهر خود آغاز كرد و مدتي نيز رييس بيمارستان اين شهر بود.

  سپس به بغداد رفت و رياست بيمارستان بزرگ بغداد ( عضدي) زا برعهده گرفت. این بیمارستان به‌دستور عضدالدوله دیلمی پادشاه ایرانی و دانش‌دوست خاندان بویه ساخته شده بود. رازي برای انتخاب جایگاه ساخت بيمارستان از روشي نوین بهره برد، به اين ترتيب كه در چهار نقطه در نظر گرفته شده از شهر برای بناي بيمارستان تكه‌اي گوشت قرار دارد و جایی را كه در آن گوشت ديرتر فاسد شده، براي ساخت بیمارستان پيشنهاد كرد. رازي با بيماران خود بسيار مهربان بود و به دانشجويان خود اندرز مي‌داد كه نسبت به تهيدستان مهربان باشند.

رازي در دانش پزشکی كتابهاي بسيار باارزشي نوشته است. مشهورترين كتاب او «حاوي» در سي‌جلد مي‌باشد كه در حقيقت يك دايره‌المعارف پزشكي است كه در آن بيماريهاي گوناگون و درمان آنها  مورد بحث قرار گرفته است . البته او خود در دوران زندگی موفق به تكميل اين اثر نشد و پس از مرگش ابن عميد وزير دانشمند ركن‌الدوله پادشاه ديلمي با كمك شاگردان رازي به جمع‌آوري و تكميل آن دست زد. اين كتاب در دوازده بخش تدوين شده است كه عبارتند از : درمان بيماران، بيماريها، بهداشت،‌ شكسته‌بندي، زخم‌ها، داروها، خوراکی‌ها، داروهاي تركيبي، پیشه پزشكي ، داروسازي ، بدن و كالبدشكافي، و از كارافتادگي اندام‌ها .

از ديگر آثار رازي کتاب  «جدري و حصبه» كه در آن به روش علمي به شناسایی بيماري آبله و سرخك از يكديگر پرداخته است. رازي نخستين پزشکي است كه به روش علمي اين دو بيماري را از يكديگر افتراق داده است يكی از آثار مهم رازي «رساله شميه» است كه به نام ديگرش « چرا ابوزيد بلخي در وقت بهار هنگام بوييدن گل سرخ دچار زكام مي‌شود؟» هم شهرت دارد. ( ابوزيد استاد فلسفه رازي بوده است.)اين رساله از نخستين كتابهاي ايمني‌شناسي جهان به شمار مي‌رود.

«منصوری در تشریح» کتاب دیگر رازی است که در آن درباره آناتومی (اندام شناسی)، کالبدشکافی و تشریح اندام، اثر خوراکی‌ها و دارو، بهداشت و زهرشناسی بحث می‌کند.

. رازي از نخستين افرادي است كه از دانش شيمي در علم پزشكي استفاده كرد، به همين دليل او را پدر داروسازي و شيمي كاربردي نيز لقب داده‌اند. تهيه اسيدسولفوريك به وسيله تقطير زاج سبز و توليد الكل از طريق نقطير مواد نشاسته‌اي و قندي تخمير شده و استفاده از الكل در داروسازي و مصارف پزشكي از جمله كارهاي رازي در حوزه اين دانش به شمار مي‌رود. او را مکتشف این دو ماده شیمیایی در گیتی می‌دانند.

 «مفيدالخواص»، «من لا يحضره الطبيب»، «اقراباذين»، «شک بر جالينوس» ، ‌«برء الساعه»(درباره فوريتهاي پزشكي و اورژانس )، «الحصي المتولد  في‌الكلي و المثاني»(درباره سنگ كليه و مثانه) از ديگر كتابهاي ارزشمند رازي هستند.

رازي در ميان پژوهشگران تاريخ علوم به وارستگي و امانتداري علمي معروف است، زيرا آنچه را که از منابع و مراجع ديگر گفته، به گوينده و منبع اصلي نسبت و ارجاع داده است. تعداد رساله‌ها و كتابهاي رازي در منابع مختلف از 123 تا 235 ذكر شده كه بسياري از آنها امروز در دسترس نيست. رازي در پنجم شعبان 313 هـ ق زندگی را بدرود گفت.

+ روز دامپزشكی (گائوش روز)

+روز آزمایشگاهیان (روز بزرگداشت جرجانی)

+ روز پزشك (روز بزرگداشت پورسينا)

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در یکشنبه 1387/06/03 و ساعت 22:2 |

13 تیر، تيرگان روز از تير ماه، جشن يادمان آرش است وچه پرشكوه است پيمان ما براي پاسداشت نام ايران جاودانه در گستره‌گيتي.

 

داستان آرش:

آرش زه كمان را كشيد، تا انجا كه بازوهاي ستبرپ كمان شدند و جانشين تيري كه از چله كمان رها شد

داستان آرش كمانگير، داستان پیکار تا سرحد مردن و شهادت است. قصه آشناي پهلوانان ايراني وجنگ ايران وتوران. داستان چشم آرزومند مردمي كه دوخته به كمان مرد دليري از تبار ايرانيان آریایی نژاد بود .

 آریامردي كه مهم نيست نامش آرش بود يا ارخش، اشک بود یا ارشک؛ مهم نيست كشاورز بود يا سپاهي. تنها مهم است كه از تبار ايراني بود وبه راد مردي مشهور.

"منم آرش، سپاهی مرد آزاده... مجوییدم نسب، فرزند رنج و کار"

 

 چون افراسياب بيدادگر شاه توران زمين را ديد پيراهنش راپاره كرد وگفت:

تن من را نگاه كن كه تندرست است اما مي‌دانم در راه انداختن اين تير مي‌ميرم ونشان ايران زمين برآسمان بوسه خواهد زد.

"که تن بی‌عیب و جان پاک است"

 

 آنگاه آرش از بلندترين قله‌هاي البرز بالارفت، جايي كه سرش به آسمان مي‌ساييد وتير كوچكش را از چله رها كرد و خودش جان سپرد. مي‌گويند سرداران ايران و توران روزها پشت سرآن تير دويدند و راندند و با چشم‌هاي شگفت‌زده ونگرانشان ديدند، چگونه تير آن رادمرد افسانه‌اي بر درختي بزرگ وتنومند، كنار ساحل رود جيحون فرود آمد.

"ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرورفتن به کام مرگ شیرین است؛ همان بایسته‌ی آزادگی این است."

 

بازهم مي‌گويند همان موقع بود كه روح از چله رها شده آرش آرام گرفت. بركنار درخت گردويي هزار فرسنگ دورتر از دماوند؛ و منوچهر شاه ايران زمين آن درخت را نشان آرش خواند. درختي كه تيري چوبي را در قلبش پذيرفته بود. تير كوچكي كه نشان تمام جان وعشق و آرزوي ايرانيان بود.

"آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش؛ کار صدهاهزاران تیغه‌ی شمشیر کرد آرش"

 

سخنی با آرش:

مي‌دانم بسیار بزرگ و بزرگوارتر از من و بسیاری دیگر از ایرانیان بوده‌ای. اما هيچ عنواني را كنار نامت نمي‌آورم، چراكه مي‌پندارم كه هر عنواني جز نام تو از مرتبه‌ات مي‌كاهد وچهره‌ي مينويت را مي‌آلايد.

نام تو به فره نام ايران است و بلندي قامتت به بلنداي دماوند سپيد يال، چنان كه بستر سينه‌ات را به فراخي دشت ميشان دانسته‌اند؛ و سياهي گيسوانت به شب‌هاي مخملين سبلان ایران زمین مانند شده.

 

آرش! دوست دارم بدانم آن شب برتو چه گذشت، آن شب تاريك پس از شكست از افراسياب بیگانه. آن شب كه منوچهر شاه بی‌کفایت پیشدادی مردانش را واداشت در كوچه ‌پس‌كوچه‌هاي ايران فرياد زنند وكمانداري شيواتير را بجويند؛ كه بر البرز كوه برآيد وجنگ اهريمنانه تورانيان را به تيرپراني به پايان برد.

 

آن شب تو دربسترت خفتي يا گريستي؟

شايد آن شب هزاران نفر خفتند وگفتند: ما را چه به شيواتيري و مرزاندازي كه لقمه‌ناني مي‌خواهيم از براي زندگي چه درايران چه در توران زمين. و هزاران افسوس که چه اندیشه ناپاکی.

"غیرت اندر بندهای بندگی پیچان، عشق در بیماری دل مردگی بی جان"

 

وچه هزاران هزاري كه گريستند از ناتواني و درماندگي؛ و چه سربازان و سردارانی که نالیدند از بی‌کفایتی حاکمان؛ وچه زن‌ها كه نفرين گفتند افراسيابان را كه غارتگران شادماني ايران بوده‌اند.

"کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنار در، مردها در راه."

 

 من مطمئنم كه آن شب تو نخفتي و نه گريستي، تو انديشيدي كه آرش از اين خاك است كه معنا مي‌يابد و ميان آرش و خاك، خاک پاک و اهورایی  را برگزيدي.

 

آرش! دوست دارم بدانم آن لحظه كه برهنه شدي تا پيچاپيچ اندامت را نمايان كني كه بگويي تني سالم به نبرد دشمن آمده افراسياب در دل چه مي‌انديشيد؟

"دشمنانش در سکوتی ریش‌خندآمیز، راه واکردند"

 

او تيرت را هرآيينه كوتاه پر مي‌پنداشت كه بلندي انديشه‌اش به كوتاهي علف‌هاي هرز كنار جيحون بود. افراسياب و دیگر ایران‌ستیزان غافلند كه اهورامزدا سرزمين خود ايران را به فره ايزدي پاس مي‌دارد و فرشتگان پاک را فرمان مي‌دهد راهي پديد آرند كه تير تو، تير ايران، چنان شتابان و راست رود كه نيم‌روز بعد بر كهنسال گردويي فرود آيد و آنجا مرز ايران كه نه، نقطه ستايش عشق باشد.

 

آرش! اما يك پرسش وپاسخ تاریخي كه سرانجام خود يافتم، آنگاه كه سرگذشت مقدس ایران را مي‌خواندم وجابجايش از ياري فرشتگان به فرمان پروردگار یکتا مي‌ديدم، مي‌انديشيدم اگر ايران سرزمين برگزیده اوست، پس چه نيازي به تو و به رستم، به کاوه و به آریوبرزن، به سورنا و به همت، به باکری و سرافراز؟ كه او مي‌توانست خود به دست معجزه‌ ايران را از مکر كژانديشان واهريمن‌خويان نگاهبان باشد.

 

خواندم، خواندم و اندیشیدم تا ديدم كه هيچ معجزه‌اي نيست مگرآن كه آغازي زميني داشته باشد.

چرا که یزدان پاک خود فرموده است: همانا خداوند سرنوشت هیچ تباری را دگرگون نمی‌سازد مگر آن‌که خود بخواهند.

و تو نقطه آغاز آن معجزه بودي  ودانستم كه معجزه‌اي در كار نخواهد بود مگر آن‌كه ما بخواهم. معجزه از دل ما آغاز مي‌شود و آب را مي‌شكافد و باران را فرمان بارش مي‌دهد.

 بي تو و پاك انديشي‌ات ، خداوند توانا هيچ فرشته‌اي رافرمان نمي‌داد كه تير را هزار فرسنگ آن‌سو فرود آرند و ايران را بگسترانند تا ان سوي فرغانه.

 اگر پري نهفته‌رخ است وديو در كرشمه حسن؛ منم كه پري را رانده‌ام وديو را خوانده‌ام.

کنون دارم به پاس اين یافته، خود را عادت مي‌دهم كه در انتظار هيچ معجزه‌اي نباشم، هيچ چيز براي سرزمين اهورایی ایران رخ نخواهد داد مگر آن كه من بخواهم، تو بخواهی و ما بخواهیم.

"در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز"

 

روزهاست كه در پي كمان خود هستیم. كمان ما ديگر آن چوب خم‌شده و زه پوستينش نيست. كمان ما از جنس امروز است و تيري مي‌خواهیم كه چون به پرواز درآيد خاك سپند ایرانمان را معنايي ديگر بخشد. ما بر دماوند مي‌ايستیم، اما تيرمان نه در گستره خاك كه بر بلندای آسمان مي‌رود ومي‌رود، بي فرود تا ايران ما دوباره معنا بگيرد وبر صدرگیتی  نشيند.

"شعله بالا می‌رود پرسوز"

 

صبح‌گاه سیزدهم تیرماه به احترام نام تو و به عشق ايران زمين، یادی از تو خواهیم کرد، چنان كه نیاکانمان در جشن تیرگان مي کردند، و خداوند را با عشق مي‌خوانيم كه كشتزارهامان سرسبز وبارور باشد و دلهامان شاد، ایران سربلند باشد و فرزندانش مایه افتخار.

باشد آنچنان كه ذره‌ذره پراكنده برخاك ايران آریایی، از هرجا گلي رويد وچشمه‌اي جوشد و همگان همه با هم نام سرزمين مادري را فرياد زنند.

 

و در پایان:

دلبسته داستان آن پيرزنم كه پیش از رفتن آرش به سوي كوه البرز در كوره‌راهي جلوي اسبش را گرفت وگفت: كاش تيرت تا سرزمين مرو راه بسپارد، سرزميني كه فرزند من انجا فرماندار است و چشم به دستان تو دارد. وتير تا مرو رفت واز آنجا هم گذشت. نمي‌دانم به آرزوي آن پير زن يا نفسي كه فرشتگان دربازوي آرش دميدند يا آن همه عشقي كه آرش در كمانش رها كرد.

 

پی‌نویس: شعرهای درون گیومه از زنده‌یاد سیاوش کسرایی  

هفته نامه عصر نی‌ریز، شماره 257، 9/4/57، دکتر حسنعلی پیشاهنگ

 

+ روز قلم و نویسنده در ایران باستان (جشن تيرگان)

 

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در پنجشنبه 1387/03/30 و ساعت 15:26 |
روز 30 فروردین ماه را به نام روز آزمایشگاهیان و روز بزرگداشت جرجانی نامگذاری كرده‌اند. یعنی روز اسماعیل جرجانی پزشك، آزمایشگر و پژوهنده‌ی بزرگ ایرانی. شاید برای بزرگداشت نابغه و تیزهوشی كه تنها یكی از دانش‌هایش پزشكی بوده و در فقه، حدیث، عرفان و ادبیات پارسی نیز سرآمد روزگار بوده، تازه پس از 70 سالگی بزرگ‌ترین فرهنگ‌نامه‌ی روزگار خویش را نوشته، بسیای از بیماری‌ها را برای نخستین بار توصیف كرده، روش‌های آزمایشگاهی نوینی در آن زمان برای تشخیص بیماری‌ها ابداع كرده و با كتابش زبان علمی فارسی را جان دوباره‌ای بخشیده است؛ این كمترین كار باشد.


زندگی‌نامه
قرن پنجم هجری اوج شكوفایی فلسفه‌ اسلامی بود. در سایه‌ی آرامش و قدرتی كه دولت سلجوقیان و وزیر بزرگ آن دولت خواجه نظام‌الملك توسی به وجود آورده بود و با از بین رفتن تعصبات شدید و نیز كاهش قدرت خلفای ضد ایرانی و فارسی ستیز بغداد، گرایش به علوم عقلی رواج یافته بود؛ البته علوم عملی به آن چه كه ابن سینا و دیگران آموزش داده بودند منحصر بود. به نظر می‌رسید پزشكی ایرانی به نهایت خود رسیده و دیگر جای پیشرفتی ندارد و البته چنین بود اگر آن مرد نیامده بود.
نام كامل این مرد كه خیلی زود زبانزد آن روزگار شد، سید اسماعیل پسر حسن بود كه در گرگان (یا به تلفظ آن روزگار جرجان) زاده شد. كنیه‌اش ابوابراهیم بود و لقب‌هایش شرف‌الدین و زین‌الدین. با این حال همه به نام جرجانی می‌شناختندش.

تاریخ تولد جرجانی دقیقاً مشخص نیست و پژوهشگران از روی شواهد، آن را 434 هجری قمری تعیین كرده‌اند. با وجود اهمیتی كه جرجانی در تاریخ پزشكی ایران دارد، بر خلاف پزشكان مهم دیگر هیچ حكایت و افسانه‌ای از زندگی او ساخته نشده، بلكه اطلاعات زندگینامه‌ای هم درباره‌ی او بسیار كم است. این قدر هست كه جرجانی طب را نزد عبدالرحمان ابن ابی صادق آموخت.
عبدالرحمان پسر ابی‌صادق، از شاگردان ابن سینا بود كه به خاطر مهارتش در تشریح و نیز ترجمه‌هایی كه از كتاب‌های یونانی جالینوس داشت، به بقراط ثانی معروف بود. او پزشك كارآزموده‌ای بود كه پی‌درپی از سوی پادشاهان فراخوانده می‌شد؛ ولی او همانند همه‌ی ایرانیان آزادمرد هیچ‌گاه به دربار آنان‌که ستمکار بودند نرفت و در پاسخ هدایای گران‌بهای سلطان مسعود غزنوی گفت: دانش خرید و فروخت نمی‌شود. مرا نیازی به پذیرفتن این اموال نیست.


عجم زنده كردم بدین پارسی
سال 504 هجری، وقتی اسماعیل جرجانی وارد خوارزم شد، مردی هفتاد ساله بود و در اوج شهرت. قطب‌الدین محمد، تازه دولت خوارزمشاهیان را بنیان گذاشته بود و برای تقویت دولتش دانشمندان و هنرمندان را از سرتاسر ایران به دربار خود فرا می‌خواند. پس به محض رسیدن جرجانی به خوارزم، او را بزرگ داشتند و ماهیانه‌ای هزار دیناری برایش مقرر كردند. جرجانی كتاب‌هایش را در همین دوره‌ی پركار نوشت، و به نام پادشاه خوارزم.

او پنج كتاب نوشت كه گران‌سنگ‌ترین آن‌ها ذخیره‌ی خوارزمشاهی است. اهمیت این كتاب نه تنها در نوشته‌های پژوهشگرانه‌ی آن است كه با بیانی قاطع، فشرده و قابل فهم، سراسر دانش پزشكی آن روزگار را یك جا گرد می‌آورد، بلكه بیشتر در زبانی است كه به آن نوشته شده است.

كتاب ذخیره 10 بخش دارد:

1- فیزیولوژی و تشریح         2- آسیب‌شناسی عمومی و فیزیولوژی دوران كودكی           3- بهداشت عمومی و محیط زیست           4- تشخیص و پیش‌آگهی بیماری‌ها           5- تب     6- بیماری‌های داخلی و مامایی      7- جراحی، ارتوپدی و شكسته‌بندی      8- بهداشت شخصی و آرایش     9- زهرشناسی و پادزهر      10- داروشناسی

جرجانی را می‌توان دنباله‌رو برزویه‌ی طبیب، پزشك بزرگ ایرانی در روزگار ساسانیان دانست. او همان خدمتی را كه دانشمندان پیشین (فردوسی به تاریخ ایران و سهروردی به عرفان ایران) به زبان پارسی كردند، به فرهنگ فارسی كرد.
وی با تألیف این دانش‌نامه‌ی پزشكی بزرگ، توانایی‌های فراوان زبان فارسی را برای نگارش متون علمی نشان داد. تا پیش از جرجانی، تنها چهار یا پنج جزوه‌ی كوچك به زبان فارسی نوشته شده بود، اما عبارات و اصطلاحاتی كه او از كتب عربی رازی و ابن سینا برگرفت، بعدها پایه‌ای برای استفاده‌ی نویسندگان بعدی در زبان علمی فارسی شد.


علامه دهخدا كه خود با نگارش واژه‌نامه خدمتی بزرگ به زبان فارسی كرده، درباره‌ی ارزش ادبی كارهای جرجانی و نیز خدمت او به فارسی چنین نوشته است: ذخیره از لحاظ ادب، شاهكاری بی‌نظیر در نثر فارسی است.
پس از كتاب حاوی رازی و قانون پورسینا، ذخیره‌ی خوارزمشاهی بیشتر از هر كتاب پزشكی دیگری در تمدن اسلامی، ایرانی و جهانی مورد مراجعه و اقتباس قرار گرفت و به همان سرعتی كه كتاب قانون توانسته بود، به شهرت و محبوبیت رسید.

سرانجام وی به شهر مرو رفت و در همانجا درگذشت؛ در سال 535 هجری و در سن 95 سالگی؛ گفته‌اند تا زمان مرگ سالم و قوی بود.
تأثیری كه جرجانی بر پزشكی اسلامی گذاشت، فارسی كردن آن و ساده‌تر كردن آموزش پزشكی بود. درباره‌ی جرجانی گفته‌اند: او سنت پزشكی ایران باستان را زنده كرد. و نیز گفته‌اند: او دانش‌نامه‌ی متحركی بود كه یك دائره‌المعارف پزشكی از خود به جای گذاشت.

+ روز پزشك (روز بزرگداشت پورسينا)

+ روز دامپزشكی (گائوش روز)

+ مسـافري از ري (روز داروساز)

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در جمعه 1387/01/30 و ساعت 12:46 |
چه مرد است و اين مرد را نام چيست؟
 ايجاد پيوند بين تاريخ و افسانه، آن‌چنان آسان نمى‏نمايد تا از اين طريق بتوان به شخصيت تاريخى يا اسطوره‏اى قهرمانان شاهنامه يا داستانهاى اساطيرى ساير ملتها راه يافت. اگر به وجود افسانه‏اى قهرمانان با نگرشى جهان‏بينانه بنگريم، تبلور زندگى آدمهاى پيش ازتاريخ، منشها، آرزوهای درونى آنها را بازمى‏يابيم. بنابراين، توجه به شخصيت افسانه‏اى يا تاريخى رستم نيز قرنهاست كه مورد نگرش افراد جامعه و اهل تحقيق بوده و خواهد بود.
‌ مهم اين است كه نبايد اين افسانه‏ها را با خرافات يكى بدانيم، زيرا افسانه‏ها نگرشى به حماسه و بازپردازى روحى و تقويت جنبه‏هاى ملى و قومى دارند، اما خرافات سر در گريبان ناتوانى فرهنگى و تنگ‌ميدانى فرهنگى.

حماسه:
حماسه منظومه‏اى است مبتنى بر توصيف و تعريف اعمال پهلوانى، مردانگى، دلاورى، میهن‌‌دوستى و بزرگيهاى قومى، تهييج و تشجيع ملتى عليه دشمنان و بيگانگان و بيان سرفرازى يك ملت.
طبيعى است كه، در زمان اشغال يك سرزمين توسط نيروهاى بيگانه، مجموعه‏اى از داستانها و تمثيلها و لطيفه‏ها و نمايش منشهاى پهلوانى و قهرمانى و سروده‏هايى برمبناى تهييج عواطف و احساسات و مظاهر ميهن‌دوستى و فداكارى و ايستادگى در برابر دشمنان و ارج و قرب نهادن به صفات دليرانه جنگاوران و پهلوانان و قصه‏هايى در نشان دادن مظاهر شر و فساد دشمن، در بين مردم، دهان به دهان، نقل مى‏شود. داستان‌پرداز، اين حكايات را كه گاهى به اغراق نيز آميخته‏اند و معمولاً ذكر وقايع و رويدادهاى شگفت‏انگيز و تعجب‏آميز مى‏باشند  جمع‏آورى مى‏كند و بي آنكه در آنها دخالت يا تصرف نمايد، آنها را به رشته‌ی نظم مى‏كشد يا به زيور نثر مى‏آرايد.

محققان، منظومه‏هاى حماسى را به گونه‏هاى مختلف تقسيم كرده‏اند كه منظومه‏هاى حماسى ملى، حماسى دينى، حماسه‏هاى اساطيرى و پهلوانى و حماسه‏هاى تاريخى از آن جمله‏اند.
نوشته‏هاى حماسى پهلوانى، مسلماً در زمان زندگى پهلوانان يا نبرد روياروى آنها شكل نگرفته‏اند، بلكه قرنها پس از آنها به وجود آمده‏اند. بنابراين، زيربناى منظومه‏هاى حماسى و پهلوانى به اعصار و قرون كهن بازمى‏گردد و داستانهاى كهن هر عصر، الگو و پيش‌نيازى براى منظومه‏ساز قرون بعد از خود است.
حتماً لازم نيست كه منظومه‏هاى حماسى با جنگ و خونريزى در ارتباط باشد، بلكه خود مى‏تواند ذكر پهلوانيها، عقايد، آداب و رسوم و تمدّن و نحوه زندگى و دلاوريهاى يك قوم دربند يا از بند رسته باشد؛ چنانكه، در شاهنامه فردوسى، خصايص اخلاقى و مدنى و فرهنگى و وحدت ملى و مراسم اجتماعى و راه و رسم پهلوانى و مردم‏دارى و گذشت و فداكارى و پاكى و درستى و ديندارى و خرد و عقل و تدبير و حتى تعصب و يكجانبه فكرى و سرنوشت و تقدير و تراژدى و عشق و پاكدامنى را مى‏توانيم آشكارا دريابيم.
ابوالقاسم فردوسى (411-329 ه.ق) همه داستانهاى پهلوانى موجود زمان خود را، كه از گذشته‏هاى دور و نزديك برجاى مانده بود، با كوشش بسيار گردآورد و با دقت فراوان آنها را مرتب و منظم ساخت و به رشته‌‌ي نظم كشيد. او از اين عمل دو هدف داشت:
1- بيان سربلنديها و دلاوريهاى ايرانيان و نشان دادن روح پهلوانى و بيداردلى آنان، در زمانى كه بيگانگان ترك و تازى، سراسر خاك تابناك اين ملك اهورایی را در زيرپاى داشتند؛
2- نجات زبان پارسى نو كه در آن زمان دوره نوجوانى و جوانى خود رامى‏گذراند، از هجوم زبانهاى بيگانه و متجاوز ترکی و عربی.

رستم كيست؟
رستم قهرمان داستان و پهلوان دلبخواه و مورد علاقه‌ي فردوسى است كه در تمام ميدانهاى جنگ و پهلوانى از جانبدارى و دلبستگى حماسه‌سراى طوس برخوردار بوده است.
افزون بر فردوسی دیگر اندیشمندان ایرانی نیز رستم را نماد و سمبل یک انسان کامل و دارای همه ویژگی‌های برگزیده و خوب انسانی می‌دانند، مولوی می‌فرماید:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت         شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
در شاهنامه به عناصر پهلوانى و حماسى بسيار برمى‏خوريم. پهلوانان در اين كتاب عبارتند از پهلوانان سيستان، خاندان كاوه، پهلوانان اشكانى (كه عبارت بودند از گودرزيان، ميلاديان، فريدونيان و خاندانهاى ديگر)، خاندان نوذر (كه طوس فرزند او بود) و بالاخره سرشناس‏ترين و ممتازترين خاندانها، پهلوانان كيانى كه بزرگترين آنها فريبرز و اسفنديار بوده‏اند. رستم از يلان سيستان بود، ساكن زابل يا زاول. زابل در جنوب بلخ، مغرب خراسان و شمال بلوچستان واقع و مركز آن شهر غزنين بوده است  که از شهرهاى خراسان بزرگ و سيستان محسوب مى‏شد؛ و سيستان (سكستان، سگز، نيمروز يا سجستان) همان است كه امروز مركز آن، شهر زابل فعلى است كه در شمال شهرستان زاهدان واقع شده و در عهد باستان مركز ايران و حكومت‌نشين بوده و حضرت زردشت، زيج خود را در اين شهر بنا نهاده بود و، به طور قطع و يقين، مى‏توان گفت كه بزرگترين پهلوانان و دلاوران حماسى ايران از سيستان برخاسته‏اند.

نژاد رستم
نژاد رستم به جمشيد، پادشاه پيشدادى، مى‏رسد. جمشيد، هنگام فرار از ضحاك تازى، با دختر كورنگ، پادشاه زابل، ازدواج كرد و از او صاحب پسرى شد كه نام او را نور گذاشت. از نور «شيدسب» و از او«طورك» و از طورك «شم» و از شم «اثرط» و از او«گرشاسب» و از گرشاسب «نريمان» و از او «سام» به وجود آمدند. از سام فرزندى به دنيا آمد، كه در هنگام تولد سُرخ‌روى و سفيدْموى بود و بدين سبب او را «زال» يا زال زر، كه هر دو به معنى پير است، نام نهادند. سام از تولد اين فرزندِ پيرْسر شرمگين شد و براى نجات خود از اين ننگ، او را به البرزكوه برد و همانجا رهايش ساخت. اما سيمرغ آن كودك را به كنام يا آشيانه خود برد و از او پرستارى ومراقبت كرد تا بزرگ شد و پهلوانى دلير و بى‏باك گشت و آنگاه به سوى پدر– سام– بازگشت. در هنگام عزيمت زال، سيمرغ، چند پَر از پرهاى خود را به او داد و از او خواست كه هرگاه سختى بزور نمايد يا دشمن سرسختى فرا رسد فوراً پر را آتش بزند تا سيمرغ حاضر گردد و گره از كار او بگشايد. از زال و رودابه فرزندى پديد آمد كه او را رستم نام نهادند.

رستم
در ادبيات پهلوى، «رتس تخمك»، «رتس تهم» و «رتس تخم» و در فارسى، «رس تهم» و رستم. لكن در اوستا، نامى از زال و رستم برده نشده، اما نام «راوت ستخم»، به عنوان يكى از القاب گرشاسب، در اين كتاب آمده است. رستم در فارسى به معنى قوى، بزرگ هيكل، درشت‌اندام و رشد كرده آمده است.
رستم فرزند زال بود، همان پرورش يافته‌ي سيمرغ. او قدرت فوق بشرى داشت؛ كيقباد، كيكاوس و كيخسرو را به پادشاهى رساند؛ ديو سفيد را كشت و دوبار كيكاوس را از بند نجات داد؛ در تمام ميدانهاى جنگ و پهلوانى پيروز بود و، براى عظمت ايران، پيكار بسيار كرد؛ از هيچ‌كس وهيچ‌چيز هراس نداشت؛ قدی بسیار بلند داشت، ششصد سال عمر كرد؛ گرز او نهصد مَن ‏وزن داشت؛ هيچ اسبى توان سوارى دادن به او را نداشت جز رخش، كه اسبى استثنايى بود.

رخش از مصدر رخشيدن و درخشيدن آمده است، كه خود ارتباطى نزديك با خورشيد و دين مهرى دارد. رنگ رخش تركيبى بود از قرمز و زرد و سفيد و گلهاى بسيار كوچك در ميان آنها. زيردم و از چشم تا دهن اسب، سفيد بود و آن را «بورابرش» مى‏گفتند. رنگهاى زرد و سرخ و سفيد رخش نيز تأمل انسان را از رنگ نور خورشيد برمى‏انگيزد. رخش داراى عقل و هوش و شجاعت بسيار بود و با رستم به زبان خود سخن مى‏گفت و يكبار اژدهايى را كشت.

رودابه
مادر رستم، دختر مهراب كابلى، پادشاه كابل، بود. گفته‏اند كه رستم از نسل رود است، زيرا كه خورشيد ازروى رودخانه طلوع مى‏كند و واژه رودابه نظر در همين مطلب دارد. درباره‌ي وجه تسميه‌ي رستم– علاوه بر اينكه اين واژه ساده شده‌ي كلمه‌ي رست تهم، رس تهم و رس تخم، به معنى كشيده‌قامت و قوى‌هيكل است– داستان ديگرى را هم ذكر كرده‏اند و آن اينكه، پس از شكافتن پهلوى رودابه و بيرون كشيدن رستم به اشارت سيمرغ، چون رودابه بهبود يافت، كودك را نزد او بردند و او از شادى فرياد كشيد و گفت: «از بلا رستم»، يعنى آسوده شدم، و از اين جهت او را رستم نام نهادند.

در هنگام تولد رستم:
به يك روزه گفتى كه يكساله بود                يكى توده سوسن و لاله بود
از كودكى، زورمند و قوى بود. در همان اوان كودكى، پيلى بزرگ را كشت و به دژ «سپند» رفت و اهل دژ را به انتقام خون نريمان به قتل آورد و «كُك كوهزاد» را، كه زال خراجگزار او بود، بكشت. رستم بارها با افراسياب تورانى، براى نجات ايران، جنگيد و او را شكست داد. كيقباد را به پادشاهى رسانيد و، در عصر پادشاهى كيكاوس و كيخسرو، پهلوانيهاى بسيار كرد. سودابه ناپاک (همسر كيكاوس) را، كه عامل قتل سياوش شده بود، كشت و براى نجات فرنگيس و كيخسرو، كه پس از قتل سياوش در بند افراسياب بودند، گيو را به توران‌زمين فرستاد. بیژن را از بند رها ساخت. در اواخر عهد گشتاسب، با اسفنديار رويين‏تن نبرد كرد و در آخر، به چاره‏گرى سيمرغ، او را كور كرد و كشت و، در يك واقعه بسيار غم‏انگيز و تراژيك، فرزندش سهراب (سرخروى) به دست وى به قتل رسيد. در زمان كشتن اسفنديار، رستم پانصد سال عمر داشت و در عهد پادشاهى بهمن، پسر اسفنديار و نوه‌ي گشتاسب، كه خود از تربيت‌يافتگان رستم بود، به حيله‌ي برادر خائن خود، «شغاد»، در چاه افتاد. در اين واقعه، رستم و رخش هر دو تلف شدند. اما رستم قبل از مرگ فجيع خود از برادرش شغاد، كه برسر چاه بود، تير و كمان خواست. شغاد تير و كمان را به وى داد و خود در پشت درخت چنارعظيمى پنهان شد. رستم از داخل چاه، تيرى به سوى چنار رها كرد، به طوري كه تير از چنار گذشت و بر بدن شغاد نشست و چنار و شغاد به هم دوخته شدند. مرگ رستم در سنّ ششصد سالگى وى روى داد.

خاندان رستم
همان‏گونه كه بيان شد، رستم فرزند زال يا دستان بود. زال فرزند سام و سام فرزند نريمان بود. رستم، علاوه برشغاد، برادر ديگرى نيز داشت به نام «زواره» و خود رستم سه پسر و دو دختر داشت: سهراب، كه به دست وى كشته شد؛ جهانگير كه به طور ناشناس با پدر جنگيد ولى شناخته شد و از مرگ رهايى يافت، اما عاقبت ديوى او را از كوه پرتاب كرد و كشت؛ سومين پسر او فرامرز بود، كه بعدها به دست بهمن، پسر اسفنديار، به كين‏خواهى پدر، بر دار رفت. دختران رستم يكى «زربانو» بود و ديگرى «گشسب بانو». از سهراب نيز پسرى در وجود آمد به نام برزو (خوش‏قامت)؛ و از برزو پسرى پديد آمد به نام «شهريار».
بهمن، فزرند اسفنديار، پس از بردار كردن فرامرز، فرزند او «آذربرزين» را همراه با زربانو و گشسب بانو، زال، پدر رستم، و دو فرزند زواره (فرهاد و تخار) به بند كشيد؛ ولى به اشارت عمويش، «پشوتن»، آنها را به جز آذربرزين بخشيد و او را با خود به بلخ برد، اما در بين راه نجات يافت و بعدها با بهمن صلح كرد و جهان‌پهلوان سپاه او شد.

افسانه يا حقيقت
به طور مسلم، معلوم نيست كه داستان رستم از چه زمانى وارد زبان فارسى شده است. محققان و مورخان حدسهاى بسيار زده‏اند.

 در اوستا، كتاب دينى زردشت، نامى از رستم و زال نيامده است و درست هم همين است؛ زيرا كه رستم دين بهى را نپذيرفت و دعوت اسفنديار هم براى ورود او به اين دين مؤثر نيفتاد و تا آخر در آيين مهرى باقى ماند. البته، بايد گفت كه همه‌ي اين حدسها فرضيه‏اى بيش نيست. در متن پهلوى بندهشن، همچنين در كتاب اشکانی «درخت آسوريك»، از رستم نام برده شده است. بدون ترديد، داستان رستم يك داستان حماسى ملى است، در مقابل روايات دينى عصر گشتاسب و اسفنديار.

بعضى گفته‏اند رستم همان گرشاسب است، زيرا تمام صفات اين دو نفر نزديكى بسيار به هم دارند و محققان، داستان زال و رستم را با داستان گرشاسب از هم جدا نمى‏دانند و ريشه‌ي داستان او را در فرهنگ ملى و محلى مردم سيستان يا زرنگ يا نيمروزجستجو مى‏كنند و آن را بازمانده زمانى مى‏دانند كه سيستان در تصرف اقوام سكايى (یکی از شاخه‌های نژاد آریایی) بوده است.
حكايت رستم در عصر ساسانى در بين مردم موجود و رايج بوده و حتى در صدر اسلام اين داستان و داستانهاى ديگر ايرانى توسط شخصى به نام «نضربن حارث» در مكه روايت مى‏شد. نضر بن حارثه اين داستانها را از مردم بين‏النهرين فراگرفته بود. بنابراين، بايد گفت كه افسانه‌ي رستم نه تنها در مشرق ايران بلكه در مغرب اين سرزمين نيز رواج داشته است.
برخى از پژوهشگران، فرضيه‌ي سكايى بودن داستان رستم را قابل ترديد مى‏دانند، زيرا فارسى بودن نام رستم فرضيه‌ي سكايى بودن داستان رامنتفى مى‏سازد. پس، داستان رستم بايد مربوط به پيش از زمان تسلط سكاها بر سيستان باشد، كه از مشرق ايران به اين سرزمين تاخته بودند؛ و قطعاً اين داستان مربوط به چندين قرن قبل از ساسانيان است، به طورى كه در عصر ساسانى، اين داستان كاملاً شناخته‌شده و مشهور بوده است.
شاید رستم مانند بعضى از پهلوانان ديگر شاهنامه– مثل گيو، گودرز و بيژن و ميلاد– از سرداران و پهلوانان عصر اشكانى بوده است، كه در سيستان داراى قدرت بسيار بوده‏اند. اگر چنين باشد، رستم، علاوه بر يك وجود افسانه‏اى و حماسى، يك شخصيت تاريخى نيز مى‏باشد كه، تدريجاً و به مرور زمان، به وجودى افسانه‏اى و حماسى تبديل شده است و تمام خصلتهاى پهلوانى در وجود او گرد آمده است. اما چون مدارك و اسناد عصر اشكانى به دست ما نرسيده و ساسانيان تمام آثار اشكانيان را از بين برده‏اند، آن‌چنان كه بايد و شايد از شخصيت تاريخى رستم اثر چندانى در دست نداريم و بايد، مثل ساير قهرمانان و شاهان افسانه‏اى شاهنامه، به وجود افسانه‏اى او قناعت كنيم. اما اين دليل، انكار وجود تاريخى او به سبب نبودن مدارك و اسناد نمى‏تواند باشد و اگر، با شك و ترديد، وجود تاريخى او را بپذيريم، بايد قبول كنيم كه اين وجود غير از شخصيت افسانه‏اى او است، كه ششصد سال عمر كرد و قدی بسیار بلند داشت و قدرت و زور خود را نزد سيمرغ به امانت مى‏گذاشت و هنگام راه رفتن تا زانو در گل فرو مى‏رفت؛ زيرا كه او هم خود از عجايب روزگار بود و هم رخش او؛ و نكته آخر اينكه، اسطوره و افسانه، مخصوص دوره‏اى است ویژه و مردمانى خاص، كه با اسطوره و افسانه‏هاى خود مى‏زيسته‏اند و ما امروز زندگى و خط سير حيات مردم هزاران سال پيش و آمال و آرزوهاى آنها را در لابلاى افسانه‏ها و اساطير آنان درمى‏يابيم.

در پایان بد نیست اشاره ای به سورنا (سورن پهلو)  سردار اشکانی داشته باشیم. از دیگر نام‌آوران خاندان سورن، وینده‌فرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت و برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند.

دکتر سید جعفر حمیدی

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در جمعه 1387/01/16 و ساعت 12:59 |

خانه خدامسعودی در مروج‌الذهب (جلد یکم، ص283 و 284)خبری را نقل کرده است که خلاصه آن چنین است:

 ایرانیان در گذشته به زیارت خانه‌ی خدا در مکه می‌رفتند و بدور آن طواف می کردند.

 چون هنگامی که ساسان نیای اردشیر بابکان به آنجا می‌رفته بر چاه اسماعیل نیز زمزمه می‌کرده است و ایرانیان دیگر نیز چنین می‌کرده اند، به همین سبب آن چاه را زمزم نامیده‌اند.

 مسعودی شعری را هم که در قدیم‌الزمان شاعری در این زمینه سروده است نقل می‌کند:

 زمزمت الفرس علی زمزم   /   و ذاک فی سالفها الاقدام

 مسعودی سپس می‌افزاید که: ایرانیان در گذشته اموال و جواهر هم به کعبه پیشکش می‌داده اند؛ و ساسان ابن بابک دو آهوی زرین و مقداری جواهر، چند شمشیر و طلای بسیار به کعبه هدیه کرده بود که آنها را در چاه زمزم دفن کرده بودند.

 همچنین تا چند سال پيش تکه سنگ‌هاي خردشده از آناهیتا (فرشته آب و پاکی ایرانیان) در کناره حوض زمزم  قرار داشت، که در بازسازی جدید محوطه خانه خدا ازمیان رفت.( بازشناسی هویت ایرانی اسلامی، ص 275)

در کتاب المعارف و المعاریف آمده است که:پارسیان بدین عقیده که روح هرمز (اهورامزدا) در کعبه حلول نموده، آنرا تقدیس می نمودند و به حج این خانه می آمدند.

دکتر سید جعفر حمیدی در نوشتاری درباره رستم چنین می‌گوید: حكايت رستم در عصر ساسانى در بين مردم عربستان موجود و رايج بوده و حتى در صدر اسلام اين داستان و داستانهاى ديگر ايرانى توسط شخصى به نام «نضربن حارث» در مكه روايت مى‏شد.

دکتر رضا مرادی غیاث‌آبادی در تارنمای پژوهش‌های ایرانی چنین می‌نویسند:

 ایرانیانِ پیش از اسلام، علاوه بر اینکه هر ساله به طواف کعبه می‌رفته‌اند (مسعودی)، هدایا و پوشش‌هایی را نیز برای کعبه می‌فرستاده‌اند و بازسازی و مرمت آنرا به عهده می‌گرفته‌اند. به‌ویژه که شمار فراوانی از ایرانیان، ساکن شبه‌جزیره بوده‌اند و به قول محمد بن احمد مَقْدِسی در «احسن التقاسیم» شمار بازرگانان، صنعتکاران و کشتی‌سازان ایرانی در کرانه‌های دریای سرخ به اندازه‌ای فراوان بوده که زبان غالب در آنجا، زبان فارسی بوده است.

اردشیر بابکانارزقی در «اخبار مکه» از گروه هیربدانی یاد می‌کند که مقیم شهر مکه بوده‌اند. یکی از آنان به نام «مهر» در آنجا خواندن و نوشتن آموزش می‌داده و کوچه‌ای در مکه به نام او کوچهٔ «مهر» نامیده می‌شده است (ارزقی، ص 495 و 536).

جلیل اخوان زنجانی در «رصد و تاریخ گذاری در ایران» (ص 178) این گمان را پیش کشیده است که واژه «تازی» دلالت بر اعراب نمی‌کند و منظور از تازیان یا تاجیان/ تاجیکان، ایرانیان ساکن شبه‌جزیره بوده است.   

در بارهٔ ساخت کعبه به دست ایرانیان، روایت‌های جالبی از ابوالفرج اصفهانی در «الاغانی» در دست است: او آورده است که ابن مسجع (موسیقیدان بزرگ ایرانی که در شبه‌جزیره به بردگی گرفته شده بود و کسی بود که  نغمه‌های موسیقی ایرانی را بر نغمه‌ها و الحان عربی توافق و تطبیق داد) آوازی را به عربی در نزد خواجه خود خواند. خواجه پرسید که این آواز را از که آموختی؟ و ابن مسجع گفته بود که از «ایرانیانی که مشغول ساختن کعبه هستند» (سامی، ص 494).

 منابع:

     1-مسعودی، ابی‌الحسن علی ‌‌ابن حسین؛ مروج الذهب، به تصحیح شارل پلا، جلد یکم، ص283 و 284

 2- دکتر ملایری؛ تاریخ و فرهنگ ایران، ص 174

 3- آیت اله فقیه، سید محمد؛ سلسله درس‌های اخلاق و عرفان، رییس گروه معارف دانشگاه آزاد شعبه فارس و نماینده دور دوم مجلس خبرگان

 4- دکتر پیشاهنگ، حسنعلی، هفته نامه عصر نی‌ریز، ش 167، 19/6/85

 5- دکتر شریعتی، علی؛ بازشناسی هویت ایرانی اسلامی، انتشارات الهام

6- ابن رسته اصفهانی؛ الاعلاق النفیسه، ترجمه دکتر حسین قره چانلو، چاپ دوم، انتشارات امیرکبیر، 1380.

7- ارزقی، ابوالولید محمد بن عبدالله بن احمد؛ اخبار مکه، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، 1368.

8- زنجانی، جلیل اخوان؛ رصد و تاریخ‌گذاری در ایران، انتشارات بهمن برنا، 1384.

9- سامی، علی؛ نقش ایران در تمدن اسلامی، انتشارات نوید شیراز، 1365.

10- المقدسی، شمس‌الدین محمد بن احمد؛ احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، حواشی محمد امین الضنّاوی، دارالکتب العلمیه، بیروت، 2003

۱۱- حسینی دستی، سید مصطفی، المعارف و المعاریف، جلد هشتم، ص ۵۲۳

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در جمعه 1386/09/02 و ساعت 7:8 |

 

14 مهر از معدود روزهای رسمی در ایران است كه از مناسبت‌های ملی باستانی گرفته شده است. پیشنهاد اصلی روز دامپزشكی را اقای دكتر حسن تاج‌بخش (استاد ممتاز دانشگاه تهران، عضو پیوسته‌ی فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران، برنده‌ی كتاب سال 1374، نویسنده‌ی كتاب دو جلدی سترگ و قطور تاریخ پزشكی و دامپزشكی در ایران) داد كه خوشبختانه مورد پذیرش قرار گرفت. (1)

 

روزشناسی:
در ایران باستان هر روز از ماه، یك نام ویژه‌ی خود را داشته است:مانند ششم روز خورداد، هفدهم روز سروش، بیست و هشتم روز زامیاد.

آن‌ها به روز 14 هر ماه گوش روز می‌گفتند كه این نام برگرفته از نام فرشته‌ای به نام گائوش (فرشته‌ی نگهدار چهارپایان و جانوران سودمند) است.(2)
ایرانیان باستان گوش روز از دیماه را (14 دی)  جشن می‌گرفتند. جشن در ایران باستان به معنی ستایش خداوند، دوری از گناه نیایش به درگاه پروردگار بوده است. آنان راه رسیدن به خدا را در شادی و جشن و سرور (همانند برخی از عارفان مسلمان) می‌دانستند.(3)


در برخی از منابع اسلامی در مورد گوش روز چنین آمده است:
گوش نام روز چهاردهم از هر ماه خورشیدی، پارسیان درین روز از ماه دی جشن كنند و عید سازند و آن را سیرسور گویند. درین روز سیر برادر پیاز خورند، گوشت را با گیاه و علف پزند نه با چوب و هیزم. گویند این باعث امان یافتن از مَس و لامسه اهریمن است بدان دواری امراضی كنند كه منسوب به اعصاب و روان است. درین روز نیك است فرزند به مكتب دادن و پیشه آموختن.(4)


ابوریحان بیرونی نیز چنین می‌گوید كه در گوش روز از دیماه جشنی بوده موسوم به سیرسور كه در آن روز نوشیدنی و سیر می‌خورند و برای دفع اهریمنان سبزی ویژه با گوشت می‌خورند.(5)
جالب است بدانیم كه ابوریحان بیرونی (كه ماندگاری بسیاری از جشن‌ها و مراسم باستانی ایران پس از اسلام را مدیون او هستیم) تنها دو روز از سال را تعطیل می‌كرده و به جای پژوهش، آموزش و نوشتن كتاب به استراحت می‌پرداخته است: عید نوروز و جشن مهرگان (16 مهر).(6)


نكته‌ی بهداشتی و مهم در این روز نوع خوراك و تذیه بوده است:
در این روز سنت بر آن بوده كه از خوردن چربی احتزار كنند.(7)
زرتشتیان همانند دیگر ایرانیان به آن گوش، اعراب جوش، در ناحیه‌ی تاجیكستان و سغد غوش و در خوارزم غوشت گویند.(8)


گوش روز ای نگار مسكین خال                گوش بربط گیر و نیك بمال (مسعود سعد سلمان)
بر روز گوش اسفندارمزماه (14 اسفند)        بگاه یزدجرد آخر شهنشاه (زرتشت بهرام)(9)

 

ریشه‌یابی:
نام گوش از واژه‌ی پارسی باستان گئوش اورون (geush urvan) گرفته شده است. گئوش اورون نام فرشته‌ی پاسدار تندرستی جانداران و پرستار جانوان سودمند و در بخی منابع فرشته‌ی موكل بر مهمات خلق عالم معرفی شده است.در زبان پارسی پهلوی به گوشورون و پس از اسلام در فارسی دری به گوش دگرگونی یافته است.(10)


برخی از واژه‌هایی كه ازاین لغت گرفته شده است:(11)
1-  گئوش: در ایران باستان (geush) به معنی چهارپایان و روان آن‌ها بوده است كه در زبان پهلوی به گوش دگرگونی یافته است.
2- گاو: در اوستا (gao) به معنی گاو بوده كه با گذشت زمان به گو و گاو دگرگونی یافته است.
3- گوسفند: گاو اسپند یا گاو مقدس نیز ریشه در واژه گئوش دارد.
4- كوشیار: نام كوشیار دیلمی استاد بزرگ ابوعلی‌سینا نیز از همین واژه گرفته شده است: (گوش+یار).
نام اصلی وی كیا ابوالحسن كوشیار بن لبان باشهری گیلانی است وی ستاره‌شناس بزرگ قرن پنجم هجری و مؤلف 5 كتاب معروف نجوم و اخترشناسی می‌باشد.

5- واژه cow انگلیسی به‌معنی گاو نیز با این کلمه هم‌ریشه می‌باشد (از گروه زبان‌های هندواروپایی).


سخن پایانی:
آقای دكتر تاج‌بخش دلیل انتخاب روز 14 مهر به جای دیماه را چنین می‌گوید:
چون در ایران پس از اسلام این روز و این جشن تا چندین قرن مورد توجه بوده است، این روز یعنی چهاردهم را انتخاب كردیم تا سنت‌های نیك گذشتگان به یادگار بماند. دلیل گزینش ماه مهر به جای دی ماه هم بخاطر این بودكه كه مهرماه آغاز سال تحصیلی نو در ایران می‌باشد. همچنین جشن مهرگان نیز در ماه مهر قرار دارد. بنابراین 14 مهر بعنوان روز جشن دامپزشكان و روز ملی آنان برگزدیده شد.(12)


منابع:
1- هفته‌نامه‌ی سپید، مهر1385
2- سالنامه‌ی ایران باستان، آرش امجدی
3- ریشه‌شناسی (اتیمولوژی)، دكتر محسن ابوالقاسمی
4- برهان قاطع، محمدحسین بن خلف تبریزی
5- آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی
6- ماهنامه‌ی حافظ، فروردین 1385
7- زین‌الاخبار، ابوسعید عبدالحی بن ضحاك گردیزی
8- فرهنگ فارسی معین، دكتر محمد معین
9- فرهنگ آنندراج، محمدپادشاه شاد فرزند غلام نخی‌الدین نسیم
10- فرهنگ ایران باستان، استاد ابراهیم  پورداوود
11- لغتنامه‌ی دهخدا، استاد علی اكبر دهخدا
12- هفته‌نامه عصر نی‌ریز،مهر 1386، دكتر حسنعلی پیشاهنگ

 

روز آزمایشگاهیان (روز بزرگداشت جرجانی)

  روز پزشك (روز بزرگداشت پورسينا)

 مسـافري از ري (روز داروساز)

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در شنبه 1386/07/14 و ساعت 12:52 |

با اینکه این جشن به دین و آیین کهن «میترا/ مهر» تعلق دارد و با جشن‌های کشاورزی در میان روستانشینان و کشاورزان ایرانی پیوند فروانی داشته و دارد، اما جای خرسندی است كه در ساليان اخير، بسیاری از ایرانیان كوشش مي‌كنند تا مراسمی به یاد اين جشن باستانی که جزئیات آن فراموش شده است را برگزار كنند. 

 يكی از مهمترين لازمه‌های پاسداشت آيين‌های كهن، همانا خودداري از دگرگونی و واژگونه‌نمايی‌های شخصی و دلبخواهی است. كوشش در انتساب آن به ادیان دیگر و از جمله دین زرتشتی، برهم‌زدنِ شيوه برگزاری مراسم و زمان اجرای آن به دلخواه هر كس، و همچنين افزودن برخي عناصر ساختگی و بدون پيشينه تاريخی، تحريفِ فرهنگ و بزرگترين عامل آسيب به آيين‌های كهن است. باشد تا با برگزاری جشن‌های ملیِ باستانی با پاسداشت شيوه اصلی و كهن آن، آيين نياكان را گرامی بداريم و از پيشگاه فرشته میترا (مهـر ايزد)پايندگی آنرا آرزو كنيم.

خاستگاه باور به میترا:

سرچشمه باور به «ميترا/ مهر» و «گردونه مهر» در ميان ايرانيان و سرايندگان مهر يشتِ اوسـتا عبارت بوده است از ستاره قطبی و دو صورت فلكیِ پيرا قطبی «خرس بزرگ» و «خرس كوچك» (دبّ اكبر و دبّ اصغر). اين صورت‌های فلكي در متن‌های پهلوي و ادبیات فارسي با نام «هفتورنگ مِـهين و كِـهين» (بزرگ و كوچك) نيز نامبردار شده است.

در حدود 4800 سال پیش، ستاره «ذَيـخ/ ثُـعبان» قطب آسمانیِ زمين بوده و مانند ستاره قطبیِ امروزی در جای خود ثابت و بی‌حركت ايستاده و در همه شب‌های سال ديده مي‌شده و هيچگاه طلوع و غروب نمی‌كرده است. اين ستاره در ميانه دو صورت فلكیِ پيرا قطبیِ «خرس بزرگ» و «خرس كوچك» واقع شده است و این دو صورت فلكی در هر شبانروز يك بار به دور آن می‌گرديده‌اند. اين گردش، همراه با گردش صورت فلكی «ثُـعبان»، نگاره باستاني «چليپا» يا صليب شكسته را در آسمان رسم مي‌كرده‌اند كه به گمان نگارنده، همان «گردونه مهر» است.

به همين دليل كه مهر، نقطه ثقل آسمان و ستارگان بوده است و از ديد ناظر زمينی، همه ستارگان و صورت‌های فلكی بر گرد او می‌چرخيده‌اند؛ مهر را سامان‌دهنده هستی و برقراركننده و پاسبانِ قانون و هنجار كيهانی و نظام حاكم بر نظم جهان، و بعدها او را ايزد روشنايی و راستی و پيمان و حتی محبت دانستند.

اما پس از 4800 سال پيش و هنگامی كه ستاره «ذَيخ/ ثُـعبان» از قطب آسمانی فاصله می‌گيرد؛ اين فاصله منجر به گردش اين ستاره به دور نقطه قطب آسمانی و ترسيم دايره يا حلقه كوچكي در آسمان می‌شود كه سرچشمه پيدايش باوري به نام «حلقه مهر» يا «حلقه پيمان» است كه هنوز هم به شكل حلقه پيمانِ ازدواج در ميان مردمان سراسر گیتی روايی دارد. پس حلقه ازدواج خاستگاه ایرانی دارد.

میترا یا مهر در اوستا:

مهر يا ميترا (در اوستا و پارسي باستان «ميـثْـرَه»، در سانسكريت «ميـتْـرَه»)، فرشته یا ايزد نام‌آورِ روشنايي، پيمان، دوستی و محبت، و ایزد بزرگ دين و آيين مهری است.

بخش مهم و بزرگی از اوستا به نام «مهر یَـشت» در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا و از لحاظ مضمون همراه با فروردین یشت، کهن‌ترین بخش آن بشمار می‌رود. مهر یشت از نگاه اشاره‌های نجومی و باورهای کیهانی از مهم‌ترین و ناب‌ترین بخش‌های اوستا است و کهن‌ترین سند در باره آگاهی ایرانیان از کروی بودن کره زمین از بند 95 همین یشت فرا دست آمده است. از مهر یشت تا به امروز 69 بند کهن و 77 بند افزوده در عصر ساسانی، بازمانده است.

مهر یشت در متن اصلی به نظم سروده شده و از کهن‌ترین شعرهای بدست آمده ایرانی دانسته می‌شود. این یشت دلکش، سرشار از نیروی شاعرانه و سرچشمه سرودهای ایرانی در وصف دو ویژگی ارزشمند و اصیل ایرانیان یعنی راستی و پهلوانی دانسته می‌شود: «می‌ستاییم مهرِ دارنده دشت‌های پهناور را؛ او که آگاه به گفتار راستین است، آن انجمن‌آرایی که دارای هزار گوش است، آن خوش‌اندامی که دارای هزار چشم است، آن بلندبالای برومندی که در فرازنای آسمان ایستاده و نگاهبانی نیرومند و بخواب نرونده است..» (اوستای کهن، همان، صص 35 تا 56).

با اينكه در گردونه مهر، هزاران جنگ‌افزار جای دارد؛ اما اينها همه برای مبارزه با دشمنان راستی و پيمان‌شكنان بكار گرفته می‌شود و در رويارويی با مردمان او مهربان‌ترين است: «او كه به همه سرزمين‌های ايراني، خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می‌بخشد.» (اوستای کهن، همان، بند 4، ص 35).

نام «میثْـرَه» یک بار هم در «گاتها»‌ی زرتشت آمده که در آنجا به معنای «خویشکاری دینی» بکار رفته است.

به اعتقاد فردیناند يوستی در «نام‌نامه ايرانی»، «ميثْـرَه» در اصل به معنای «روشنايیِ هميشگی» است  و اين معنا با روشنايیِ هميشگیِ ستاره قطبی ارتباطی كامل دارد. اما بعدها و بر اثر جابجايی ستاره قطبي، مفهوم «روشنايی هميشگی» به خورشيد و پرتوهای آن داده شد و در ادبيات فارسي «مهر» نام ديگری براي خورشيد دانسته شد.

نگاره‌های میترا:

در نگاره‌های باستاني، نقش ميترا/ مهر را معمولاً به شكل مردی كه پرتوهای نوراني بر گرد سرش ديده می‌شود، نشان می‌داده‌اند. اين سنت نگارگری در عصر ساسانی، به گونه افزودن پرتو يا هاله‌ای نورانی بر گرد سرِ پادشاهان و پس از آن بر سر پيامبران و شخصيت‌هاي دينی ادامه پيدا كرد.

همچنین نگاره معروف گاوکشی میترا، تنها در کشورهای اروپایی دیده شده و نمونه‌ای از آن در ایران به دست نیامده است. این نگاره‌ها در اصل از باورهای کیهانی ایرانیان و از صورت‌های فلکی گاو، کژدم و سگ اقتباس شده است.

گسترش آیین میترا در اروپا:

پرستش مهر در نخستين سده پيش از ميلاد و در دوره پادشاهیِ اشكانيان و به ويژه در زمان تيرداد يكم، پادشاه اشكانیِ ارمنستان، به غربِ آسياي كوچك (آناتولي) و روم راه يافت. اين آيين كه نه با جنگ و ستيز، بلكه با كوشش‌های فرهنگی در آن سرزمين‌ها روايی پيدا كرده بود؛ توسط لژيون‌های روميانی كه با فرهنگ ايرانی آشنا شده بودند، در سرتاسر سرزمين‌های غربي و اروپا منتشر شد و بعدها آيين‌ها و مراسم آن در دين تازه مسيحيت نفوذ پیدا كرد.

هر چند واژه «ميترائيسم» برگردان «آيين ميترا/ مهر» است و در واژ‌ه‌نامه‌ها و فرهنگ‌نامه‌ها اين دو را به يكديگر ارجاع می‌دهند؛ اما كيش «ميترائيسم» گونه اروپايی ‌شده و تغيير يافته «آيين ميترا/ مهر» بشمار می‌رود كه عليرغم شباهت‌های فراوان، تفاوت‌های بی‌شماری نيز با يكديگر دارا هستند. از همين روی نمي‌توان اين دو را مترادف كامل يكديگر در نظر گرفت و ترجمه «ميترائيسم» به «آيين/ كيش مهری» يا «مهرپرستی» درست به نظر نمی‌رسد. براي نمونه رواج «گاوكُشی/ تاوركتونی» در ميترائيسم غربی و نگاره‌های موجودِ آن، هيچ ارتباطي با آيين مهر ايراني ندارد. اين مراسم همچنان به گونه نمايشی تفريحی و ورزشی در برخي از نقاط اروپا و از جمله در اسپانیا برگزار می‌شود. در اين مراسم، در ميان شادی و هلهله هزاران تماشاگر، گاوهای نگون‌بختی را با فرو كردن ده‌ها نيزه بر بدنش، زجركش مي‌كنند.

بسیاری از آیین‌ها و باورهای دین مسیحیت و از جمله بنیاد نظام گاهشماری میلادی آن و جشن کریسمس ریشه در آیین‌های مهری دارد.

جشن مهرگان:

جشن مهرگان يكی از كهن‌ترين جشن‌ها و گردهمايی‌های ايرانيان است كه در ستايش و نيايش مهر يا ميترا برگزار می‌شود.

جشن مهرگان قدمتی به اندازه ايزد منسوب به خود دارد. تا آنجا كه منابع مكتوبِ موجود نشان می‌دهد، ديرينگیِ اين جشن دستكم تا دوران فريدون باز می‌گردد. شاهنامه فردوسی به صراحت به اين جشن كهن و پيدايش آن در عصر فريدون اشاره كرده است.

جشن مهرگان در آغاز مهرماه:

همانگونه كه در گزارش فردوسی ديده می‌شود، زمان برگزاری جشن مهرگان در آغاز ماه مهر و فصل پاييز بوده است و اين شيوه دستكم تا پايان دوره هخامنشي و احتمالاً تا اواخر دوره اشكانی نيز دوام داشته است. اما از این زمان و شاید در دوره ساسانی، جشن مهرگان به مهر روز از مهر ماه یا شانزدهم ماه مهر منتقل مي‌شود.

منسوب دانستن جشن مهرگان به نخستین روز ماه مهر در آثار دیگر ادبیات فارسی نیز دیده شده است. برای نمونه این بیت از ناصرخسرو که هر دو جشن نوروز و مهرگان را به هنگام اعتدالین می‌داند:

نـوروز بـه از مـهـرگـان، گـرچـه              هـــر دو زمـــانــنــد، اعــتــدالــــی

دليل برگزاری جشن مهرگان در آغاز مهرماه و اصولاً نامگذاری نخستين ماه فصل پاييز به نام مهر، در اين است كه در دوره‌‌هايی از دوران باستان و از جمله در عصر هخامنشی، آغاز پاييز، آغاز سال نو بوده است و از همين روی نخستين ماه سال را به نام مهر منسوب كرده‌اند.

تثبيتِ آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاييزی با نظام زندگیِ مبتنی بر كشاورزیِ ايرانيان بستگيِ كامل دارد. می‌دانيم كه سال زراعی از اول پاييز آغاز و در پايان تابستان ديگر خاتمه می‌پذيرد. قاعده‌ای كه هنوز هم در ميان كشاورزان متداول است و در بسیاری از نواحی ایران جشن‌های فراوان و گوناگونی به مناسبت فرارسیدن مهرگان و پایان فصل زراعی برگزار می‌شود. در این جشن‌ها گاه ترانه‌هایی نیز خوانده می‌شود که در آنها به مهر و مهرگان اشاره می‌رود. شايد بتوان شيوه سال تحصيلیِ امروزي را باقي‌مانده گاهشماری كهن ميترايی/ مهری دانست.

امروزه نيز سنت كهن آغاز سال نو از ابتداي پاييز با نام «سالِ وِرز» در تقويم محلي كردان مُـكریِ مهاباد و طايفه‌های كردان شكری باقی مانده است. همچنين در تقويم محلي پامير در تاجيكستان (به ويژه در دو ناحيه «وَنج» و «خوف») از نخستين رو پاييز با نام «نوروز پاييزي/ نوروز تيرَماه» ياد مي‌كنند. در ادبيات فارسي (از جمله شاهنامه فردوسي) و امروزه در ميان مردمان آسيای ميانه و شمال افغانستان، فصل پاييز را «تيرَماه» می‌نامند.

گاهشماری هخامنشی نيز مبتنی بر آغاز سال از ابتدای پاييز بوده است، همانگونه که در کتاب «رصدخانه نقش‌رستم» گفته شد؛ سازوكار ويژه‌ای براي تشخيص هفته به هفته و سپس روز به روزِ آغاز سال نو هخامنشي در تقويم آفتابی نقش‌رستم (کعبه زرتشت) طراحی و تعبيه شده است.

جشن هخامنشی میتراکانا:

شواهد موجود نشان می‌دهد كه جشن مهرگان در عصر هخامنشی در آغاز سال نو، يعنی در نخستين روز از ماه مهر برگزار می‌شده است. در گزارش‌های مورخان يونانی و رومی از اين جشن با نام «ميثْـرَكَـنَـه/ ميتراكانا» ياد شده است. نام ماه مهر در كتيبه ميخيِ داريوش در بيستون به گونه «باگَـيادَئيش» (= باگَـيادي/ بَـغَـيادي) به معناي احتمالی «ياد خدا» آمده است.

كتسياس، پزشك اردشير دوم پادشاه هخامنشی، نقل كرده است كه در اين جشن ايرانيان با پوشيدن ردای ارغواني رنگ و همراه با دسته‌های نوازندگان و خنياگران به رقص‌های دسته‌جمعی و پايكوبی و نوشيدن می‌پرداخته‌اند.

 نقش گل‌های دايره‌ای شكل با دوازده و هشت گلبرگ (گل نیلوفر) در تخت‌جمشيد، می‌تواند نشانه‌ای از مهر باشد. چرا كه در پيرامون ستاره قطبی (چه ستاره قطبی امروزی و چه باستانی) دوازده صورت فلكیِ تشكيل دهنده برج‌های دوازده‌گانه، و نيز هشت صورت فلكیِ پيرا قطبی، در گردشی هميشگی‌اند.

فيثاغورث در سفرنامه منسوب به او، شرح می‌دهد كه پرستندگانِ ستاره‌ای درخشان كه آنرا ميترا می‌ناميدند، در غاری تاريك كه چشمه آبي در آنجا جريان داشت و نقش صورت‌های فلكی بر آنجا نصب شده بود، حاضر می‌شدند و پس از انجام مراسم گوناگون (كه نقل نكرده)، نانی می‌خوردند و جامی می‌آشاميدند.

آنگونه كه از گفتار ثعالبی در «غُرَر اخبار ملوك فُرس و سيرِهم» دريافته می‌شود، گمان می‌رود که در زمان اشكانيان نيز جشن مهرگان با ويژگی‌های عصر هخامنشی برگزار می‌شده است.

زمان جشن مهرگان:

همانگونه که گفته شد، زمان برگزاری جشن مهرگان در دوره هخامنشی و به احتمالی قدیم‌تر از آن، در نخستین روز ماه مهر بوده و اکنون حدود دو هزار سال است که این جشن به شانزدهمین روز این ماه یا مهرروز از مهرماه در گاهشماری ایرانی منسوب است. اما این زمان در میان اقوام گوناگونی که از تقویم‌های محلی نیز بهره می‌برند، متفاوت است. برای نمونه زمان این جشن در گاهشماری طبری/ تبری و نیز در گاهشماری سنتی زرتشتیان، فعلاً برابر با حدود نیمه بهمن‌ماه، و در گاهشماری دیلمی برابر با سی‌ام بهمن‌ماه است. همه این شیوه‌ها برگرفته از گاهشماری‌های کهن و گوناگون ایرانی است که پاسداشت آنها در کنار گاهشماری ملی ایرانی، لازم و شایسته است.

اما برخی ديگر از زرتشتیان، با تقويمی نوظهور به نام «سالنمای دینی زرتشتیان» که در سالیان اخیر ساخته شده، اين هنگام را معين می‌كنند كه مصادف با دهم مهرماه (آبان روز) از گاهشماری ملی ایران می‌شود. چنین شیوه‌هایی که امروزه رایج شده است و بعضی کسان بخود اجازه می‌دهند تا به میل شخصی خود، یک تقویم خیالی یا مبدأ سالشماری بسازند و نام‌های میهنی و مجعول را بر آن بگذارند، آشکارا دستکاری و تحریف و تباهی در نظام دقیق و قاعده‌مند گاهشماری ایرانی و آشوب در تاریخ و فرهنگ ملی دانسته می‌شود.

در متون ايراني از مهرگان ديگری به نام مهرگان بزرگ در بيست و يكمين روز مهرماه نام برده شده است كه احتمالاً تاثير تقويم خوارزمی باستان بوده است. از آنجا كه در تقويم خوارزمی، آغاز سال نو از ششم فروردين‌ماه محاسبه می‌شده است؛ زمان برگزاری همه مراسم سال، پنج روز ديرتر بوده و در نتيجه جشن مهرگان بجاي شانزدهم مهر در بيست و يكم مهر (رام روز) برگزار می‌شده است.

موسیقی مهرگانی:

از آنجا كه در «برهان قاطع» نام مهرگان براي يكی از مقام‌ها و لحن‌های موسيقی سنتی ايران آمده است؛ و همچنين در ميان دوازده مقام نامبرده شده در كتاب «موسيقي كبيرِ» ابونصر فارابی نيز مقام يازدهم با نام مهرگان ثبت شده است؛ و نيز نظامي گنجوي در منظومه «خسرو و شيرين» نام بيست و يكمين لحن از سي لحن نامبردار شده را «مهرگانی» نوشته است؛ گمان می‌رود كه در دوران گذشته در جشن مهرگان موسيقی ويژه‌ای اجرا می‌شده است كه ما از جزئيات آن بی‌اطلاعيم.

نام مهر و مهرگان در کاربردهای دیگر:

در باره گستردگی مراسم مربوط به مهر و جشن مهرگان، بيش از اين نيز نشانه‌هايی در دست است كه به سبب اختصار اين گفتار فرصت پرداختن به همه آنها در اينجا نيست. اما شايد ذكر دو نكته ديگر مفيد باشد. يكی اينكه امروزه نيز زرتشتيان، آتشكده‌های خود را با نام «درِ مهر» می‌شناسند و ديگر اينكه در بسیاری از كشورهای عرب‌زبان،از جشن‌ها و فستيوال‌ها با نام عمومی «مهرجان» و «مهرجانات» نام می‌برند.

آیین‌های جشن مهرگان:

در مجموع و بطور خلاصه، جشن مهرگان، جشن نيايش به پيشگاه «مهر ايزد» ايزد روشنايی و پيمان و درستی و محبت، ايزد بزرگ و كهن ايرانيان و همه مردمانِ سرزمين‌هايی از هند تا اروپا، به هنگام اعتدال پاييزي در نخستين روز مهرماه و در حدود دو هزار سال اخير در مهر روز از مهرماه، برابر با شانزدهم مهرماهِ گاهشماری ايرانی (هجری خورشيدی فعلی) برگزار می‌شود.

آنگونه كه از مجموع منابع موجود، همچون نگاره‌ها و متون باستانی و نوشته‌های مورخان و دانشمندان قديم ايرانی و غير ايرانی (مانند فردوسی، بيرونی، ثعالبی، جهانگيری، اسدیِ توسی، هرودوت، كتسياس، فيثاغورث، . . .) و نيز آثار شاعران و اديبان (مانند جاحظ، رودكی، فرخی، منوچهری، سعدسلمان، . . .) دريافته می‌شود؛ مردمان در اين روز تا حد امكان با جامه‌های ارغوانی (يا دستكم با آرايه‌های ارغوانی) بر گرد هم می‌آمده‌اند؛ در حالی كه هر يك، چند «نبشته شادباش» يا به قول امروزی‌، كارت تبريك برای هديه به همراه داشته‌اند. اين شادباش‌ها را معمولاً با بويی خوش همراه می‌ساخته و در لفافه‌ای زيبا می‌پيچيده‌اند.

در ميان خوان يا سفره مهرگانی كه از پارچه‌ای ارغوانی رنگ تشكيل شده بود؛ گل «هميشه شكفته» می‌نهادند و پيرامون آنرا با گل‌های ديگر آذين می‌كردند. امروزه نمی‌دانيم كه آيا گل هميشه شكفته، نام گلی بخصوص بوده است يا نام عمومیِ گل‌هايی كه برای مدت طولانی و گاه تا چندين ماه شكوفا می‌مانند.

در پيرامون اين گل‌ها، چند شاخه درخت گز، هوم يا مورد نيز می‌نهادند و گونه‌هايی از ميوه‌های پاييزی كه ترجيحاً به رنگ سرخ باشد به اين سفره اضافه می‌شد. ميوه‌هايی مانند: سنجد، انگور، انار، سيب، به، ترنج (بالنگ)، انجير، بادام، پسته، فندق، گردو، كُـنار، زالزالك، ازگيل، خرما، خرمالو و چندی از بوداده‌ها همچون تخمه و نخودچی.

ديگر خوراكی‌هاي خوان مهرگانی عبارت بود از آشاميدنی و نانی مخصوص. نوشيدنی از عصاره گياه «هَـئومَـه/ هوم» كه با آب يا شير رقيق شده بود، فراهم می‌شد و همه باشندگان جشن، به نشانه پيمان از آن می‌نوشيدند. نانِ مخصوص مهرگان از آميختن آرد هفت نوع غله گوناگون تهيه می‌گرديد. غله‌ها و حبوباتی مانند گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن. ديگر لازمه‌های سفره مهرگان عبارت بود از: جام آتش يا نوكچه (شمع)، شكر، شيرينی، خوردنی‌هاي محلی و بوی‌های خوش مانند گلاب.

آنان پس از خوردن نان و نوشيدنی، به موسيقی و پايكوبی‌های گروهی می‌پرداخته‌اند. سرودهايی از مهريشت را با آواز می‌خوانده و اَرْغُـشت می‌رفته‌اند (می‌رقصيده‌اند). شعله‌های آتشدانی برافروخته پذيرای خوشبويی‌ها (مانند اسپند و زعفران و عنبر) می‌شد و نيز گياهانی چون هوم كه موجب خروشان شدن آتش می‌شوند.

از آنجا كه نشانه‌های بسياری، همچون تنديس‌ها، کتیبه‌ها و سنگ‌نگاره‌ها (از جمله نگاره‌های میترا در نمرود داغ و کوماژن)، از رواج آيين مهر در آسياي كوچك (آناتولی) حكايت می‌كند؛ بعيد نيست كه «سماع»‌های عارفانه پيروان طريقه «مولويه» در شهر قونيه امروزی، ادامه ديگرگون شده همان ارغشت‌های ميترايي باشد.

در پايان مراسم، شعله‌های فروزان آتش، نظاره‌گر دستانی بود كه بطور دسته‌جمعي و برای تجديد پايبندی خود بر پيمان‌های گذشته، در هم فشرده می‌شدند.

 برگرفته‌ از کتاب «جشن‌های مهرگان و سده» نوشته استاد دکتر رضا مرادی غیاث آبادی

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در چهارشنبه 1386/07/04 و ساعت 7:19 |

    اول شهريور ماه روز بزرگداشت پورسينا (پزشك توانا، وزیر و سیاستمدار، شاعر و فيلسوف بزرگ قرن پنجم هجری)  و روز پزشك است. غربيان او را به‌نام ‌ Avicienne می‌شناسند. کشورهای عربی بدلیل سهل انگاری ما او را دزدانه پزشك عرب! نام مي‌نهند (همانند ترکیه که مولوی را بی‌شرمانه ترک! می‌داند).

ابوعلي حسين‌ پسر عبدالله  معروف به‌ ابن‌سینا در سال 359 هجري خورشیدی (370 هـ ق) دردهکده خورميثن به دنيا آمد. پدرش عبدالله از اهالي خراسان بزرگ (بلخ) بود كه در زمان نوح پسر منصور پادشاه ساماني به بخارا منتقل و کدخدای خورميثن يكي از روستاهای بخارا گرديد.

وی در همين‌جا با زني به نام ستاره ازدواج كرد و نخستين فرزند آنها  حسين در اول شهريور    ديده به جهان گشود.

درباره نام ابن‌سينا که به‌معني فرزند سيناست دکتر پرويز شهرياري چنین نگرشی دارد:

 پدر يا پدربزرگ يا نیای سوم او هيچ كدام نام سينا را نداشته‌اند. برخي فرهنگ‌ها پشت هفتم او را سینا گفته‌اند که به‌نظر نادرست به‌نظر می‌رسد. پورسینا يا فرزند سينا به اين معناست كه او پزشك‌زاده بوده، يعني از خانواده‌اي بوده كه همه پزشک بودند، اما ميان آنها او بوده كه رشد كرده و شناخته شده است. درست همان‌طور كه كسي را كه در دريا كار مي‌كند، مي‌گويند: فرزند دريا.

سينا يا واژه پارسی باستان آن سئينه، پزشک مشهوري در تاريخ ايران بوده است كه از همه جاي گیتی براي درمان نزد او مي‌آمدند. او 700 سال پیش از ميلاد، در زمان مادها، در هگمتانه (همدان) زندگي مي‌كرده و صاحب مطب و دانشکده بوده است. سئينه از چنان شهرتي در پزشكي برخوردار بود كه پس از مرگ نام او تبديل به اسطوره مي‌شود. كلمه سيمرغ و سيرنگ در شاهنامه از همين نام گرفته شده كه پیشه‌اش طبابت بوده است. پر سيمرغ را در آتش مي‌انداختند و او حاضر مي‌شد و به درمان می‌پرداخت.

در همان دوران، يك سردار یونانی به نام تميستوكرس، براي جاسوسی و آشنايي با اوضاع و احوال ايران و شاید با هدف لشكركشي به ايران مي‌آيد. او وقتي به هگمتانه مي‌رسد، با سئينه و مكتب سئينه آشنا مي‌شود. چنان شيفته سئينه مي‌شود كه در هگمتانه مي‌ماند و يك دوره درس كامل در آن دانشکده مي‌خواند. در آن دانشگاه فلسفه، رياضيات، اخترشناسي و پزشکی تدريس مي‌شد.پس ‌ازاین‌كه تميستوكرس به روم برمي‌گردد، شرح زندگاني خود را مي‌نويسد و ما بیشتر آگاهي‌هاي خود را در مورد سئينه از او داريم.

درباره نام دیگر او‌ ابوعلي (پدر علي) لازم به یادآوری است که پورسینا ازدواج نكرده بود كه فرزندي داشته باشد.

پورسينا در ده‌سالگي قران و ادبيات را بطور كامل فراگرفت. در شش سال بعدي او به فراگرفتن فقه‌اسلامي ، فلسفه، علوم طبيعي، منطق، هندسه و ریاضی پرداخت .

در شانزده‌سالگي ابن سينا به پزشکی علاقه‌مند شد و در مدت زمان كوتاهي در اين دانش پيشرفت كرد. در هيجده سالگی بود كه به بالين نوح‌ پسر منصور، پادشاه ساماني فراخوانده شد و با درمان بیماری سخت فرمانروای ایران‌دوست توانست از كتابخانه بزرگ سامانيان بهره‌مند شود. كتابخانه‌اي كه بعدها به‌دست سپاهیان ترک سلطان محمود غزنوی و بدخواهان دستخوش آتش‌سوزی شد.

 نخستين كتاب بوعلي در بيست سالگي نگاشته شد. از آن زمان تا پايان عمر نه چندان عمر دراز و گهربارش نزديك به 238 كتاب به فارسي و عربي نگاشت. پدر بوعلي در 22 سالگي درگذشت و او ناچار شد چندي به مشاغل ديواني بپردازد.

در اين سالها سامانيان به‌دليل حمله‌های پی‌درپی سلسلة آل افراسياب ضعيف شده بودند. بنابراين بوعلي با دعوت احمد پسر محمد اسهلی وزیر دانشمند به گرگانج كه پايتخت خوارزم بود رفت، ولی اين اقامت كوتاه بود كه چرا علي‌بن مأمون فرماندار خوارزم از دوستان و خویشاوندان سلطان محمود غزنوي بود. ابوعلي سينا به‌همراه دانشمند ديگري به نام ابوسهيل مسيحي از بيم تحويل داده شدن به دربار محمود، از راه بيابان از خوارزم به گرگان رفتند تا به نزد قابوس وشمگير پسر زيار، پادشاه دانشمند و علم‌دوست خاندان زیار بروند. ولي در همين زمان قابوس کشته شد. بوعلي سالهاي بعدي عمر خود را  نيز بیشتر در سفر گذراند.

وی نخست به اصفهان و در سال 405 هـ ق به ري رفت؛ در سال 406  از آن‌جا به قزوين  و سپس رهسپار همدان شد. پادشاه دیلمی همدان شمس‌الدوله بيش از ديگران خريدار دانش و هنر بوعلي بود، بويژه آنكه بوعلي بيماري قولنج او را نيز درمان كرده بود . به اين ترتيب پورسینا در دستگاه ديلمیان به وزارت رسید. گرچه فرجام كار او زنداني شدن به اتهام نامه‌نگاری با مخالفان بود.

در زمان زندان او كتابهاي  الهدايه  و  رساله حي‌ بن يقطان   را نوشت. كتابهاي پزشكي بوعلي بیش از 16 كتاب مي‌شود كه از اين ميان مشهورترين آنها  قانون است. از ديگر آثار پزشكي بوعلي مي‌توان به  مقاله في‌علم النبض  در نه فصل اشاره كرد. الادويه القلبيه در مورد ساختمان و عملكرد قلب و الارجوزه في‌الطب  كه بيان مسائل پزشكي در قالب شعر مي‌باشد، از ديگر آثار پزشكي اين نابغة همه دوران‌ها مي‌باشد. وی در کتاب‌های خویش به تشریح اندام‌های درونی انسان پرداخته است (دانشی که قرن‌ها بعد در اروپا پدید آمد.)

پورسینا دانشنامه علايي را به زبان پارسي نوشت كه يك فرهنگ‌نامه بسيار جامعي مي‌باشد. همچنین مهمترین کتاب فلسفی او شفا نام دارد.

بوعلي سينا به سال 428 هـ ق در 58 سالگي درگذشت. آرامگاه او در همدان زیارتگاه دانش‌دوستان و میهن‌پرستان است.

 

+ روز دامپزشكی (گائوش روز)

+روز آزمایشگاهیان (روز بزرگداشت جرجانی)

+ مسـافري از ري (روز داروساز)

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در چهارشنبه 1386/05/31 و ساعت 6:57 |
شیخ شهاب‌الدین سهروردي در سال 549 قمري در دهكده‌ سهرورد زنجان زاده شد.  اينكه سال تولد او 549 است از شگفتي‌هاست، چراكه غالباً سال تولد بزرگانمان را نمي‌دانيم. زيرا بيشتر نام‌آورانمان از ميان مردم عادي برخاسته‌اند و نویسنده‌ای هم نبوده است تا تاريخ تولدشان را ثبت كند.

 دربرابر اين بي‌خبري، از سال درگذشت بزرگان آگاهي بيشتري داريم، چون با  تلاش‌هاي خود مي‌باليدند و به اشتهار مي‌رسيدند ونام‌هايشان هم در روزگار ثبت مي‌شد  هم در دفترهاي سرگذشت وتاريخ …
 بجز سال تولد سهروردي كه از آن آگاهي داريم، اين را هم مي دانيم كه سهرورد آن روزگار چيزي بيشتر از يك آبادي كوچك بوده و داشمنداني نام‌آور داشته‌است كه از جمله‌ي آنها یکی همين شيخ اشراق خودمان است و دیگری شيخ شهاب‌ عمر سهروردي صاحب كتاب عوارف‌الوعارف. (1)


سهرورد واژه‌ای پارسی به‌معنی گل سرخ می‌باشد. سهرsuhr   واژه‌ای فارسی باستان بوده که نخست به سخر suxr  و سپس به سرخ sorx دگرگونی یافته‌است. ورد varda  در فارسی باستان از واژه اوستایی ورذ varza  گرفته شده که در دوران اشکانیان به ول val  وvul  و سپس در زمان ساسانیان به گلgul   دگرگونی یافته است. (واژهای ورد عربی، رز اروپایی و ورت ارمنی همگی ازین ریشه‌اند.) (2)


حكيم ما، كودكي كه سالها بعد شيخ اشراق شد و چونان مانی پیامبر  به گناه انديشه‌ورزي، آزادگي، آزادمنشي و  به فتوای فقیهان خشک‌مغز  به شهادت رسيد، در فضای نوینی ديده به‌جهان گشود، محيطي كه در و ديوار آن گواه وجود فرهنگ وتمدني بود كه اكنون به گونه‌اي ديگر استمرار مي‌يافت، فرهنگ وتمدن معنوي باستاني ايران كه نقشي  ويژه و بس مهم در شكل گيري فرهنگ وتمدن معنوي و مينوي اسلام داشت.

  علامه اقبال لاهوري دريادداشت‌هاي خود در بزرگ‌داشت تمدن و فرهنگ ایرانی مي‌نويسد:
«اگر از من بپرسيد بزرگ‌ترين حادثه‌ي تاريخ اسلام كدام است، بي‌درنگ به شما خواهم گفت : فتح ايران و جنگ نهاوند.  جنگي كه به شكست نهايي سپاه ايران انجاميد، نه‌تنها كشوري آباد و زيبا را نصيب تازیان كرد، بلكه تمدن وفرهنگي باشکوه و كهن را نيز در اختيار آنان گذاشت.

 به زباني ديگر عرب‌ها با ملتي آزاده روبه‌رو شدند كه قادر بودند از عنصر آريايي خودشان و دین سامي، تمدني جديد به وجود آورد. تمدن اسلامي، محصول آمیزش تفكرات آريايي وسامي است. كودكي را ماند كه لطافت را از مادر آريايي وصلابت را از پدر سامي به ارث برده است. اگر اعراب ايران را نگرفته بودند بدون شک تمدن اسلامي ناقص مي‌شد. با فتح ايران مسلمانان به همان اندازه سيراب شدند كه اسکندر مقدونی از فتح ايران.» (3)


دکتر علی شریعتی نیز تمدن اسلامی را نتیبجه برخورد اندیشه‌های والای آریایی با دین اسلام می‌داند. وی پس از برشمردن ویژگی‌های بسیار ارزشمند و نیکوی آریایی، تمدن اسلامی و مذهب تشیع را نتیجه طبیعی این تماس می‌داند. (4)


همان‌طور كه همگان مي‌دانند شيخ اشراق با نوشته‌هاي خود سعي داشت، فرهنگ ايران باستان را زندگی تازه بخشد. او مي‌انديشيد كه چرا بايد چيزي راكه خود داشته‌ايم از بيگانه طلب كنيم. حكمت خسرواني که شهید اشراق پس از اسلام آن‌را برای نخستین بار در علوم کلامی و فلسفی وارد نمود، حاوي تمام مباني فلسفه نور وظلمت ومسائل مربوط به آن (یعنی همه مطالب عرفانی آریایی) بوده است.


فردوسی و سهروردی همانند دو بال سیمرغ زبان، فرهنگ، تاریخ و عرفان ایرانی را از نابودی نجات بخشیده و آن‌را به اوج آسمان‌ها رساندند. پیش از شيخ اشراق، حكيم ابوالقاسم فردوسي در قالب داستان‌هاي حماسي، ادبيات فارسي و تاریخ ایران را از طوفان حوادث نجات بخشيده بود و اینک سهروردی عرفان آریایی و ایرانی را.

شيخ اشراق مانند فردوسی بزرگ واژه‌‌هاي خورشید، کوه قاف، زال، سيمرغ، رستم، اسفنديار، سام، آهوبره و ... را در کتاب‌های خویش بکار برده است. او در رساله عقل سرخ این واژه‌ها را در معاني ويژه‌اي بكارگرفته كه هر يك نمادي براي يك حقيقت فلسفي ، عرفاني ومعنوي بشمار مي‌آيند.

شهید سهروردی داستان‌های شاهنامه را با تاویل عرفانی و نقد معنوی در رساله‌های خود (صفیر سیمرغ و عقل سرخ)آورده است. منظور او همانگونه که خود می گوید زنده کردن و جان دوباره بخشیدن به عرفان باستانی ایران است با دو یادگار قدیمی آن فریدون و کیخسرو (که دارای تجربه‌های عرفانی و فره ایزدی یا خوره می‌باشند). (5)


اینک چند نمونه از داستان‌های شاهنامه را  از دیدگاه عرفانی شيخ اشراق با هم می‌خوانیم. (۶)

 
داستان زال:
« …پير را گفتم شنيدم كه زال [روح روشن پرتاب شده در این دنیا] را سيمرغ [پرنده پر رمز و راز اوستا] پرورد ورستم اسفنديار رابه ياري سيمرغ كشت. پير گفت بلي درست است. گفتم چگونه بود؟ »
« …گفت: چون زال از مادر در وجود آمد رنگ موي ورنگ روي سپيد داشت. پدرش سام بفرمود كه وي رابه صحرا اندازند ومادرش نيز عظيم از وضع حمل وي رنجيده بود. چون بديد كه پسر كريه لقاست هم بدان رضا داد، زال را به صحرا انداخت. فصل زمستان بود وسرما، كس را گمان نبود كه يك زمان زنده بماند، چون روزي چند براين برآمد مادرش از آسيب فارغ گشت. شفقت فرزندش در دل آمد.
گفت يك باري به صحرا شوم وحال فرزند ببينم. چون به صحرا شد فرزند راديد زنده وسيمرغ وي رازير پر گرفته. چون نظر برمادر افتاد تبسمي بكرد.
 مادر وي رادربرگرفت وشير داد، خواست كه سوي خانه آرد بازگفت تامعلوم نشود.كه حال زال چگونه بوده است كه اين چند روز زنده ماند، سوي خانه نشوم. زال رابه همان مقام زير پر سيمرغ فرو هشت واو بدان نزديكي خود  را پنهان كرد.
چون شب در آمد وسيمرغ از آن صحرا منهزم شد . آهوي برسر زال آمد وپستان در دهان زال نهاد چون زال شير بخورد خود را برسر زال بخوابانيد. چنان كه زال را هيچ آسيب نرسيد مادرش برخاست وآهورا از سر پسر دور كرد وپسر راسوي خانه آورد. پير را گفتم آن چه سر بوده است؟ پير گفت من اين حال از سيمرغ پرسيدم. سيمرغ گفت زال در نظر طوبي به دنيا آمد ما نگذاشتيم كه هلاك شود.»
آهوبره را به دست صياد باز داديم وشفقت زال در دل او نهاديم تا شب وي را پرورش مي‌كرد وشيرمي‌داد وبه روز خود منش زير پر مي‌داشتم.


داستان رستم و اسفندیار:
« …گفتم حال، رستم واسفنديار؟ گفت چنان بود كه رستم از اسفنديار عاجز ماند واز خستگي سوي خانه رفت پدرش زال پيش سيمرغ تضرع‌ها كرد و در سيمرغ آن خاصيت است كه اگر آيينه‌اي يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند هر ديده كه در آن آيينه نگرد خيره شود .
زال جوشني از آهن بساخت چنانكه جمله مصقول بود ودر رستم پوشانيد و خودي مصقول برسرش نهاد وآيينه‌هاي مصقول بر اسبش بست. آنگه رستم را از برابر سيمرغ در ميدان فرستاد. اسفنديار را لازم بود در پيش رستم آمدن چون نزديك رسيد پرتو سيمرغ بر جوشن وآينه افتاد، از جوشن وآينه عكس بر ديده اسفنديار آمد، چشمش خيره شد، هيچ نمي‌ديد.  توهم كرد و پنداشت كه زخمي به هر دو چشم رسيد زيرا كه دگر ان بديده بود. از اسب در افتاد وبه دست رستم هلاك شد. پنداري ان دو پاره گز كه حكايت كنند و پر سيمرغ بود.»


دو پر سيمرغ:
اما اين كه پنداري« آن دوپاره گز كه حكايت كنند دوپر سيمرغ بود. » آن دوپر تعبيري ديگر از دوشعاع پر قدرت خورشيد است. نمادي از شعاع ظاهري خورشيد يعني درخت طوبي .
« …پير را كه پرسيدم كه گويي در جهان همان يك سيمرغ بوده است؟ گفت آن كه نداند چنين پندارد واگر نه هر زمان سيمرغي از درخت طوبي به زمين آيد واين كه در زمين بود منعدم شود معاً معاً، چنانكه هر زمان سيمرغي نيايد اين چه باشد نماند وهم چنان كه سوي زمين مي‌آيد سيمرغ را طوبي سوي دوازده كارگاه [12 نشان زرتشتی] مي‌رود . گفتم اي پير اين دوازده كارگاه چه چيز است ؟ »

درخت طوبي نماد خورشيد و جسمانيت اوست كه در فلك چارم قرار دارد و سيمرغ نماد روحانيت، نور وتاثير اوست كه موجب تداوم حيات در كره زمين است.

بامداد سيمرغ از آشيان خود به درآيد و پر بر زمين باز گستراند، از اثر پر او ميوه‌اي بردرخت پيدا شود و نبات برزمين. همانطور كه ملاحظه مي‌شود، معني مراد از پر سيمرغ دراينجا نور خورشید [مهر یا میترا] است.


منابع:
1- دکتر اصغر دادبه، ماهنامه آناهید، شماره 10
2- دکتر بهرام فره‌وشی، ایرنویچ، انتشارات دانشگاه تهران
3-  علی ‌اصغر دادبه، همان
4- دکتر علی شریعتی، بازشناسی هویت ایرانی اسلامی
5- بهناز شکوری، اندیشمند تاجیک، ماهنامه آناهید، شماره 10
6- شیخ شهاب‌الدین سهروردی، رساله عقل سرخ

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در دوشنبه 1386/05/01 و ساعت 6:45 |
پيشگفتار
شايد بعضي ازخوانندگان محترم اين نوشتار با ديدن عنوان آن با شگفتي از خود بپرسند، مگر سعدي شاعر نامي ايران طبيب بوده است؟
اما، اگر ادبيات را آينه‌ي باورها وانديشه‌هاي ملتها در هر دوره بدانيم، از آنجا كه آدمي از ديرباز با اهريمن دهشتناك بيماري‌ها دست به گريبان بوده است  طبيعي ا‌ست كه بخشي از باورها، مفاهيم وحتي واژه‌هاي مرتبط با پزشکي و بهداشت به آثار ادبي راه يابد.
در آثار گرانقدر سعدي نيز، برخي اشارات و مفاهيم پزشكي و بهداشتي متداول درعصر او بازتاب يافته است كه در اين نوشتار به آن مي‌پردازيم.
شناخت آنها نه تنها بخشي از ظرافت‌هاي ادبي وسخنورانه را نشان مي‌دهد، بلكه به درك بيشتر ما درباره‌ي باورهاي رايج در طب گذشتگان و نگرش آنها در اين مورد كمك مي‌كند. مقوله‌اي كه مي‌توان آن را پزشكي سنتي (tranditional medicine) و پزشكي عامه (folk medicine) ناميد.

فرآيند تنفس
گلستان سعدي با عبارت‌هاي مشهور و زيباي زير آغاز شده است: «منت خداي را عزوجل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت. هرنفسي كه فرو مي‌رود ممد حيات است و چون برمي‌ايد مفرخ ذات … »
سعدي در عبارت دوم عمل تنفس (دم و بازدم) و نقش اساسي آن را در تداوم زندگي انسان بيان مي‌دارد و آن را نعمتي برمي‌شمارد كه شكر آن واجب است.

رابطه خوراک و تندرستي
در ديباچه‌ي گلستان مي‌خوانيم:
مايه‌ي عيش آدمي شكم است                     چون به تدريج مي‌رود چه غم
گر نبندد چنان كه نگشايد                             گر دل از عمر بركني شايد
ور گشايد چنان كه نتوان بست                       گو بشوي از حيات دنيا دست
با مطالعه‌ي دقيق اين سه بيت يكي از مباحث مهم علم تغذيه و بهداشت و آسيب‌شناسي جهاز گوارشي كه استاد اجل در قالب اين ابيات وصف نموده و در كمال سادگي آن را تشريح كرده است، بر ما آشكار مي‌شود.
در چند حكايت ديگر گلستان نيز، سعدي به مسأله‌ي اعتدال تغذيه و نقش آن در تندرستي فرد، اشاره كرده، از جمله مي‌گويد:
يكي از حكما پسر را نهي كرد از بسيار خوردن كه سيري مردم را رنجور كند. گفت: اي پدر گرسنگي خلق را بكشد. نشنيده‌يي كه ظريفان گفته‌اند: به سيري مردن به از گرسنگي بردن. گفت: اندازه نگه‌دار. كُلوا و اشربوا و لاتسرفوا.
 در علم تغذيه نوين نيز مسأله‌ي اعتدال غذايي حائز اهميت بسيار است.

 اثرات بيماري بر فرد
سعدي در حكايتي مي‌گويد:
 «رنجوري را گفتند: دلت چه مي‌خواهد؟ گفت: آن‌كه دلم چيزي نخواهد».

زيان خوردن خودسرانه دارو
سعدي در حكايتي كوتاه ضمن انقاد اجتماعي از رياورزان به‌طور ضمني به زيان مصرف خودسرانه دارو اشاره مي‌كند:
«عابدي را پادشاهي طلب كرد. انديشيد كه دارويي بخورم تا ضعيف شوم، مگر اعتقادي كه دارد در حق من، زيادت كند. آورده‌اند كه داروي قاتل بخورد و بمرد!»

مزاج‌هاي چهارگانه (اخلاط اربعه)
در طب قديم باور بر اين بود كه انسان داراي چهار مزاج سرد، گرم، مرطوب و خشك است. افزون بر آن، چهار طبع براي فرد برمي‌شمردند: صفرا، بلغم، سودا، دم (خون) كه توازن بين آن‌ها را موجب تندرستي مي‌دانستند. سعدي مي‌گويد:
چهار طبع مخالف و سركش                چند روزي شوند با هم خوش
چون يكي زين چهار شد غالب            جان شيرين برآيد از قالب

مشكل پرستاري از بيمار
سعدي در اين‌باره گفته است:
مُنغّض بود عيش آن تندرست           كه باشد به پهلوي بيمار سست

دشواري درمان چاقي
سعدي مي‌گويد:
تا شود فربهي لاغر              لاغري مرده باشد از سخت

نادرستي برخي  پيش‌بيني‌های پزشكي
سعدي در حكايت منظومي به نمونه‌يي از نادرستي برخي از پيش‌بيني‌هاي پزشكي، اشاره مي‌كند ومي‌گويد :
شبي كردي از درد پهلو نخفت                 طبيبي در آن ناحيت بود وگفت
از آن است كو برگ رز مي‌خورد                عجب دارم ار شب به پايان برد
كه درسينه پيكان تير تتار                       به از ثقل ماكول ناسازگار
گرافتد به يك لقمه درروده پيچ                 همه عمر نادان برآيد به هيچ
اما سرانجام كار چنين است :
قضا را طبيب اندر آن شب بمرد                چهل سال از اين رفت و زنده است كرد
حتا امروزه نيز علي‌رغم همه‌ي پيشرفت‌ها در امر تشخيص و درمان بيماريها برخي اوقات، تعيين پيش‌اگهي بيماريها، نادرست از كار درمي‌آيد.

توالد وتناسل
سعدي مي‌گويد :
زابر افكند قطره‌يي سوي يم                     ز صلب افكند نطفه‌‌يي در شكم

نشانه‌هاي بلوغ جسمي
در حكايتي سعدي دراين باره مي‌گويد:
 طفل بودم كه بزرگي را پرسيدم از بلوغ. گفت در مسطوره امده است كه سه نشان دارد: يكي پانزده سالگي و ديگري احتلام و سيم برامدن موي پيش .
دمي چند گفتم برآرم به كام                دريغا كه بگرفت راه نفس
وسعدي از اومي‌پرسد: كه چه گونه‌يي دراين حالت؟ گفت: چه بگويم؟
نديده‌يي كه چه سختي همي رسد به كسي                كه از دهانش به درمي‌كنند دنداني
قياس كن كه چه حالت بود درآن ساعت                        كه از وجود عزيزش به در رود جاني
آن گاه سعدي به پير مي‌گويد: تصور مرگ از خيال به در كن وهم رابر طبيعا مستولي مگردان كه فيلسوفان گفته‌اند: مزاج ارچه مستقيم بود، اعتماد بقا را نشايد ومرض اگر چه هايل، دلالت كلي بر هلاكت نكند. اگر فرمايي طبيبي را بخوانم  تا معالجت كند. ديده بركرد وبخنديد وگفت:
دست برهم زند طبيب ظريف              چون خرف بيند اوفتاده حريف
خواجه در نقش بند ايوان است           خانه از پاي بست ويران است
 
آسيب‌ها ودرمان‌ها
سعدي درباره پرنوشي مي‌گويد:
ساير است اين مثل كه مستسقي                  نكند رود دجله سيرابش

مارگزيدگي وترياق
 سعدي در گستان دراين باره گفته است: وتا ترياق از از عراق آورده باشند، مارگزيده مرده باشد.

پلنگ گزيدگي
 سعدي در گلستان مي‌گويد: پارسايي را ديدم بركنار دريا كه زخم پلنگ داشت وبه هيچ داروبه نمي‌شد.

جراحت جنگي ونوشدارو
سعدي در گلستان مي‌گويد: جوانمردي رادر جنگ تاتار جراحتي هول رسيد. كسي گفت: فلان بازرگان نوشدارو دارد، اگر بخواهي باشد كه قدري ببخشد.

زخم اندام حساس بدن
سعدي در حكايتي با زباني ظنزآلود گفته است: ريشي درون جامه داشتم وشيخ همه روزه بپرسيدي كه چون است ونپرسيدي كه كجاست؟

دررفتگي استخوان
در بوستان سعدي حكايت زير را نقل مي‌كند :
ملك‌زاده‌يي زاسب ادهم افتاد                  به گردن درش مهره برهو افتاد
چوپيلش فرو رفت گردن تن                      نگشتي سرش تا نگشتي بدن
پزشكان بماندند حيران دراين                   مگر فيلسوفي زيونان زمين
سرش باز پيچيده ورگ راست شد            وگر وي نبودي ز من خواست شد
دگر نوبت امد به نزديك شاه                    به عين عنايت نكردش نگاه
خردمند راسر فرو شد به شرم                 شنيدم كه مي‌رفت ومي‌گفت نرم
اگر دي نپيچيدمي گردنش                      نپيچيدي امروز روي از منش
فرستاد تخمي به دست كسي               كه بايد برعود سوزش نهي
مكل را يكي عطسه امد زدود                 سروگردنش همچنان شد كه بود

بيهوشانه (داروي بيهوشي)
سعدي گفته است
جرعه‌اي خورديم وكار از دست رفت                    تا چه بيهوشانه درمي‌كردند

داروي تلخ (تلخ دارو)
سعدي مي‌گويد:
چه خوش گفت يك روز دارو فروش                 شفا بايدت داروي تلخ نوش
درجاي ديگري چنين گفته است:
سعديا داروي تلخ از دست دوست                 به كه شيريني زدست ديگري

سقمونيا
سعدي مي‌گويد:
نصيحت داروي تلخ هست وبايد                كه باجلاب در هر قطره چكانند
چنين سقمونياي شكر آلود زداروي خانه سعدي ستانند.

صندل
صندل (معرب سندل فارسي) نوعي گياه كه اسانس حاصل از چوب آن را به مصارف درماني وعطرسازي مي‌رسانند. سعدي مي‌گويد:
پيرمردي زنزع مي‌ناليد پيرزن سندلش همي ماليد

روانپريشي ( ديوانگي )
سعدي مي‌گويد:
نشاني زان پري تا در خيال است            نيايد هرگز آن ديوانه با هوش

سودازدگي
در پزشكي قديم سودا را از اخلاط اربعه وبه رنگ سياه و جايگاه آن را در طحال مي‌دانستند به دشواري بتوان حكم كرد كه مراد از سودا و سودازدگي كدام بيماري است اما احتمالاً مراد روانپريشي است سعدي گفته است:
دوراز سببي نيست كه شوريده‌ي سودا                هرلحظه چو ديوانه روان بردرودشت

منبع:
دکتر محمدحسين عزيزي، متخصص گوش و گلو و بيني، ماهنامه حافظ، شماره 29

+ پزشکی در شاهنامه

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 7:21 |
در نوشتار پیش به واژه‌های پارسی قرآن و سوره‌ها و آیاتی که این واژه‌ها در آنها ذکر شده‌اند اشاره کردم. در این شماره به ریشه‌یابی آنها می‌پردازم:

۱- استبرق:
طبرسي در مجمع‌البيان، گويد: واژه‌ي "استبرق"، فارسي است و اصل آن "استبره" است. (جلد ششم/ ديمه‌ي 267)
آرتور جفري نيز در نسک خود ريشه‌ي آن‌را پارسي مي‌داند که واکه‌ي "ک" در "استبرک" پارسي ميانه به "ق" گوهريده و در تازي به ريخت "استبرق" درآمده است.

2- سجيل:
مجمع‌البيان اين واژه را پارسي مي‌داند و گويد: اصل آن "سنگ و گل" است. (جلد 5/ديمه‌ي 183)
جفري ريخت پهلوي سنگ را sang و گل را gil مي‌داند و بر اين باور است که اين واژه از پارسي ميانه يک‌راست به زبان تازي رفته است.

3- کورت:
سيوطي زير اين واژه مي‌نويسد: «روايتي ذکر کرده که سعيد بن جبير گفت: واژه‌ي "کورت" به زبان فارسي به معناي "غورت" غروب کند، است.
امام‌شوشتري به زيبايي ريشه‌ي اين واژه را آشکار مي‌کند:
«ابوهلال فعل "کورت" را در آيه‌ي "اذا شمس کورت" از ريشه‌ي واژه‌ي کور در فارسي دانسته است. معني اين آيه چنين است:"آن‌گاه که خورشيد تار شد" کورشدن به معني خاموش شدن روشني و آتش در فارسي خيلي رواج دارد.
ريشه‌ي (ک.و.ر) در عربي با معني فعلي که در اين آيه به‌کار رفته است، سازگاري ندارد. در فارسي کورشدن به معني تيره‌شدن آمده و مجاز کوردل به معني نفهم بي‌استعداد، به‌همين مناسبت ساخته شده است. در شوشتر واژه‌ي "کورروز" به‌معني تيره‌بخت و نيز "آساره‌کور ـ ستاره‌کور" به‌همين معني به‌کار مي‌رود. و همگي اين‌ها نظر ابوهلال را استوار مي‌سازد. »

4- مقاليد:
ريخت تک اين واژه "مقلاد" مي‌باشد که از واژه‌ي "کليد" گرفته شده است. سيوطي اين واژه را از ريشه‌ي پارسي مي‌داند. جواليقي در معرب و خفاجي در شفاء‌القليل هم ريشه‌ي اين واژه را پارسي مي‌دانند.

5- اباريق:
اين واژه افزاي "ابريق" مي‌باشد که آن‌چنان‌که جفري نوشته، از گذشته پارسي‌بودن آن باشناخته بوده است. او بر اين باور است که ريخت اين واژه در پارسي نو "آب‌ريز" است.
واژه‌ي "ابريق" در پارسي نيز زير نام يک واژه‌ي تازيسته به‌کار مي‌رود. آن‌چنان‌که خيام مي‌گويد:
ابريق مى مرا شكستى ربّى/ بر من در عیش ببستی ربی

۶- بيع:
اين واژه را سيوطي و جواليقي پارسي دانسته اند؛ واژه براي ساختمان‌هاي گنبددار که براي پرستش بنا شده باشند؛ به‌کار رفته است.

7- تنور:
سيوطي اين واژه را پارسي شمره است و واژه‌ي tanura در ونديدا، فرگرد هشتم، بند 254 نيز بر اوستايي بودن آن گواه مي‌دهد. جفري بر اين باور است که اين واژه از زبان مردمي که پيش از تاريخ رسمي آرياييان ساکن ايران بودند به ريخت بنيادين به زبان‌هاي ايراني راه يافته است. دهخدا بر پارسي‌بودن آن باور دارد و مي‌نويسد:
فارسى است و عرب و ترك از فارسى گرفته‌اند چه مشتقاتى از آن در فارسى هست و در آن دو زبان نيست، مانند تنورى و تنوره و دوتنوره و تنوره كشيدن و تنورآشور.

8- جهنم:
جفري بر اين باور است که واژه‌شناساني که آن‌را پارسي دانسته اند؛ برپايه‌ي اين‌که "فردوس" پارسي‌ست؛ آن‌را پارسي پنداشته اند. امام‌شوشتري در کتاب خود، سخنان گواه‌مندتري به ما مي‌دهد. او بر اين باور است که دو واژه‌ي "جهنم" و "جهنام" هر دو از يک ريشه‌ اند و به چم گودي يا چاه ژرف مي‌باشند. او به گفت‌آورد از فيروزآبادي دنباله مي‌دهد: دوزخ را از همين جهت جهنم ناميده اند. اين فرنود خردمندانه‌تر مي‌نمايد، چرا که پادشاهان نيز براي شکنجه، گناه‌کاران را به سياه‌چال مي‌انداختند و از اين‌رو معنی شکنجه‌گاه پيدا کرده است.

9- دينار:
بيش‌تر واژه‌شناسان بر بيگانه‌بودن آن هم‌نگر اند. اين واژه به ريخت dēnᾱr در پهلوي بوده است. که واژه‌ي پارسي دينار از آن ساخته شده است.

10- سرداق:
اين واژه را سيوطي و جفري هر دو برگرفته از سراپرده‌ي پارسي دانسته اند. اگرچه لگارد ريخت پارسي آن را سراچه مي‌داند. از آن‌جايي که "ک" در تازي به "ق" دگرگونی مي‌یابد، به گاس بالا اين واژه از سراپردک پارسي ميانه به تازي راه يافته است.

11- روم:
برخي مانند جواليقي و به پيروي او سيوطي دريافتند که واژه بيگانه است.
در پهلوي به ريخت Arum و در نوشته‌هاي تورفاني به ريخت Hrum به‌کار رفته است. گويا نگر سيوطي بر پارسي‌بودن آن جاي ديگري پشتيباني نشده است؛ اگر چه از شهرهايي که خسروي نخست بنا نهاد شهري داريم به نام "روم‌گان" که در جنوب تيسپون بنياد نهاده بود.

12- سجل:
اين واژه در پارسي به معنی "شناس‌نامه" هم به‌کار رفته است.
 
13- ن:
سيوطي به گفت‌آورد از کرماني مي‌نويسد: « "نون" در آيه‌ي "ن والقلم و ما يسطرون"  فارسي است و اصل آن "انون" بوده است و معناي آن "اصنع ماشئت" هرچه مي‌خواهي انجام بده، مي‌باشد. »
"نون" در دهخدا به چم‌هاي زير آمده است:
 دوات (منتهى‌الارب) (غياث اللغات) (جهانگيرى) (متن‌اللغة) (اقرب‌الموارد) (مهذب الاسماء) (ناظم‌الاطباء). سياهى‌دان(ناظم‌الاطباء).  سياهى دوات(غياث اللغات). مركب و سياهى كه در دوات نمايند(جهانگيرى). مركب(برهان قاطع).
اگرچه واژه‌ي "نون"‌اي که به معنی ماهي در قرآن به‌کار رفته است؛ از زبان‌هاي سامي شمالی گرفته شده است؛ ليک به نگر مي‌رسد با معنی سياهي‌دان تازي باشد. در اين روي، اين واژه به گزاره‌ي پسين آن که "قلم و هرچه با آن مي‌نويسند." مي‌باشد هم مي‌خورد و نشانگر پارسی بودن آن است.

14- مرجان:
اين واژه را از گذشته برگرفته از پارسي مي‌دانستند. ليک جفري درآمدن يک‌راست آن از پارسي را نمي‌پذيرد. در پارتي واژه‌ي murvărit و در پارسي ميانه margărit به کار رفته است و جفري بر اين باور است که اين واژه به زبان‌هاي فراواني درآمده است؛ و سپس از يکي از روي‌هاي آرامي به تازي راه يافته است.
چنين به‌نگر مي‌رسد که margărit به ريخت مارگاريت به زبان ارمني درآمده و ازآنجا به زبان‌هاي يوناني و آرامي راه‌ يافته است. در زبان آرامي واکه‌ي "ر" به "ن" گوهريده و به ريخت margania درآمده که روي تک آن margan برابر با تازي "مرجان" است.

15- رس:
گواه پارسي‌بودن اين واژه سيوطي است که در پانويس اين واژه در نسک "ريشه‌يابي واژه‌ها در قرآن" مي‌خوانيم: "در لغت به هر چيز کنده مانند گور و چاه، رس مي‌گويند."
دهخدا زير درآمد "رس" با آواي " رَس‌س" آورده است:
 چاه كندن. (ناظم الاطباء) (منتهى الارب) (تاج المصادر بيهقى) (آنندراج) (مصادر اللغهء زوزنى) (از اقرب الموارد). در زير خاك پنهان كردن چيزى. (ناظم الاطباء) (منتهى الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
دکتر فريدون بدره اي در کتاب کورش در قرآن و عهد عتيق مي‌نويسد: اصحاب رس براساس نگر برخي مفسران (عيون الاخبار‌الرضا، تفسير اثني‌عشري جلد 9 صص271 و 272، کتاب نبي جلد2 ص 372، يکتاپرستي در ايران باستان صص 54 و 55) ساکنان کناره رود ارس در ايران بوده‌اند، که حضرت زردشت از سوي خداوند دين خود را براي آنان آورد، ولي گروهي از مردم دعوتش را نپذيرفتند و وي را انکار کردند. بنابراين زردشت رو به خاور آورد و دين خود را بر گشتاسب شاه عرضه داشت.

۱۶- زنجبيل:
کمابيش همه‌ي ريشه‌شناسان، پارسي‌بودن آن‌را پذيرفته اند. جفري زبان سرياني را ميان‌جي درآمدن واژه به تازي دانسته است و آن‌را وام‌واژه‌اي کهن مي‌داند. ريخت نخست اين واژه در پهلوي به نگرش جفري ᾱrβsinga بوده است، ليک دکتر فريدون بدره‌اي در پيش‌گفتار کتاب جفري يادآوري مي‌کند که  ᾱrβsingi با روي‌هاي ارمني و يوناني واژه‌ هماهنگ‌تر است. از سوي ديگر به نگر مي‌رسد که يک روي ديگر اين واژه به ريخت ᾱrβsinga بوده است که به ᾱrβzinga دگرگون شده است. گويا روي يونانیsιρεβιγγιζ ميان‌جي اين دگرگوني بوده است.

17- سجين:
اگرچه ميان معنی اين واژه ناسازنگري‌هاي فراواني هست، ليک اگر گفته‌ي جواليقي بر اين‌که در بسياري از واژه‌ها "ل" به "ن" دگرگونی می‌یابد، را بپذيريم؛ پس بايد "سجين" هم رويي از "سجيل" پارسي به معنی "سنگ‌وگل" بدانيم.

18- سَقَر:
ره‌گذر سوم دوزخ است؛ چنان‌چه نخستين آن "جحيم" دوم "جهنم" و سوم "سقر" باشد.سيوطي اين واژه را پارسي شمرده است.

19- سَلسَبيل:
هر چيز نرم و گوارايي را که به آساني در گلو فرو شود؛ سلسبيل گويند که هم‌تاي پارسي آن خوش‌گوار مي‌باشد. هم‌چنين چشمه‌اي در بهشت نيز به همين نام است. در ادب پارسي نيز اين واژه به‌فراواني به‌کار رفته است؛ چنان‌چه حافظ مي‌فرمايد:
اى رخت چون خلد و لعلت سلسبيل / سلسبيلت كرده جان و دل سبيل.
در تازي، واژه‌ي "سلسل" هم بکار رفته است.

20- وَردَه:
امروز، بر همه‌ي ريشه‌شناسان روشن است که ريشه‌اي ايراني دارد. ريشه‌ي هندواروپايي آن Ṷrdho به چم درخت خاردار مي‌باشد. که واژه‌ي يوناني ρoδov و اوستايي vαrəδα از آن آمده است. و از اوستايي واژه‌ي پهلوي varta به چم گل سرخ گرفته شده است. از زبان‌هاي ايراني به زبان‌هاي سامي راه‌يافته است و از زبان آرامي به تازي درآمده است.

21- سُندُس:
از گذشته اين واژه را واژه‌اي ناتازي مي‌دانستند و از آن‌جايي که در يک آيه از قرآن با "استبرق" آمده است؛ آن را واژه‌اي ايراني مي‌دانستند. ريشه‌ي اين واژه بر بسياري از دانشمندان شناخته نبود؛  ليک پژوهش‌هاي نو نشان مي‌دهد که در يک نوشته‌‌ي سغدي ميانه هم آمده است و به گاس (=احتمال) بالا ريخت پارتي، آبشخور ريخت قرآني بوده است. اين واژه به ريخت sndws در يک نوشته‌ي سغدي آمده است.

22- قرطاس:
سيوطي در کتبب اتقان آنرا غيرعربي مي‌داند.

23- اقفال:
جواليقي در معرب، ديمه‌ي 125 و سيوطي در اتقان ديمه‌ي 323 اين واژه را پارسي دانسته اند که افزاي (=جمع) واژه‌ي "قفل" مي‌باشد. گويا ريشه‌ي پارسي اين واژه "کوپال" مي‌باشد. اين واژه در پارسي بيش‌تر به چم جنگ‌افزاري همانند گرز به‌کار رفته است. در کردي کوپال به چم چوب‌دست شبان نيز به‌کار رفته است. گويا ريشه‌ي اين واژه کوب‌+آل مي‌باشد و شايد از اين رو، جواليقي ريشه‌ي "قفل" را "کوپال" دانسته است.
 
۲۴- کافور:
اين واژه از زبان‌هاي ايراني به يوناني، سرياني، آرامي و ... راه يافته و در تازي به ريخت‌هاي کافور، قافور، قَفُور و قفّور به‌کار رفته است. در پهلوي اين واژه را به ريخت kᾱpῡr به‌کار رفته است.
اگرچه در چامه‌هاي کهن تازي نيز اين واژه ديده مي‌شود؛ ليک گويا آن‌چنان در ميان تازيان، اين ماده شناخته نبوده است. آن‌چنان که بلاذري مي‌گويد: تازيان به هنگام گشودن مداين، انبارهاي کافور را انبار نمک پنداشته بودند.

25- کنز:
بنياد واژه "گنج" پارسي بوده است که به زبان‌هاي آرامي، سرياني، ماندايي، يوناني و ارمني راه يافته است. اين واژه در پازند گنز و در پهلوي به ريخت گنج آمده است. برساخته‌ي اين واژه، گنج‌ور نيز به همه‌ي زبان‌هاي يادشده درآمده است.

26- مجوس:
ابن سيده آن را برگرفته از منج به چم قيصر و کوش به چم الاذن مي‌داند. هم‌چنين منج به چم "خرد" آمده است؛ از اين‌رو برخي گفته اند: منج‌‌کوش مردي بود که از بهر کوچکي‌ گوش‌اش اين‌گونه خوانده مي‌شد و او نخستين فرارسان دين مجوسان بود.
اين واژه در پارسي باستان به ريخت magush آمده است که ريخت مفعولي آن را مي‌توان با magav در اوستايي و moōīγ پهلوي سنجيد.
اين واژه از پارسي باستان به آرامي، سرياني و يوناني درآمده است و گويا از ريخت سرياني آن به تازي راه‌ يافته است.

27- ياقوت:
جفري بر اين باور است که ياقوت در پارسي نو يک‌راست از تازي گرفته شده است و ريخت ديگر آن "ياکند" نيز از سرياني گرفته شده است.
به هر روي برهان قاطع، ريخت پارسي واژه را "ياگند" پارسي مي‌داند، بسياري از واژه‌شناسان نيز؛ باور به پارسي‌بودن اين واژه دارند.

28- مِسک:
کمابيش همه‌ي دانش‌مندان پارسي بودن اين واژه را پذيرفته اند و از گذشته آن‌را وام‌واژه‌اي پارسي مي‌دانستند. ريشه‌ي اين واژه مشک پهلوي‌ست که به زبان‌هاي يوناني، آرامي، سرياني و حبشي راه يافته است. به گاس بالا واژه يک‌راست از زبان پارسي ميانه به تازي درآمده است تا اين‌که آن‌چنان‌که برخي گويند با ميان‌جي‌گري زبان‌ سرياني.

29- هود:
اين واژه از نگر ريشه، پيوستگي فراواني با يهود دارد. چنان‌که برخي وات "ي" در يهود را افزوده‌‌اي به "هود" مي‌دانند و برخي هود را سبک‌شده‌ي "يهود" دانسته اند. از اين‌رو براي روشن‌گري پيرامون اين واژه به واژه‌ي پسين بنگريد. دهخدا آنرا غيرعربي مي‌داند.

30- يهود:
جفري مي‌نويسد واژه‌ي yahūt در شايست‌نشايست و هم‌چنين در yahūd در اوستا بکار رفته است. ادي‌شير بر اين باور است که "هاد"، "يهود" و "هوداً" از هوده‌ي پارسي گرفته شده است.
"هُده" يا "هوده" در پارسي به چم "حق" مي‌باشد که بيهوده در روبه‌روي آن به چم "باطل" مي‌باشد. ادي‌شير معنی واژه‌ي يهود را رجع‌الي‌الحق مي‌داند که در اين روي بايد آن‌را برگرفته از "هده‌ي" پاسي دانست.
رودکي چامه‌سراي بزرگ کشورمان مي‌گويد:
مهرجويى ز من و بى‌مهرى / هده‌ جويى ز من و بي‌‌هده‌اى

31- صَلَوَات:
اين واژه در سوره‌ي 22 و آيه‌ي 40 به معنایی جز معنی تازي به کار رفته است؛ از آن‌جايي که واژه به چم نيايش و گاه نيايش‌گاه در ريخت‌هاي نزديک، در آرامي، سرياني و عبري به کار رفته است؛ بيش‌تر پژوهش‌گران آن‌را واژه‌اي بيگانه مي‌دانند. گويا خواسته‌ي اين واژه، کنشت يا کنيسه، پرستش‌گاه يهوديان مي‌باشد.

۳۲- فردوس:
دکتر محمد معين در فرهنگ خود مي‌نويسد: اين واژه پارسي در اوستا "پاري‌ديزه" آمده است که مرکب از پايري (گرداگرد) و دئزا (انباشتن) بوده و به باغ‌هاي باشکوه گفته مي‌شود. نخست يهوديان آنرا از فارسي گرفته (عبري) و سپس به زبان‌هاي آرامي،  سرياني، ارمني، يوناني و رومي رفته و سرانجام به همه زبان‌هاي اروپايي راه يافت. دهخدا مي‌نويسد: پاليز هم از همين ريشه مي‌باشد.

33- جناح:
براساس نوشته محمد معين جناح معرب (تازيسته) واژه گناه در پارسي است.

34- زمهرير:
محمد معين در اين‌باره چنين مي‌نگارد: زمهرير ترکيب شده‌است: از زم (ريشه پهلوي zam و به‌معنی سرد) + هرير. زم در واژه‌هاي زمستان، زامياد و زمين هم به‌کار رفته است.

 ۳۵- فيل:
ريخت پارسي فيل، پيل مي‌باشد و نگر جفري اين است که با ميانجي‌گري زبان آرامي به تازي رفته است. و يک وام‌واژه‌ي کهن تازي از پارسي‌ست.
نگر دکتر بدره اي در کتاب کورش چنين است که: در مقدمه قرآن مجيد با برگردان ابوالقاسم پاينده و تاريخ ايران نوشته سرپرسي سايکس (ص707) آمده است: داستان فيل نشان‌گر جنگ ايران و روم بوده است. براساس منابع يوناني و رومي، ژوستي‌نين امپراطور روم، سفيري به‌نام ژوليان به دربار حبشه مي‌فرستد تا او را در جنگ با ايران ياري دهد. نجاشي پادشاه حبشه (اتيوپي) دست‌نشانده خود در يمن (ابرهه) را به جنگايران مي‌فرستد. ابرهه براي حمله به ايران، هنگام گذر از عربستان، قصد ويران‌کردن خانه خدا را هم داشته‌است که ناگهان لشکر او در نزديکي مکه تارومار شده و ابرهه پس از عقب‌نشيني در يمن درمي‌گذرد.

 37- زور:
زور برگرفته از واژه پهلوي  zor مي‌باشد.

42ـ ابد:

دکتر پرویز رجبی در کتاب بسیار باارزش هزاره‌های گمشده چنین می‌نویسد: واژه عربی‌شده ابد از «اپاد یا اپاذ» پهلوی گرفته‌شده‌است، که از پیشوند نفی أ و پاد به‌معنی پایان ساخته‌شده‌است. واژه مقابل آن یعنی ازل نیز پارسی بوده و از «اسر» پهلوی برگرفته‌شده‌است، که از پیشوند أ و سر به‌معنی آغاز ساخته‌شده‌است‌.

46- تبت:
دکتر معبن مي‌نويسد:تب و تبت برگرفته از واژه اوستايي tafnu  به‌معني  تب و تاب يافته و افزايش دماي بدن است.

48- يس:
حبيب الله نوبخت در  "ديوان دين " (صفحه 439 – 450) مي‌نويسد: لغت‌شناسان ياسين را واژه‌اي غيرعربي مي‌دانند. واژه يس در قرآن اشاره‌اي است به يسنا بخشي از کتاب مقدس زرتشتيان (اوستا) و در حقيقت مقايسه‌اي اين کتاب است با قرآن مجيد و نشان دادن يگانگي مفاهيم آن با هم. سوره يس برخلاف ديگر سوره‌هاي قرآن درباره ملل سامي‌نژاد نبوده و بيشتر مربوط به کردار و رفتار آريايي‌ها مي‌باشد.

49- کتاب:
در باره واژه کتاب بر پايه كتاب ديوان دين در تفسير قرآن مبين،نوشته حبيب الله نوبخت،در  بخش واژه هاي پارسي بكار رفته در قرآن آمده است: كتاو كه اصل كلمه كتاب است لغتي است اوستايي (kota) و در فارس تا اوايل همين قرن مدرسه و مكتب‌خانه را كتو مي‌ناميدند كه از همين كلمه كتاو است. (ص350)
 اهل تاريخ مي دانند كه طوايف عرب خاصه مردم حجاز را تا پيدايش اسلام از خواندن و نوشتن و خط داشتن كمترين بهره و نصيبي نبوده است و چنين مردمي طبعا براي مفهوم قلم و کتاب نيز نامي نداشته‌اند. (ص 391)

۵۰- صراط:
نوبخت چنين نگرشي دارد که: در بندهش (سفر آفرينش = کتابي است به زبان پارسي پهلوي و آن خلاصه‌اي است از اوستاي ساساني و زند) دوبار واژه‌ي صراط به ريخت سرات (srat) به کار رفته است. واژه لاتيني strata و واژه انگليسي street هم از همين ريشه است.

51-  ذوالقرنين:
ذوالقرنين گرچه واژه‌اي پارسي نيست، ولي چون مربوط به بزرگ‌ترين پادشاه ايران‌زمين يعني کورش مي‌باشد، دراين پهرست آورده شده‌است. کساني‌که بر يگانگي ذوالقرنين و کورش (پدر ايران) گواهي داده‌اند عبارت‌اند از:
مولانا ابوالكلام آزاد مفسر بزرگ قرآن و وزير فرهنگ هند در زمان گاندي در تفسيرالبيان ( ترجمه تفسير سوره کهف از باستاني پاريزي) ــ علامه طباطبايي در تفسير الميزان ــ آيت‌الله العظمي ناصر مكارم شيرازي و 10 نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسير نمونه (مانند قرائتي، امامي، آشتياني،حسني، شجاعي، عبدالهي و محمدي) ــ تابنده گنابادي در کتاب سه داستان عرفاني از قرآن ــ آيت الله مير محمد کريم علوي در تفسير کشف الحقايق (با ترجمه عبدالمجيد صادق نوبري) ــ حجه الاسلام سيد نورالدين ابطحي در کتاب ايرانيان در قرآن و روايات _ دکتر علي شريعتي در کتاب بازشناسي هويت ايراني اسلامي ــ  سيد صدر بلاغي در قصص قرآن _ جلال رفيع در کتاب بهشت شداد _ دکتر فاروق صفي زاده در کتاب از کورش هخامنشي تا محمد خاتمي ــ منوچهر خدايار در کتاب کورش در اديان آسياي غربي ــ قاسم آذيني فر در کتاب کورش پيام آور بزرگ ــ دکتر فريدون بدره اي در کتاب کورش در قرآن و عهد عتيق ــ محمد کاظم توانگر زمين در کتاب ذوالقرنين و کورش ــ آيت الله سيد محمد فقيه استاد اخلاق، حافظ کل قرآن و نماينده مجلس خبرگان دوم _ استاد محيط طباطبايي _ حجه الاسلام شهيد هاشمي نژاد _ سر احمدخان بنيان‌گذار دانشگاه اسلامي عليگر هند.

52- جند:
در فرهنگ معين آمده‌است: جند معرب گند (واژه پهلوي gund) يعني لشکر و سپاه. کريستين‌سن در کتاب ايرانيان در زمان ساسانيان مي‌نويسد: واحدهاي ارتش در دوره ساسانيان را گند مي‌گفتند و فرمانده آنان را گندسالار. در کتاب زند و هومن يسن صفحه 56 نيز به همين معني آمده است.

53ـ بیض:
دکتر بهرام فره‌وشی در کتاب ایرانویچ ریشه بیض تازی را پارسی می‌داند. شکل ناب این واژه در زبان اوستایی وئجو (به‌چم تخمه و نژاد)  vaejōبوده که در زبان پهلوی به ویج (مانند واژه ایرانویج یعنی خاستگاه و نژاد ایرانی) و پس از آن به بیج دگرگونی یافته است.
ویچ در زبان‌های اسلاوی (صرب، کروات، روسی و...) به‌معنی زاده نیز از همین ریشه فارسی می باشد.


واژه‌هاي تازيسته‌ي پارسي (معرب = فارسي ِ عربي شده) در قرآن به اين چندشماره پايان نمي‌پذيرد و بسيار بيش از اين‌ها مي‌باشد؛ خواننده‌ي گرامي مي‌تواند براي آشنايي بيش‌تر با اين واژه‌ها و واژه‌هاي ديگر، منابع ديگر را بررسي کند.

درباره واژه‌های دیگر پارسی هم که در بخش پیش یادآوری کردم (۳۶-کٱس، ۳۸-شواظ، ۳۹-اسوه، ۴۰-عبقری، ۴۱-زبانیه، ۴۳-قمطریر، ۴۴-نجس، ۴۵-برزخ، ۴۷-سخط) در آینده نوشته‌ای خواهم داشت. 

منابع:

روزنامه "عصر مردم"، دکتر حسنعلی پیشاهنگ
تارنوشت "پالایش زبان پارسی"، استاد حامد قنادی
"رساله المتوکلی"، جلال‌الدین محمد سیوطی اندلسی
"ریشه‌یابی واژه‌ها در قرآن"؛ دکتر محمدجعفر اسلامی، شرکت سهامی انتشار
"واژه‌های دخیل در قرآن مجید"، آرتور جفری (زبانشناس، قرآن شناس و پژوهشگر)، برگردان دکتر فریدون بدره‌ای
"فرهنگ‌ واژه‌های فارسی در زبان عربی"، محمدعلی امام‌شوشتری 
"ديوان دين در تفسير قرآن مبين"، حبيب الله نوبخت 
"فرهنگ معین"، دکتر محمد معین
"لغت‌نامه دهخدا"، علی‌اکبر دهخدا
تفسیر قرآن  "مجمع‌البیان"، طبرسی
کتاب  "اتقان"، سیوطی
"کورش در قرآن و عهد عتیق"، دکتر فریدون بدره ای
"ایرانویچ"، دکتر بهرام فره‌وشی

"هزاره‌های گمشده"، دکتر پرویز رجبی

 

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در سه شنبه 1385/09/07 و ساعت 6:59 |
 در اين نوشتار تنها به گوشه‌اي از واژه‌هاي پارسي و معرب (فارسیِِ عربي شده = تازيسته ) که پروردگار يکتا در قرآن کريم آورده ‌است، اشاره مي‌کنم و در بخش آينده درباره ريشه‌يابي آنها خواهم نوشت. لازم به يادآوري است واژه‌هاي بسياري از زبان پارسي به زبان تازي راه يافته است که بررسي آن‌ها چندین سال پژوهش مي‌خواهد.

1- استبرق: ديباي حرير، ديباج (کهف/29)
2- سجيل: سنگ‌وگل (هود/84)
3- کورت: غروب،غورت، غروب کند (تکوير/1)
4- مقاليد: کليدها، مفاتيح (زمر/63)
5- اباريق: کوزه‌ها، ظروف سفالي دسته‌دار و با لوله براي آب يا شراب (واقعه/17،18)
6- بيَع: کليساهاي ترسايان (حج/41)
7- تنور: تنور (هود/42 و مومنون/27)
8- جهنم: دوزخ ( بينه/5- اين واژه59 بار در قرآن به‌کار رفته است)
9- دينار: پول زر (آل عمران/68)
10- سرادق: سراپرده، دهليز (کهف/28)
11- روم: نام سرزميني که روميان بر آن حکومت مي‌کردند (روم/1)
12- سجل: کتاب (انبياء/104)
13- ن: انون، هرچه خواهي انجام ده (قلم/1)
14- مرجان: مرواريد (رحمن/22،58)
15- رس: چاه، رود ارس (ق/11 و فرقان/38)
16- زنجبيل: گياهي‌ست خوش‌بو (دهر/17)
17- سجين: دائم، ثابت، سخت و نام چاهي در جهنم (مطففين/7،8،9)
18- سَقَر: جهنم، دوزخ (مدثر/26،27)
19- سلسبيل: نرم، روان، ميِ خوش‌گوار، آب گوارا و نام چشمه‌اي‌ست در بهشت (دهر/18)
20- ورده: گل، گل سرخ (رحمن/37)
21- سندس: ابريشم، زربفت، ديبا، حرير نازک و لطيف (دخان/53)
22- قرطاس: کاغذ (انعام/7)
23- اقفال: کليدها، جمع قفل (محمد/26)
24- کافور: گياهي خوش‌بو (دهر/5)
25- کنز: گنج (کهف/81- نه بار تکرار شده است)
26- مجوس: گبران (حج/81)
27- ياقوت: ياکند نوعي سنگ قيمتي است. (رحمن/58)
28- مسک: مشک (مطففين/26)
29- هود: قوم هود (شعراء/124)
30- يهود: جهودان (بقره/107)
31- صلوات: کنشت و کنيسه (حج/41)
32- فردوس: پرديس،بهشت، بستان (کهف/107 – مومنون/11)
33- جناح: گناه، عمل زشت، معصيت (بقره/158 – 25 بار تکرار)
34- زمهرير: شدت سرماي سخت، جاي بسيار سرد (انسان/13)
35- فيل: پيل (فيل/1)
36- کاس: جام، ظرفي که در آن نوشيده شود، کاسه ( صافات/45 – 6بار)
37- زُور: قوه، نيرو، عقل، راي، شرک، لذت، زور (حج/30 – 4بار)
38- شُواظ: زبان? آتش، شعله، حرارت، درحال ذوب شدن (رحمان/35)
39- اُسوَه: مقتدا، پيشوا، آنچه کسي را با آن تسلي دهند (ممتحنه/6 و 4)
40- عبقري: جاي نيکو، درخشان، بزرگ قوم، فرش زيبا، لباس فاخر (رحمان/76)
41- زبانيه: نگهبانان دوزخ، دوزخبان، زبانه کشيدن شعله هاي آتش (علق/18)
42- ابد: جاودان (نسا/57 – 28 بار)
43- قمطرير: شديد، سخت، دشوار (انسان/10)
44- نجس: ناپاک، پليد (توبه/28)
45- بررُخ: مانع وحايل بين دو چيز (مومنون/100 و رحمن/20)
46- تَبَت: نابودشده، قطع شده، تب و تاب يافته (لهب/1)
47- سخط: خشم گرفتن برکسي، غضب (مائده/80)
48- يس: ياسين، يسنا (يس/1)
49- کتاب: نوشته (بقره/2 – بيش از 200 بار تکرار)
50- صراط: راه، روش (فاتحه/6 – 45 بار تکرار)
51- ذوالقرنین: کورش بزرگ (کهف/83 تا 99)
52- جند: لشکر، سپاه، ارتش (یس/28 – 29 بار تکرار)
53- بیض: تخم، تخم مرغ (صافات / 49)

منابع:

1- شماره 1 تا 31 از کتاب "رساله المتوکلي" نوشته جلال‌الدين محمد سيوطي و برگردان دکتر محمدجعفر اسلامي
2- شماره 32 تا 47 از کتاب "واژه‌هاي دخيل در قرآن مجيد" نوشته آرتور جفري (زبانشناس و قرآن‌شناس) و برگردان دکتر فريدون بدره‌اي
3- شماره 48 تا 50 از کتاب "ديوان دين در تفسير قرآن مبين" نوشته حبيب الله نوبخت
4-- شماره 51 از کتاب "تفسیر المیزان" نوشته علامه طباطبایی
5- شماره 52 از مقاله  "ریشه واژه جنباشی" نوشته علی‌اصغر فیروزنیا، ماهنامه حافظ، شماره 34
6- شماره 53 از کتاب "ایرانویچ" نوشته دکتر بهرام فره‌وشی 

                                                                                   دنباله دارد...

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در جمعه 1385/08/26 و ساعت 6:30 |
زیان‌های واژگان بیگانه:

یکی از هدف‌های سره گویی و سره نویسی این است که از  زیان هایی که واژگان بیگانه به ساختار آوایی و گوشنواز زبان پارسی، و همچنین رسایی، پختگی و استواری آن وارد می‌کنند، جلوگیری کنیم. اینکه زبان پارسی  نمی‌باید وام‌واژه‌ها را در خود راه دهد، دیدگاهی دانشوارانه و بر پایه برهان‌های زبان شناختی است. زبان پارسی بسیار پیشرفته است. زبانی بوده است بسیار پویا. از دید زبان شناسی تاریخی، پیشرفته‌ترین زبان کنونی است. این از آنجاست که زبان آیینه فرهنگ است. فرهنگی که پویاست، زبانی هم سنگ و هم ساز با خویش را پدید می‌آورد. فرهنگ ایرانی چون فرهنگی پویا و پیشتاز بوده است، زبان پارسی هماهنگ با آن بسیار دگرگون شده و پیشرفت کرده است. زبان پارسی امروز ساختاری دارد که با بسیاری از دیگر زبانهای جهان هم روزگار نیست. به سخن دیگر، آن زبانها از دید کاربردهای سرشتین و بنیادین، در روزگاران و در ساختارهایی مانده‌اند که دیری است زبان پارسی از آنها گذشته است. دیگر زبانهای جهان با پارسی دری یا همان پارسی نو، هم روزگار نیستند. برای نمونه با پارسی میانه سنجیدنی‌اند، حتی با پارسی‌باستان. اگر زبان پارسی که بسیار پیشرفته است، از این زبانها که در سنجش با آن هنوز کهن مانده‌اند واژه بستاند، برخود زیان زده است. این واژ‌ه‌ها با ساختارها، هنجارها و رفتارهای زبان پارسی سازگار نیستند. از این روی آنها را گزند می‌رسانند و بر‌می‌آشوبند. بدان می‌ماند که شما پاره‌ای از پلاس یا بوریای ستبر درشت را بر پرنیانی نغز و رخشان بپیوندید و بدوزید. پیداست که این دو با یکدیگر سخت ناسازند. نخستین و آشکارترین زیان و گزندی که زبانهای بیگانه به زبان پارسی می‌زنند آن است که بافتار آهنگین و خنیایی و هموار و گوش نواز، آوایی را در این زبان از میان می‌برند. واژ‌ه‌های ایرانی هنگامی که از روزگاران باستانی میانه به روزگار نو رسیده‌اند، واژه‌های پارسی شده‌اند(پارسی دری)، از دید ساختار آوایی،‌ سوده و ساده و نرم و هموار گردیده‌اند. برای نمونه، یک واژه درشتناک گران اوستایی مانند خورنه [khoarnah] در پارسی شده است  فر  [far] . از دید ساختار آوایی، به فرجام خود رسیده است؛‌ یعنی واژ‌ه‌ای مانند «فر» بیش از این سوده و کوتاه نمی‌تواند بشود. اما واژه‌هایی که ما از زبانهای دیگر می‌ستانیم، می‌توانند واژ‌ه‌های درشت و گران و ناهموار باشند که آن ساختار دلاویز آوایی را از میان می‌برد.

 اما خواست سره‌نویسان بازگشت به زبان زمان روزگار فردوسی نیست؛ اگر نوشته‌ها و سروده‌های پارسی گرایانه امروز به زبان فردوسی می‌ماند، از آن روی نیست که آن نویسنده یا سراینده، آن زبان را به کار می‌گیرد یا می‌خواهد به شیوه فردوسی بسراید. از آنجاست که زبان پارسی بدان سان که استاد توس یا سعدی به کار گرفته است، از دیدی دیگر، نزدیک‌ترین زبان به زبان سرشتین پارسی است. هنگامی که ما می‌کوشیم به این زبان برسیم، خواه‌ناخواه، آنچه به دست می‌آوریم، نزدیک فردوسی خواهد بود.

 

بی‌نیازی زبان پارسی از واژه‌های بیگانه:

زبان پارسی زبانی است توانمند و بی‌نیاز. اگر گاهی به وام‌واژه‌ها نیاز دارد، این نیاز در همان مرز و اندازه‌ای است که هر زبان می‌تواند داشت، و حتی بسیار کمتر از بسیاری از دیگر زبان‌ها نیازمند وام‌واژه‌هاست. این توانمندی در زبان پارسی برمی‌گردد به سامانه و دستگاه واژه‌سازی در این زبان که بسیار نیرومند و کارآمد و آفرینش گرانه است و حتی بی‌کرانه است. ما می‌توانیم بی‌شماره در پارسی واژه بسازیم. زبان پارسی مانند بسیاری از زبانهای جهان کالبدینه نیست؛ بدین‌سان که پیمانه‌ها و ریخت‌های از پیش نهاده‌ای برای واژه‌سازی در این زبان نمی‌بینیم. زبان پارسی بسیار نرمش‌پذیر است؛ به موم می‌ماند: خود را با توان زبانی در به کار برنده خویش دمساز می‌گرداند. هر چه مایه و توان و دانش شما در زبان پارسی بیشتر باشد، این زبان را آسان‌تر و مایه‌ورتر می‌توانید به کار بگیرید. برای همین است که این زبان در جهان سرود و سخن و شعر شده است. برای آنکه سخنور می‌تواند آنچه را در درون او می‌‌گذرد، به یاری این زبان روشن‌تر و رساتر باز گوید. او زبان پارسی را بیش از هر زبان دیگر می‌تواند از آن خود کند و می‌تواند زبانی ویژه و شیوه شناختی در پارسی برای خود بیابد.

 برای نمونه، یکی از واژه‌های بسیار آشنا در زبان پارسی، واژه «دست» است. با این واژه می‌توان ده‌ها واژه ساخت؛ گذشته از آن واژه‌ها که دیگران پیش از این، از این واژه ساخته‌اند. بسنده است که این واژه را با واژه دیگر بپیوندید تا واژه‌ای نو به دست آید: فرادست، فرودست، زیردست، زبردست، بالادست، پایین‌دست، دستاویز، دستبند، دستگیره، دستشویی، دستمال، دست‌نویس، دستک، دستار، دستکش، دستگیری، دست‌ساز، دست‌بوس، دستاورد، سردست، دسته  و... حتی می‌توانیم فرهنگی خرد از واژگانی را که تاکنون با این واژه ساخته شده است فراهم بیاوریم.

 از این روی، این زبان در سرشت و ساختار، زبانی تُنُک مایه نیست که از برآوردن نیازهای روز ناتوان باشد و بخواهد از وام واژه‌ها بهره بررد. ناتوانی، کمبود و بی‌توشی از زبان پارسی نیست، از کسانی است که این زبان را به کار می‌گیرند. از این روی می‌توان از واژگان بیگانه بپرهیزید؛ برای واژگانی که به هر انگیزه‌ای در این زبان راه جسته است، برابرهای پارسی بیابیم؛ اندک‌اندک این واژه‌ها را هم از بان برانیم؛ و آن واژگان دیگر را به جای آنها بنشانیم. ما اگر گاهی اندک نیاز داشتیم که واژه‌ای را از زبان دیگر بستانیم، برآنم که ‌می‌توانیم چنین کرد.

دکتر میرجلال‌الدین کزازی

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در چهارشنبه 1385/08/17 و ساعت 5:8 |
حافظ‌پژوهی از بزرگترین افتخارات آذریها می‌باشد که حتی بخاطر آن بر دیگر ایرانیان اظهار برتری می‌کنند. در این نوشتار تلاش شده است تا گوشه کوچکی از این همت والا و خدمات بی‌شائبه و مخلصانه ایرانیان آذری به فرهنگ و ادب پارسی بیان گردد.

 حافظ پژوهي ،از آغاز تا به امروز ،بر دو اصل متكي بوده است: 1ـ نسخه يابي ونسخه شناسي ؛2ـ تحليل اشعار وشخصيت شاعر.

در نسخه يابي ونسخه شناسي ،نسخه سيد عبدالرحيم خلخالي (مورخ 827) ،يكي از موثق ترين نسخه هايي است كه پس از انتشار در سال 1306 ،اساس كار علامه محمد قزويني ودكتر قاسم غني قرار گرفت وآنها با استفاده از اين نسخه و دو نسخه ي ديگر مربوط به حاج محمد آقا نخجواني (بنيانگزار كتابخانه ي ملي تبريز)،مورخ 850 و قرن 11 ،معروف‌ترين چاپ ديوان حافظ را كه به چاپ«قزويني» مشهور است ،در سال 1320منتشر كردند.

در اهميت نسخه خلخالي همين بس كه دكتر غني به حق نوشت: «اگر خلخالي نبود، ديگران چه كار مي كردند؟». علامه قزويني در اهميت اين نسخه و خدمات خلخالي، مقاله عالمانه و محققانه‌يي در مجله‌ي علم و هنر (ارديبهشت 1307) منتشر كردند، فرزاد در جامع نسخ حافظ، خلخالي را معلم خود و پدرش دانست. همچنان كه علامه دهخدا نيز چند صفحه‌يي را به خلخالي اختصاص داد.
نسخه خلخالي در سال 1373 با مقايسه نسخه بادليان (843 ق.) و پنجاب (894ق.) توسط بهاءالدين خرمشاهي به چاپ رسيد. هوشنگ ابتهاج(سايه) و نيساري، به طور مستقيم و خانلري به طور غير مستقيم (با استفاده از چاپ قزويني ) از نسخه خلخالي بهره‌مند شده‌اند.

اما دراهميت نسخ مربوط به حاج محمد آقا نخجواني، علامه قزويني در صفحه‌ي «لح» مقدمه مي‌نويسد: «پس از تفحص بسيار از هر جا و هر كس، بالاخره به توفيق خداي تعالي و مساعدت جمعي از دوستان و ارباب فضل خصوصاً آقاي نخجواني هجده نسخه از ديوان خواجه كه شرح خصوصيات هر يك از آنها عنقريب مذكور خواهد شد، فراهم آوردم.» همچنين در صفحه ي «ل» مي‌نويسد: «نسخه‌ي متعلق به دوست فاضل و دانشمند، آقاي حاج محمد نخجواني، مقيم تبريز، كه آن نيز يكي از نسخه اساس طبع ما و نسخه‌ي بسيار قديمي، ولي بي‌تاريخ است، و قطعاً كتابت آن از حدود هشتصد هجري يا اندكي بعد از آن مؤخر نيست، داراي چهارصد و نود و سه غزل است...كه اين نسخه ي ممتاز را نيز بعد ها مالك جوانمرد آن آقاي نخجواني به آقاي دكتر قاسم غني هديه داده‌اند.»

شكي نيست كه به قول آقاي علي لك ديزجي، تأثيري كه نسخه معتبر و خطي كتابخانه‌اي آن مرحوم (نخجواني) ‌‌[وخلخالي] در تصحيح ديوان خواجه شمس‌الدين محمد حافظ شيرازي داشته است، بس مهم و سودمند و شايان اهميت فراوان است، زيرا به‌علت وجود اين نسخ، ديواني بسيار منقح و بي‌مثال كه در طول تاريخ ادبي ايران سابقه نداشته است، به اهتمام علامه‌ي نحرير، محمد بن عبدالوهاب قزويني و دكترقاسم غني، به سال1320، به زيور طبع آراسته گرديد.

يادآوري اين نكته ضروري ست كه سيد عبدالرحيم خلخالي ،در سال 1251 شمسي،در روستاي زاويه‌ي سادات، در 5 كيلومتري شهرستان خلخال از توابع استان فعلي اردبيل، به‌دنيا آمد و پس از تحصيلات مقدماتي در زادگاه خود، براي تكميل معلومات به رشت و سپس به خارج عزيمت كرد. حاج محمد آقا نخجواني نيز درسال  1298یا 1297 ق.، در تبريز متولد شد و در سال 1341 ش./1382ق. به نداي حق لبيك گفت.

نخجواني از تاجران كتب دوست وانديشمند آذربايجان بود كه سرمايه مادي خود را با كتابهاي خطي كه از اقصي نقاط جهان به خاطر اعتلاي فرهنگ ايران مي خريد، معاوضه كرد.


در زمينه تصحيح ديوان حافظ، در آذربايجان به كار پر ارزش دكتر رشيد عيوضي و دكتر اكبر بهروز هم بايد اشاره كرد كه براساس سه نسخه كامل كهن (مورخ به سالهاي 813 و822 و 825 ق.)، در سال 1356در دانشگاه تبريز انتشار يافت. استمرار كوشش‌هاي دكتر عيوضي در تصحيح و چاپ غزليات حافظ، قابل تحسين است. صاحب اين مقاله نيز در سال 1381،با همكاري دكتر حسن ذوالفقاري، حافظ قدسي (چاپ سنگي، مورخ13111) را با مقابله‌ي چهار نسخه‌ي معتبر (قزويني، خانلری، سايه و نيساري)به چاپ رساند. تا چه قبول افتد وچه در نظر آيد!


اما درزمينه تحليل اشعار و شخصيت حافظ نيز، اولين گام را مرحوم سيد عبد الرحيم خلخالي با چاپ كتاب حافظ‌نامه در سال 1320 برداشت. اين كتاب كه فهرست مطالبش عبارتند از: «ديباچه، ديوان حافظ، اشعار حافظ، شهرت خواجه، خواجه به سلسله‌ي فقرا وارد شده است يا نه؟ افكار و عقايد خواجه، فرمانروايان يا سلاطين دوره‌ي خواجه، ميگساري و شاهد بازي خواجه، مسافرت خواجه، تفأل از ديوان خواجه، شرح حال خواجه، مذهب خواجه، تصحيح ديوان خواجه، مقاله انتقادي محمد قزويني، مقايسه اشعار خواجه با چند تن از شعراي نامي و اشعار ديگران كه عمداً يا سهواً به ديوان خواجه راه يافته»، مجدداً درسال 1366 توسط انتشارات هيرمند به چاپ رسيد.


دومين گام مهم و علمي و تحقيقي، در سال1344 شمسي،به قلم استاد دكتر منوچهر مرتضوي، با نام مكتب حافظ به چاپ رسيد. اين كتاب كه به‌تازگي نيز به زيور چاپ چهارم آراسته شده، علاوه بر يك مقدمه‌ي عالمانه چهل صفحه‌يي، با شش ضميمه در مورد شيوه‌ي خاص حافظ، ايهام خصيصه‌ي اصلي سبك حافظ، راز اشعري مشرب بودن حافظ و حافظ و جمال پرستي و ميل پرستي توسط انتشارات ستوده‌ي تبريز منتشر شده است.

استاد دكتر عباس زرياب خويي، ديگر محقق پرآوازه آذربايجان هم، نكته‌هاي دقيق و فاضلانه‌اي در شناخت اشعار حافظ ارائه نموده كه موجب تحسين حافظ دوستان قرار گرفته است.

 خدمت ديگري كه يك بانوي دانشور تبريزي به جامعه‌ي ادبي ايران كرده است، ترجمه‌ي شرح سودي است. دكتر عصمت ستارزاده كه در سال1290 درتبريز متولد شده بود، در سال 1344با مدرك دكتري زبان و ادبيات فارسي و با رساله‌ي «شعراي ترك مقلد نظامي» به راهنمايي استاد سعيد نفيسي، فارغ‌التحصيل شد و به تكميل ترجمه و چاپ و انتشار كتاب محمد سودي بسنودي پرداخت، كتابي كه ترجمه‌ي جلد اول آن را از سال1341شروع كرده بود و تا به امروز بارها تجديد چاپ شده است.


آخرين نامداري كه از آذربايجان به تحليل وتفسير موجزانه ي اشعار حافظ پرداخت و به «تأييد نظر» حل معماري برخي از ابيات مشكل حافظ را كرد، استاد اجل، سيد محمد حسين شهريار بود (که تخلص خود را با تفال به دیوان مراد خود حافظ انتخاب کرد). صاحب اين مقاله كه افتخار گفت‌وگو و ضبط نظرات استاد را در آن باب داشت، كتاب حافظ به روايت شهرياررا در سال1381 به چاپ رساند. شهريار مدعي شناخت حافظ بر مبناي تصحيح متون و معيارهاي علمي و تحقيقي نبود و اصولاً شناخت شهريار از حافظ از نوع حافظ پژوهي متداول عصر ما نبود. شناختي بود بيشتر ذوقي و اشراقي كه مبناي آن نسخه‌هاي خطي و چاپي و لغت‌نامه‌ها وفرهنگ‌ها نبودند، شناختي بود كه در مقايسه مي‌توان با حدس ها و گمان‌هاي علامه‌ي دهخدا برابر دانست كه مرحوم دكتر محمد معين آن ها را جمع آوري و در مجموعه مقالاتش به چاپ رسانده است.

ترجمه‌ي ديوان حافظ به زبان تركي هم در سال 1372 توسط دكتر عز‌ت‌الله رزاقي با نام «توركجه حافظانه لر» منتشر شده است.

علاوه بر موارد مذكور ،طبعاً نوشته ها و آثار ديگري نيز مي‌تواند باشد كه نگارنده در اثر عدم اطلاع يا سهو و فراموشي به آن‌ها اشاره‌اي نكرده است، اما گمان دارم كه ازهمين موارد معلوم هم بتوان اين نتيجه را گرفت كه اساس حافظ شناسي و حافظ پژوهي، مديون تلاش‌ها و تحقيقات و تأملات دانشمندان آذربايجان است و كوشش مستمر آن ها در اين مسير (تحقيق، ترجمه، تحليل و معرفي) هم‌چنان ادامه دارد.

برای حسن ختام به مقاله «حافظ و اضطراب جدایی» که بدست پزشک، استاد دانشگاه و پِژوهشگر اردبیلی (دکتر جواد وهاب‌زاده) در ماهنامه حافظ (شماره 29) نوشته شده و در آن از دید پزشکی به دیوان حافظ نگریسته شده‌است اشاره می‌گردد.


پژوهش:
 ابوالفضل علی‌محمدی، حافظ‌شناس معاصر و از ادیبان برجسته آذربایجان

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در سه شنبه 1385/04/20 و ساعت 16:34 |
تيرگان (سیزدهم تیرماه) يکی از مهم ترين جشن های ايران باستان بوده است. درباره برگزاری جشن تیرگان دلایل چندی گزارش شده است:

 1- در اين روز هوشنگ پادشاه پيشدادی ایران، نويسندگان و کاتبان را به رسميت شناخت و آنان را گرامی داشت. مردم جشن گرفتند و آن جشن به ياد ارجمندی قلم بر جای ماند (روز قلم).(1)
2- به نوشته ابوريحان بيرونی در آثار الباقيه سيزدهم تير روز ستاره تير يا عطارد است و چون تیر (سیاره عطارد) کاتب ستارگان است، سيزدهم تير را می توان روز نويسنده ناميد.(2)
3- در ايران باستان هر روز نامی داشته و هرگاه نام روز و ماه يکی می‌شد، جشنی به نام آن روز برپا می شد. سيزدهم تيرماه، تير روز نام داشته و به این مناسبت جشن گرفته می شد.
4- در اين روز تيشتر (تیر)، فرشته باران بر اپوشه (خشکسالی) غلبه کرد و باران باريد و زمين ديگرباره سبز شد، مردم جشن گرفتند و آن جشن (جشن به‌معنی نیایش و ستایش پروردگار) به ياد فرشته باران، رزق و روزی بر‌جای ماند.(3)
5- سرانجام پس از مدت‌ها محاصره ايران‌زمين توسط تورانيان در دوران منوچهر کیانی، شاه بیکفایت ایران، توافق بر اين شد که يکی از ايرانيان تيری بيندازد و هرجا تير فرود آيد، آنجا را مرز ايران و توران بشناسند.
پس در اين روز آرش، کماندار ايرانی انتخاب شد. او به کمک فرشته زمین (اسفندارمز) از فراز البرز (قله دماوند) با یاد خداوند تيری انداخت و جان خود را همراه تير کرد. آرش می‌دانست كه پهنای ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد (منم آرش، سپاهی مرد آزاده ۴ )؛ پس خود جان سپرد و فدای ایران شد، اما تير بر مرز پيشين ايران و توران (بر کناره رود جیحون یا آمودریا در قزاقستان کنونی) فرود آمد و جنگ پايان يافت. مردم جشن گرفتند و آن جشن به ياد بزرگی ایران و صلح به‌جای ماند.(۵)
6-  در  روز سیزدهم تیر، چون کیخسرو پادشاه کیانی (فرزند سیاوش) از جنگ با تورانیان بازمی‌گشت، بر سر چشمه‌ای تنها ماند. دراین هنگام فرشته‌ای بر وی نازل شد و او بیهوش گردید. بیژن پسر گیو پس از او از راه رسید و بر چهره پادشاه ایران‌زمین آب پاشید تا به خود بازآید.چون کیخسرو از مقدسین ایران باستان و ازجمله افراد جاودان  (نامیرا) هم‌چون الیاس و خضر است (کسی‌که پادشاهی را رها ساخت و به عبادت خدا پرداخت)؛ بنابراین ایرانیان این روز را جشن می‌گرفتند.(۶)


آيين های تيرگان:
آيين های اين جشن هنوز در بسياری از سنت های بومی و محلی ما رايج است، بی آنکه سرچشمه این سنت‌ها را بدانيم. جشن تیرگان دو روز به‌درازا می‌کشیده‌است.
در اين جشن، مردم ایران باستان به گرامی‌داشت پيروزی فرشته باران بر خشکی، جشن آب می گرفتند، به همديگر آب می پاشيدند، شادی می کردند و گل و سبزه به هم هديه می دادند. لباس نو می پوشيدند و به هم نقل و شيرينی می‌دادند.
در اين جشن به ياد پايان محاصره افراسياب تورانی، نان و شیرینی گندم می‌پختند.به دور کله قند نخ زرين بسته و آن را تير و باد می‌ناميدند، سپس نخ زرين را به ياد پيکان آرش، به باد می سپردند، چرا که باد تير آرش را به دوردست ها برد.
همچنین در اين روز فال کوزه می گرفتند. هرکس شعری (در دوران اخیر از حافظ) در کوزه ‌انداختخ و بعد نيت می کردند. سپس دختری دست در کوزه می‌کرد و فال هرکس را به او می‌داد.(۷)

و امروزه پس از گذشت هزاران سال بار دیگر  با پیشنهاد نویسندگان بزرگی چون احمد شاملو، هوشنگ حسامی، محمود احيايی، هوشنگ گلشيری، فريدون مشيری، غزاله عليزاده، بيژن نجدی، بيژن جلالی، عباس معروفی، فرخنده ياکيده، محمد محمدعلی، فرزانه کرم‌پور، محمد قاسم‌زاده، آرش حجازی، کيکاووس ياکيده و از همه زودتر محمدعلی سپانلو این روز را به‌نام روز قلم و نویسنده نام‌گذاری کردند؛ در این مراسم اهدای قلم زرين به نويسندگان برگزار می‌شد (آخرین مراسم درسال 1374 برگزار شد) .(۸)

لازم به یادآوری است که در تقویم رسمی ایران روز چهاردهم تیر به‌عنوان روز قلم نام‌گذاری شده‌است.

 
منابع:
1- کتابچه انتشارات کاروان به مناسبت روز نویسنده 13/4/83
2- محمدعلی سپانلو  (شاعر و نویسنده)
3-مجله جشن کتاب، تیر1383، آرش حجازی
4- دیوان از خون سیاوش، سیاوش کسرایی، شعر آرش کمانگیر

۵- روزنامه عصر مردم، دکتر حسنعلی پیشاهنگ
6- كتاب ایران باستان، تألیف دكتر احسان یارشاطر
7- سالنامه ایران باستان، نوشته آرش امجدی، انتشارات کتاب مهر و موسسه آوای باربد
۸- سایت بی بی سی، سیزدهم تیر 1383

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در یکشنبه 1385/04/11 و ساعت 5:57 |
نگه کن بدین گنبد تیز گرد                          که درمان ازویست و زویست درد

نام حكيم ابوالقاسم فردوسي و شاهنامه گرچه تداعي كننده‌ي سرگذشت شاهان، پهلوانان اساطيري و تاريخي است، در عين‌حال اين شاهكار حماسي، ادبي فارسي داراي مضامين فلسفی، اخلاقي، اجتماعي و ديگر مباحث از جمله نكات پزشكي است، نكاتي كه براي خوانندگان گرامي به‌ویژه پزشكان و علاقه‌مندان شاهنامه خالي از لطف نيست. البته تذكر اين نكته‌ي بديهي ضروري‌ست كه اشارات پزشكي شاهنامه را با ويژگي‌هاي دانش پزشكي عصر فردوسي و باورهاي اساطيري موجود در آن عصر بايد ارزيابي كرد، نكته‌ي ديگر اينكه براي پرهيز از اطاله‌ي بيشتر كلام، حتی‌المقدور سعي شده است موضوع‌هاي بيست و يك گانه‌ي مقاله‌ به اختصار بيان شود. بعد از اين مقدمه مي‌پردازيم به اصل مطلب:

1ـ پيدايش هنر پزشكي در دوران پادشاهي جمشيد
فردوسي در شرح پادشاهي جمشيد به كاربرد عطرها و فرآورده‌هاي گياهي به عنوان دارو و پيدايش صنعت طب چنين اشاره مي كند:
دگر بوهاي خوش آورد باز                           كه دارند مردم به بويش نياز
چو بان و چو كافور وچون مشك ناب            چو عود وچو عنبر چوروشن گلاب
پزشكي و درمان هر دردمند                      در تندرستي و راه گزند
كه «در تندرستي» با علم بهداشت و «راه گزند » با علم آسيب شناسي امروز قابل تطبيق است.

۲ـ سيمرغ نماد پزشك و حكيم چاره ساز
واژه‌ي سيمرغ مركب از «سئنه = saena» نام موبد پزشك وجراح معروف و «مرو = morve» به معني مرغ در اوستا مي‌باشد. اين مرغ افسانه‌اي در شاهنامه نماد پزشك و حكيمي‌ست كه مشكلات عديده‌آي ازجمله معضلات پزشكي را برطرف وموجب آرامش مي‌شود. به‌عنوان مثال زال نوزاد را كه از سوي پدرش سام طرد شده است، در كوه پرورش می‌دهد و سالها بعد وقتي همين زال از زايمان طبيعي همسرش رودابه درموقع به‌دنيا آوردن رستم نااميد و مضطرب است، سيمرغ با دادن مژده‌ي نوزاد سالم و نيرومند به او، ابرهاي تيره‌ي غم را از خاطر او برطرف مي‌كند:
چنين گفت سيمرغ كاين غم چراست         به‌چشم هژبر اندرون غم چراست
ازين سرو سيمين‌بر ماهروي                    يكي شير آيد ترا نام جوي


3ـ عمل رستمي یا رستم‌زاد (سزارين Caesarean)
مهمترين و مشهورترين اشاره‌ي پزشكي شاهنامه، شرح تولد رستم از رودابه است كه به‌علت درشت‌بودن جثه‌ي نوزاد به‌دستور سيمرغ، موبد پزشكي او را با شكافتن پهلوي رودابه به‌دنيا مي‌آورد.
فردوسي بيش از پنجاه بيت به تشريح جزييات تولد رستم اختصاص داده كه شرح آن خود مقاله‌ا‌ي جداگانه مي‌طلبد و دراين‌جا فقط به سه بيت آن بسنده مي‌شود، در بيت دوم به تابيدن سر بچه كه در اصطلاح پزشكي امروز مانور «ورسيون = version» ناميده مي‌شود، به‌خوبي اشاره شده است:
بياورد يكي خنجر آبگون                            يكي مرد بينا دل پرفسون
شكافيد بي رنج پهلوي ماه                       بتابيد مر بچه را سر ز را
چنان بي‌گزندش برون آوريد                        كه كس در جهان اين شگفتي نديد


4ـ سيمرغ در نقش جراح
درجنگ رستم و اسفنديار، با توجه به زخمي‌شدن شديد رستم و رخش، خود سيمرغ شخصاً به معاينه‌ي زخم‌ها پرداخته و با تخليه خون زخم‌هاي عميق و با بيرون كشيدن پيكان‌ها، زخم‌هاي رستم و رخش را پانسمان مي‌كند:
نگه كرد مرغ اندرآن خستگي                    بديد اندرو راه پيوستگي
ازو چار پيكان به‌بيرون كشيد                    به منقار ازآن خستگي خون كشيد
بر آن خستگي‌ها بماليد پر                       هم اندر زمان گشت با زيب و فر
در همين نبرد است كه سيمرغ با پي‌بردن به نقطه‌ي ضعف و آسيب‌پذير اسفنديار رويين‌تن و راهنمايي رستم، جنگ با پيروزي رستم پايان مي‌پذيرد.


5ـ فن هوشبري و به هوش‌آوري
فردوسي بارها به استفاده از مي و داوري خواب‌آور به‌منظور بيهوش كردن اشاره مي‌كند. در تولد رستم سيمرغ به موبد پزشك دستور مي‌دهد كه پیش از شكافتن پهلوي رودابه، ابتدا او را با مي بيهوش كند:
نخستين به مي ماه را مست كن               ز دل بيم انديشه را پست كن
در داستان بيژن و منيژه هم به دستور منيژه، بيژن را با خوراندن داروي بيهوشي، مدهوش كرده وبه قصر منيژه مي برند:
بفرمود تا داروي هوشبر                           پرستنده آميخت با نوش بر
بدادند چون خورد مي گشت مست            همان خوردن و سرش بنهاد پست
ودر قصر او را با گلاب، كافور، روغن و صندل به‌هوش مي‌آورند:
بگسترد كافور بر جاي خواب                      همي‌ريخت بر چوب صندل گلاب
بياورد روغن مر او را بداد                           كه تا گشت بيدار و چشمش گشاد
چو بيدار شد بيژن و هوش يافت                 نگاه سمنبر در آغوش يافت

 
6ـ نوشدارو و پادزهر
در اوستا «انوشا» ودرزبان پهلوي «انوش» به‌معني بي‌مرگ آمده و در زبان فارسي هم «نوش» در مقابل زهر آمده و واژه‌ي نوشدارو مترادف با انوشا، انوش، پادزهر و ترياق مي‌باشد. اين نوشدارو تنها در خزانه‌ي پادشاهان يافت مي‌شده و زخمي‌ها را از مرگ نجات مي‌داده است . رستم نيز پس از دريدن پهلوي سهراب وقتي به هويت او پي برده، براي درمان زخم پسر از شاه كيكاووس تقاضاي نوشدارو مي‌كند:
ازآن نوشدارو كه در گنج تست                   كجا خستگان را كند تندرست
به نزديك من با يكي جام مي                    سزد گر فرستي هم اكنون به‌پي
فردوسي اشاره‌اي هم به پادزهر دارد و در وصف پزشك هندي كه به درمان اسكندر مأموريت يافته بود ،چنين مي‌گويد:
ز دانايي او را فزون بود مهر                         همي زهر بشناخت از پادزهر

 
7ـ گياهان دارويي
در پزشكي كهن داروها از گياهان بدست مي‌آمد و واژه‌ي دارو از کلمه «دار» به معني درخت ساخته شده است (به وجه تسميه ي پرنده‌ي داركوب توجه شود) وكلمات drug انگليسي و drog فرانسه و داروي فارسي صورت تغييرشكل‌يافته واژه‌ي «داروگ» در زبان پهلوي‌ست. فردوسي درشرح پادشاهي انوشيروان به رفتن برزويه ي طبيب به هند جهت آوردن گياهان طبي چنين اشاره مي كند:
چو برزوي بنهاد سر سوي كوه                  برفتند با او پزشكان گروه
برفتند هر كس كه دانا بدند                      به كار پزشكي توانا بدند
گياهان ز خشك و ز تر برگزيد                ز پژمرده و هرچه رخشنده بود
در تولد رستم نيز موبد پزشك، به دستور سيمرغ مرهمي از كوبيدن گياهي مخصوص و آميختن آن با شير و مشك و خشك‌كردن آن در سايه ، ساخته و بر زخم عمل رودابه مي‌گذارد:
گياهي كه گويمت با شير ومشك               بكوب وبكن هر سه در سايه خشك
برآن مال از آن پس يكي پر من                  خجسته بود سايه‌ي فر من
نكته‌ي ظريف اين دستور، توصيه به خشك كردن مرهم در سايه است تا خواص آن در اثر نور آفتاب و گرما از بين نرود،توصيه‌اي كه امروز هم در نگهداري داروها به قوت خود باقي‌ست، گياه طبي پرسياوشان نيز به روايت شاهنامه از خون سياوش رسته است:
به ساعت گياهي ازآن خون بر                 جز ايزد كه داند كه آن چون برست
در بخش هاي ديگر مقاله نيز از كاربرد گياهان دارويي صحبت شده است.


8ـ قطره‌ي چشمي
در لشكركشي كيكاووس به مازندران و جنگ او با ديو سپيد و كور شدن چشم سربازان ايراني (احتمالاً به وسيله ي گاز اشك آور سير) رستم ديو سپيد را كشته و موبد پزشكان با چكاندن خون جگر ديو سپيد در چشم سربازان، آنها را درمان مي‌كنند (تداعي كننده وجود ويتامين A در جگر و تأثير مثبت آن در بينايي):
چنين گفت فرزانه مردي پزشك                  كه چون خون او را به‌سان سرشت
چكاني سه قطره به چشم اندرون            شود تيرگي پاك با خون برون

9ـ مهره‌ي التيام بخشي شاهان
شاهان ايران بربازوي خويش مهره‌ا‌ي داشتند كه هر زخمي را التيام مي‌داد:
ز هوشنگ و تهمورث و جمشيد                يكي مهره بود خستگان را اميد
با اين مهره است كه كيخسرو زخم مهلك «گستهم» پهلوان نامي را درمان مي‌كند (مهره ي كيخسرو).


10ـ عنايت به اهميت بيمارستان جندي شاپور
پس از اعدام ماني پاک به جرم دعوي پيامبری در شهر جندي‌شاپور، پيكرش را ابتدا در دروازه اين شهر و سپس در جلوي ديوار بيمارستان جندي شاپور كه نقطه ي بسيار شاخص و مهم شهر بوده،آويزان مي كنند:
بياويختش از در شارسان                          دگر پيش ديوار بيمارستان


11ـ تأثير ژن و توراث در فرزند
حكيم طوس بارها به مقوله توراث تحت عنوان نژاد و گوهر اشاره كرده وبه نقش ژن در خلق وخوي و اصالت فرد توجه داد:
چنين گفت كز پاك مام و پدر                     يكي شاخ شايسته آيد به بر
كرا گوهر تن بود با نژاد                             نگويد سخن با كسي جز به داد


12ـ نشانه شناسي بيماري  Albinism (زال تنی)
در اين بيماري ارثي چون رنگدانه سياه ملانين در پوست ساخته نمي‌شود، تمام موهاي بدن سفيد و پوست هم سفيد مايل به صورتي‌ست. چون پدر رستم نيز دچار اين اختلال بوده است، اورا زال (زال زر) مي‌نامند.فردوسي نشانه ي زالي را چنين بيان مي كند:
ز مادر جدا شد بدان چند روز                  نگاري چو خورشيد گيتي فروز
به چهره چنان بود برسان شيد               و ليكن همه موي بودش سپيد


13ـ شرايط پزشك
يكي از شرايط پزشك موفق تندرستی خود اوست:
پزشكي كه باشد به تن دردمند                 زبيمار چون باز دارد گزند


14ـ مشاوره پزشكي                 
علاوه برسيمرغ كه در موارد حساس نقش پزشك مشاور دارد، خود پزشكان هم گاهي با هم به مشاوره مي‌نشينند:
پزشكان فرزانه گرد آمدند                          همه يك به يك داستان‌ها زدند
ز هر گونه نيرنگ‌ها ساختند                      مرآن درد را چاره نشناختند
حتا گاهي از اقصي نقاط دنيا پزشكان با هم تبادل نظر مي كنند:
پزشكان كه از هند و از روم و چين             چه از شهر توران و ايران زمين


15ـ پزشك در نقش سفير صلح
براي پيشگيري از حمله اسكندر به هند، «كيد» شاه هند طبيبي دانا براي درمان اسكندر مي‌فرستد، پزشك با درمان موفقيت آميز اسكندر، از موقعيت ممتازي برخوردار مي‌شود و مانع حمله اسكندر به قلمروي «كيد» مي شود:
ورا خلعت و نيكويي‌ها بساخت                  زدانا پزشكان سرش بر فراخت


16ـ تأكيد به دادن شرح حال درست از سوي بيمار
هرآن‌كس كه پوشيد درد از پزشك             زمژگان فرو ريخت خونين سرشك


17ـ نقش ورزش در تندرستي
زنيرو بود مرد را راستي                           ز سستي كژي زايد و كاستي


18ـ پرهيز از پر خوري
نباشد فراوان خورش تندرست                  بزرگ آن كه او تندرستي بجست
مكن در خورش خويشتن چارسو               چنان خور كه نوزت بود آرزو


19ـ تأثير سوء شراب در گفتار وتصميم گيري
كسي كو خورد داروي بيهشي                  نبايد گزيدن جز از خامشي
به مستي بزرگان نبندند بند                     بويژه كسي كو بود ارجمند


20ـ پرهيز از بيش فعالي جنسي
چو افزون شود كاهش افزون بود                  ز سستي تن مرد بي خون بود


21ـ خشم مايه پشيماني و افسردگي
چو خشم آوري هم پشيمان شوي            به پوزش نگهبان درمان شوي

اشارات پزشكي، دارويي و بهداشتي بالا در شاهنامه نكاتي‌ست كه نظر من پزشك را به خود جلب كرد، به احتمال قوي كساني كه انس بيشتري با اين اثر بزرگ دارند، با نگاه جستجوگر كنجكاوتري مي‌توانند به نكات ديگري در همين مقوله دست يابند.

 

پِژوهش:  دکتر جواد وهاب‌زاده اردبیلی، استاد دانشگاه علوم پزشکی اردبیل، ماهنامه حافظ، شماره 13  

منابع:فردوسی
1ـ شاهنامه، حكيم ابوالقاسم فردوسي، به‌كوشش محمد دبير سياقي.
کشف‌الابیات شاهنامه فردوسي، تدوين محمد دبير سياقي.
3ـ تاريخ پزشكي و درمان جهان از آغاز تا عصر حاضر، محمد تقي سرمدي، جلد اول.
4ـ سخنراني و بحث درباره شاهنامه فردوسي، جلد سوم، سخنراني دكتر محمود نجم آبادي.
آیین‌ها در شاهنامه فردوسي، تاليف محمد آبادي باويل.
6ـ نامه باستان، دكتر میرجلال‌الدین كزازي.
 

+ سعدی و پزشکی

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در جمعه 1385/04/02 و ساعت 6:20 |
امروزه جهانيان هلال را نماد اسلام مي دانندواین نماد بر پرچم شمار زيادي از كشورهاي اسلامي نظير الجزاير ، آذربايجان ، مالزي ، موريتاني ، پاكستان ، تونس ، تركيه ، تركمنستان  ، ازبكستان وحتی به گونه ای ایران نقش بسته است. افزون بر آن در نقش سازمانها و نهادهاي بين المللي ویژه مسلمانان يا كشورهاي اسلامي و مهمترينشان سازمان جهاني صليب سرخ و هلال احمر ، نمود عيني آنرا مي توان ديد.

اما آیا براستي هلال و يا ستاره همراه آن مي تواند با اسلام ارتباط داشته باشد؟ هلال و ستاره نشان دهنده چيست و چه معناي نماديني در دل خود نهفته است؟ از چه زمان بر بستر اسلام گسترانيده شده و آيا در مقام نماد آخرين دين آسمانی معتبر بازگو كننده هويت آن است؟
نماد هلال به چندين هزار سال پيش از اسلام باز مي گردد. تعيين ريشه هاي دقيق اين نماد ديرين كاري دشوار است ،اما بسياري براين راي هستند كه بکارگیری آن به مردمان آسياي ميانه و سيبري باستان باز مي گردد كه خورشيدو ماه و خدايان آسماني را پرستش مي كردند.

همچنين گزارشهايي در دست است كه نماد هلال وستارة باز نمايي از تانيت(Tanit)بت یا الهه كارتاژها و ديانا(Diana)بت یا رب النوع يوناني است.
 مردمي كه در شهر بيزانس(قسطنطنيه یا اسلامبول که امروزه استانبول ناميده مي شود) مي زيستند نماد هلال ماه را اختيار كردند. بنابر برخي روايتها گزينش نماد به سبب احترامي بوده كه اين مردم براي ديانا،الهه يوناني قائل بود.
 منابع ديگري اشاره مي كند كه اين نماد به نبردي باز مي گردد كه در آن رومي ها در روز اول ماه ، بربرها(اقوام گت) را شكست دادند.

البته روایت درست تر این است که:  نخستين كسي كه در آن روزگار كهن ، گستاخانه قدبرافراشت وقصد گرفتن شهر بیزانس را داشت ، فيليپ مقدوني پدر اسکندر بود كه فرمانرواي جوان كشوري نو بنياد و نيرومند بود و با چشماني حريص به بيزانس پر جوش و خروش مي نگريست.
تدبير جنگ فليپ براي به دست آوردن بيزانس اين بود كه غفلتا بر آن بتازد. پس در انتظار شبي تاريك و طوفاني نشست و سرانجام شبي كه همه مردمان شهر در بستر گرم آرميده بودند و از باروهاي شهر بالا رفتند و از راههاي نهاني و زير زميني به شهر در آمدند و آهسته وآرام در كوچه هاي ساكت شهر خزيدند ولي ناگهان باد تغيير جهت داد و ابرهاي طوفان زا ابرها را با خود برد و ماه درخشيد. ماهتاب چنان زيبا و درخشان بود كه سگها يكي پس از ديگري پارس كردند آغاز كردند و ناگهان همة شهر را بانگ و غوغاي سگها فرا گرفت (مه فشاند نور وسگ عوعو کند). اهالي شهر از خواب پريدند و متوجه شدند كه دشمن به شهر در آمده  است. پس سلاح به دست گرفتند و بيش از آن كه شب به پايان برسد هر مقدوني را كه در شهر ديدند كشتند. مقدونيان كه وضع را چنان ديدند پاي به گريز نهادند.
بيزانسيها اين پيروزي بر فليپ و سپاهيان او را معجزه خدايان دانستند و از آن روز، شكل ماه نو را، كه ياد آور پيروزي بر دشمن بود، بر سكه هاي خويش زدند و بر درفشهاي خود سوزن دوزي كردند .
ماه نو اندك اندك رمز و نشانه شهر بيزانس  شد (چه در دوران بت پرستی و چه در دوران مسیحیت) و امروز هم بر پرچم فاتحان قسطنطنيه همچنان باقي است.

 به هر صورت هلال ماه دير زماني پس از ظهور مسيح (ع)، نماد شهر بيزانس بودو در حقيقت جامعه نوپاي مسلمانان نمادي نداشتند .در زمان حضرت محمد (ص) سپاه و کاروان مسلمانان براي معرفي هويت خود از پرچمهاي ساده به رنگهاي سياه ، سرخ ، سفيد یا سبز استفاده مي كردند.
خلافت عثماني نماد هلال و ستاره را به جهان اسلام آوردند. تركها كه در سال (1453 م.832 ه ش)قسطنطنيه را گرفتند و امپراتوري بيزانس را سرنگون كردند پرچم و نماد شهر مسیحی را پذيرفتند. سلطان محمد فاتح امپراتور عثماني نماد هلال را خوش يمن مي دانست  بنابراین آنرا نگه داشته ونمادسلسلة خويش ساخت. او روياي گسترش هلال ماه را از يك سوي زمين تا ديگر سوي آن در سر می پروراند. امپراتوري عثمانی صدها سال بر جهان اسلام حكم راندوتنها کشور ایران بود که در برابر زورگویی وکشورگشایی آنهاایستاد(در زمان صفویان ، افشاریان ، زندیان و قاجاریه).

 پس از صدها جنگ با كشورهاي اروپايي از جمله جنگهاي صليبي ، نماد اين خلافت در اذهان جهانيان به مثابه مظهر و تجلي دين اسلام در آمد. بر مبناي همين تاريخچه بسياري از مسلمانان از بکارگیری آن بهعنوان نماد دين اسلام سرباز مي زدند و معتقد بودند که دين اسلام به لحاظ تاريخي بدون نماد است.
شايد امروزه پذيرش آسان اين نماد از سوي مسلمانان به سبب نسبت ذهني هلال با ماه هاي قمري باشد كه از تقويم قمري براي شناسايي اعياد و اوقات مذهبي و فرايض و مناسك مقدس نظير حج استفاده مي شود. در زمانهایي مانند عيد فطرهم با رويت هلال ،ماه شوال تعيين مي شود. از اين رو هلال ماه درنجوم اسلامي از دير باز تا كنون ، اهميت وافري داشته است. اما بايد توجه داشته كه در اينجا سخن از نماد دين است و بي شك نمادي نظير هلال ماه و ستاره پنج پر نمي تواند و اصولا نبايد در مقام نشان دهنده ديني ، نظير اسلام قرار گيرد.

نتیجه ای که از این نوشتار می گیریم این است که هلال در مرحله نخست نشان بت پرستان یونانی و رومی بوده است که سپس تبدیل به نماد مسیحیان بیزانس (روم شرقی) شده است.
هنوز پس از گذشت 28 سال سازمان جهانی صلیب سرخ، افزون بر صلیب دو شکل هلال سرخ و شیر و خورشید را نماد جهانی خود می داند.
در نوشتاری دیگر در آینده در مورد اینکه شیر و خورشید نمادی کاملا ایرانی و حتی اسلامی است سخن خواهم گفت.

منابع:

۱- ماهنامه  پیام هلال ، شماره 110،آبان 84 ، صفحه 22
2- سقوط قسطنطنیه نوشته برناردین کیلتی ، برگردان مصطفی مقربی، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی ، صفحه 23- 24- 215

 

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در شنبه 1385/02/02 و ساعت 7:16 |
 روز سیزدهم فروردین سيزده‌بدر(آخرين روز جشن‌هاي نوروزي) ، از دیرباز برای همه‌ی ما ایرانیان، روز خوشی، شادی و گشت و گذار میان دشت و دمن بوده است. سیزده روز پس از نوروز (بزرگ‌ترین و خجسته‌ترین جشن و آئین ملی آریایی) نوبت به جشنی دیگر یعنی سیزده بدر می‌رسد.
 برخی از روی ندانستن، سیزده بدر را خرافه می‌دانند و حتی به تازگی نامی دیگر بر آن نهاده و آن را روز طبیعت نامیده‌اند كه دقیقاً ترجمه روز ایلانوت یهودیان و تعطیل رسمی اسرائیل می‌باشد. با دلایل زیر روشن می‌شود كه سیزده‌بدر خرافه نیست:


سیزده بدر یك جشن است و جشن ذاتاً همراه با شور، نشاط و سرور است. شادمانی عامل تحرك، پویایی و خلاقیت است و افسردگی، غمگینی و سوگواری در جامعه باعث ركود و كسالت می‌شود. شادی در نزد ایرانیان چنان با اهمیت بوده است كه در اكثر سنگ نبشته‌های هخامنشی، آفرینش شادی هم‌تراز آفرینش زمین و آسمان شمرده شده است: «بزرگ است خدایی كه آسمان و زمین و شادی را برای انسان آفرید.»
شادی در ایران امری خدایی و اهورایی بوده كه معنای آن «سرزندگی حاصل از صفای باطن و روشنایی روح، از راه ارتباط با مبدأ آفرینش» بوده و هرگز به معنی از خود بی‌خود شدن و فراموش كردن جهان و آنچه در اوست نبوده است. شادمانی سیزده بدر، تعظیم به خداوند جهان آفرین است كه نه تنها ربطی به نحسی ندارد، بلكه حكایت از زندگی و فرخندگی دارد.


با كمی تأمل در می‌یابیم كه تغییر نام سیزده‌بدر یا حذف تعطیلی آن نه برای خرافه‌زدایی بلكه برای حقیقت‌زدایی و تاریخ‌زدایی است. بعضی‌ها می‌گویند سیزده‌ نحس نیست تا آن را «در» كنند. این دسته از عزیزان باید بدانند كه واژه‌ی «در» در سیزده بدر به معنای بیرون كردن یا در كردن نیست؛ بلكه مقصود در و دشت می‌باشد. مانند واژه‌های كبك‌دری، حسنك‌در و سرخ‌در (نام 2 روستا در خراسان) و یا شعر فردوسی كه می‌گوید:
«بینی در و دشت رنگین شده                                            نكوتر ز صورتگر چین شده»
اصولاً در فرهنگ ایرانی در آیین سیزده‌بدر هیچ سخنی از نحسی نیست. ایرانیان باستان نه تنها سیزده را نحس نمی‌دانستند بلكه آن را گرامی نیز می‌داشتند. آنها سیزدهمین روز هر ماه را به نام «تیر روز» یا «تشتر» می‌نامیدند. تشتر نام فرشه موكل بر باران بوده است. مردم ایران در روز سیزده فروردین همراه با شادمانی و شكرگزاری از خداوند، به نیایش پروردگار پرداخته و با یاد فرشته باران (تشتر) از خداوند طلب باران می‌كردند تا سالی پربركت و خرم داشته باشند. حتی اهمیت این روز چنان بوده است كه اگر كسی روز سیزده بدر، به در و دشت نمی‌رفت، نوعی ناسپاسی به درگاه اهورا می‌كرده است.


از طرفی اگر سیزده فروردین نحس بوده، پس چرا روزهای سیزده دیگر ماه‌ها را ایرانیان بدشگون نمی‌دانستند؟ پس علت بدشگون دانستن سیزده از كجا سرچشمه می‌گیرد؟ نحس بودن سیزده، ریشه در فرهنگ اعراب جاهلیت دارد. اعراب، سیزده تمام ماه‌ها به ویژه 13 صفر را بدیمن می‌دانستند. (البته برخی، 13 رجب را استثناء كرده‌اند.) غربی‌ها نیز سیزده را به دلیل این كه یهودای خائن قصد لو دادن حضرت عیسی(ع) را داشت و سیزدهمین نفر از گروه حواریون بود، نحس می‌دانستند.
پس خرافه‌زدایی در این است كه این خرافه وارداتی (یعنی بدشگونی) را از آیین باشكوه سیزده بدر بزدائیم؛ نه این كه سیزده بدر یا دیگر نمادهای ملی را نابود كنیم یا نامشان را تغییر دهیم.


سیزده بدر، روز رهایی از چنگال اهریمن و روز پیوستن به اهوراست. در این روز خجسته بایستی پنجره‌ها را گشود و چشم‌ها را شست ... ؛ چرا كه انسان‌ها همراه با زمین و زمان و در و دشت و فرشتگان، به ستایش خدای یكتا می‌پردازند و بهاران را جشن می‌گیرند. سيزده‌بدرِ روزي براي طلب باران فراوان در سال پيش رو، براي گراميداشت و پاكيزگي طبيعت و مظاهر آن، و زيست‌بوم مقدس ایرانیان است. مواظب باشیم روز ويراني و تباهي طبيعت نگردد.


منابع:
1 - دكتر محمد بقایی، سیزده بدر و راز و رمزهایش، ماهنامه حافظ، شماره 13، فروردین 84 ، ص 18
2 - دكتر شاهین سپنتا، سیزده بدر جشن فرخنده‌ی خواهش باران، ماهنامه حافظ، شماره 14، اردیبهشت84 ، ص 98
3 - میرزا حسین نوری، مستدرك الوسایل، مؤسسه آل بیت، قم، 1408 قمری، ص 146
4 - سید علینقی امین، نوادرالكلام فی شرح وقایع الایام، 1338، سرآغاز جلد دوم از مجموعه‌ی 12 جلدی
5- ابوریحان بیرونی، آثار الباقیه، در بخش بررسی روزهای سال.
 6-دکتر رضا مرادی غیاث آبادی ، پژوهشهای ایرانی

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در پنجشنبه 1385/01/10 و ساعت 6:15 |
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است ،چراکه نوروز داستان زيبايي است كه در آن ، طبيعت ، احساس و جامعه هر سه دست‌اندركارند .
نوروز این برترین جشن ملی كه قرن‌هاي دراز است بر همه جشن‌هاي جهان فخر مي‌فروشد، جشن جهان است و روز شادماني زمين ، آسمان و آفتاب و جشن شكفتن‌ها و شورزادن‌ها و سرشار از هيجان هر «آغاز» .
نوروز برخلاف جشنهای دیگر ملل دست مردم را مي‌گيرد و از زير سقف‌ها ، درهاي بسته ، فضاهاي خفه ، لاي ديوارهاي بلند و نزديك شهرها و خانه‌ها ، به دامن آزاد و بيكرانه مي‌كشاند :
گرم از بهار ، روشن از آفتاب ، لرزان از هيجان آفرينش و آفريدن زيبا از هنرمندي باد و باران ، آراسته با شكوفه ، جوانه ، سبزه و معطر از «بوي باران ، بوي پونه ، بوي خاك‌، شاخه‌هاي شسته ، باران خورده ، پاك و …»
نوروز تجديد خاطره بزرگي است: خاطره خويشاوندي انسان با طبيعت بدين گونه است كه نوروز ، برخلاف سنت‌ها كه پير مي‌شوند و فرسوده و گاه بيهوده ، رو به توانايي مي‌رود و در هر حال ، آينده‌اي جوان‌تر و درخشان‌تر دارد .
نوروز تنها فرصتي براي آسايش ، تفريح و خوشگذراني نيست : نياز ضروري جامعه ، خوراك حيات يك ملت نيز هست.
هيچ ملتي با يك نسل و دو نسل شكل نمي‌گيرد ؛ ملت ، مجموعه پيوسته نسل‌هاي متوالي بسيار است ، اما زمان ، اين تيغ بي‌رحم ، پيوند نسل‌ها را قطع مي‌كند ، ميان ما و گذشتگانمان دره هولناك تاريخ حفر شده است ؛ تنها سنت‌ها هستند كه پنهان از چشم جلاد زمان ، ما را از اين دره هولناك گذر مي‌دهند .
در چهره مقدس اين سنت‌هاست كه ما حضور آنان را در زمان خويش ، كنار خويش و در «خود خويش» احساس مي‌كنيم ؛ حضور خود را در ميان آنان مي‌بينيم و جشن نوروز يكي از استوارترين و زيباترين سنت‌هاست .
در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا مي‌داريم ، گويي خود را در همه نوروزهايي كه هر ساله در اين سرزمين بر پا مي‌كرده‌اند ، حاضر مي‌يابيم و در اين حال صحنه‌هاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق مي‌خورد ، رژه مي‌رود . ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين برپا مي‌داشته است ، اين انديشه‌هاي پرهيجان را در مغزمان بيدار مي‌كند كه :

 آري هر ساله حتي همان سالي كه اسكندر چهره اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود ، در كنار شعله‌هاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه مي‌كشيد ، همانجا ، همان وقت ، مردم مصيبت‌زده ما نوروز را جدي‌تر و با ايمان بيشتري برپا مي‌كردند ؛ آري ، هر ساله ، حتي همان سال كه سربازان تازی قتيبه بر كناره جيحون سرخ رنگ ، خيمه برافراشته بودند و مهلب عرب ،خراسان را پياپي قتل عام مي‌كرد ، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در كنار آتشكده‌هاي سرد و خاموش ، نوروز را گرم و پرشور جشن مي‌گرفتند .
تاريخ از مردي در سيستان خبر مي‌دهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفه جاهلي آرام كرده بود ، از قتل عام شهرها و ويراني خانه‌ها و ‌آوارگي سپاهيان مي‌گفت و مردم را مي‌گرياند و سپس ، چنگ خويش را بر مي‌گرفت و مي‌گفت «اباتيمار : اندكي شادي بايد»!

نوروز در اين سالها و در همه سالهاي همانندش ؛ شادي‌اي اين چنين بوده است ، عياشي و «بي‌خودي» نبوده است، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانه پيوند با گذشته‌اي كه زمان و حوادث ويران كننده زمان همواره در گسستن آن مي‌كوشيده است .
نوروز همه وقت عزيز بوده است ؛ در چشم مغان ، در چشم موبدان ، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان . همه نوروز را عزيز شمرده‌اند و با زبان خويش از آن سخن از آن سخن گفته‌اند .
حتي دانشمندان گفته‌اند : «نوروز روز نخستين آفرينش است كه اور مزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز ؛ خلقت جهان پايان گرفت و از اين روست كه نخستين روز فروردين را اهور مزد نام داده‌اند و ششمين روز را مقدس شمرده‌اند.»
چه افسانه زيبايي ؛ زيباتر از واقعيت ! راستي مگر هر كسي احساس نمي‌كند كه نخستين روز بهار ، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است ، مسلماً آن روز ، اين نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است.
هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان با تابستان آغاز نكرده است . مسلماً اولين روز بهار ، سبزه‌ها روييدن آغاز كرده‌اند و رودها رفتن و شكوفه‌ها سرزدن و جوانه‌ها شكفتن ، يعني نوروز .
بي‌شك روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سرزده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين روز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.


اسلام كه همه رنگ‌هاي قوميت را زدود و سنت‌ها را دگرگون كرد ، نوروز را جلاي بيشتر داد ، شيرازه بست‌ و آن را با پشتوانه‌اي استوار ، از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان ، مصون داشت . انتخاب علي به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت، در غدير خم هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي ! آن همه خلوص و ايمان و عشقي كه ايرانيان در اسلام به علي و حكومت علي داشتند پشتوانه «نوروز» شد. «نوروز» كه با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت ؛ سنت ملي و نژادي ، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازه‌اي كه در دلهاي مردم اين سرزمين برپا شده بود ، پيوند خورد و محكم گشت ، مقدس شد و در دوران صفويه ، رسماً يك اشعار شيعي گرديد ، مملو از اخلاص و ايمان و همراه با ادعاها و او را دويژه خويش. آنچنان كه يك سال «نوروز» عاشورا در يك روز افتاد و پادشاه صفوي آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز .


نوروز ، اين پيري كه غبار قرن‌هاي بسيار بر چهره‌اش نشسته است ، در طول تاريخ كهن خويش ، روزگاري در كنار مغان ، اوراد مهرپرستان را خطاب به خويش مي‌شنيده است ؛ پس از آن در كنار آتشكده‌هاي زردشتي ، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اورامزدا را به گوشش مي‌خوانده‌اند‌؛ از آن پس با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل مي‌كرده‌اند و اكنون علاوه بر آن با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حكومت علي او را جان مي‌بخشند و در همه اين چهره‌هاي گوناگونش‌، اين پير روزگار آلود ، كه در همه قرنها و با همه نسل‌ها و همه اجداد ما ، از اكنون تا روزگار افسانه‌اي جمشيد باستاني، زيسته است و با همه‌مان بوده است ، رسالت بزرگ خويش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداري و صميمت انجام داده است و آن ، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و عظيم‌تر از همه پيوند  دادن نسل‌هاي متوالي اين قوم كه بر سر چهارراه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادادن و غارتگران و سازندگان كله منارها بندبندش را از هم مي‌گسسته است و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همه دل‌هاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانه دوران‌ها در ميانه‌‌شان حائل مي‌گشته و دره عميق فراموشي ميانشان جدايي مي‌افكنده است .


و ما در اين لحظه در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش نخستين روز خلقت ، روز اورمزد ، آتش اهورايي «نوروز» را باز برمي‌افروزيم و در عمق وجدان خويش ،
به پايمردي خيال ، از صحراهاي سياه و مرگ زده قرون تهي مي‌گذريم و در همه نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا مي‌شده است ،
با همه زنان و مرداني كه خون آنان در رگ‌هايمان مي‌دود و روح آنان در دل‌هايمان مي‌زند شركت مي‌كنيم و بدين گونه ، «بودن خويش» را ، به عنوان يك ملت ،
 در تندباد ريشه برانداز زمانها و آشوب گسيختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود مي‌بخشيم و در هجوم اين قرن دشمن كامي كه ما را با خود بيگانه ساخته در اين ميعادگاهي كه همه نسل‌هاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند با آنان پيمان وفا مي‌بنديم و «امانت عشق» را از آنان به وديعه مي‌گيريم كه «هرگز نميريم» و «دوام راستين» خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري ريشه در عميق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و برپايه «اصالت» خويش در رهگذر تاريخ ايستاده است «بر صحيفه عالم ثبت» كنيم .

منبع : سخنرانی دکتر علی شریعتی در سال ۱۳۴۶

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در یکشنبه 1384/12/28 و ساعت 6:25 |
یكی از آیین‌های سالانه ایرانیان، چهارشنبه سوری است. ایرانیان در آخرین سه‌شنبه سال خورشیدی، با برافروختن آتش و پریدن از روی آن به پیشواز نوروز می‌روند. چهارشنبه سوری در واقع یك جشن بهاری است كه پیش از رسیدن نوروز برگزار می‌شود و در آن مراسم ویژه‌ای در شب چهارشنبه صورت می‌گیرد. در گوشه و كنار و در كوی و برزن، آتش‌های بزرگ افروخته و از روی آن می‌پرند و ترانه «سرخی تو از من، زردی من از تو» را می‌خوانند.

azar
ظاهراً این مراسم برگرفته از آیین‌های باستانی ایرانیان است كه همچنان در میان آن‌ها و با تفاوت نه چندان زیاد در میان بازماندگان نژاد آریایی (كردها، فارس‌ها، آذری‌ها، تاجیك‌ها، لرها، افغان‌ها، سیستانی‌ها،بلوچان، گیلکیها ، طبریها و ...) رواج دارد.
برخی پژوهشگران معتقدند كه چهارشنبه‌سوری ارتباطی با ایران باستان و زردشتیان ندارد و شكل‌گیری این مراسم پس از حمله اعراب به ایران آغاز شده است؛ چرا كه در ایران باستان هفت روز هفته نداشته‌ایم و هر روزی از ماه، نام یك فرشته را بر خود داشته است. نام‌های هفته پس از حمله تازیان به ایران وارد شد و این خود نشان‌دهند‌ی این است كه چهارشنبه سوری پس از اسلام در ایران مرسوم شده است.(1)

 گرچه پاره‌ای دیگر از باستان شناسان هم می‌گویند كه روزهای هفته در دوران هخامنشیان و اشكانیان بوده ولی در زمان ساسانیان منسوخ شده است.(2)
البته ایرانیان باستان در 5 روز آخر سال آتش می‌افروختند تا روح نیاكانشان را به خانه‌هایشان دعوت كنند. بنابراین شاید پس از حمله اعراب ، ایرانیان مسلمان برای این كه این سنت (كه مانند نوروز و مهرگان باستانی و ایرانی است) از میان نرود، نحس بودن چهارشنبه نزد تازیان را بهانه كرده و این جشن را با اعتقاد آنان منطبق كردند و چهارشنبه سوری پدید آمد.(3)
لازم به یادآوری است كه زردشتیان، پریدن از روی آتش را بی‌احترامی به آن دانسته و از روی آن نمی‌پرند.(4)
برخی از مورخین هم، چهارشنبه سوری را مربوط به گذشتن حضرت ابراهیم(ع) از میان آتش نمرودیان می‌دانند. ولی احتمال نزدیك‌تری كه با این نظریه ارتباط دارد این است كه: سیاوش برای اثبات پاكی خود از تهمت سودابه از میان آتشی كه كیكاووس افروخته بود به تندرستی گذشت و پس از آن به یادبود آن پاكی، هر ساله ایرانیان از روی آتش می‌پرند تا یادمان پاكی‌ها در ذهنشان زنده بماند.
بعضی مورخین هم عقیده دارند كه روز چهارشنبه روز پیروزی مردم ستمدیده‌ی ایران به پیشوایی كاوه‌آهنگر بر ضحاك تازی ماردوش می‌باشد.(5)
به هر حال این جشن باستانی هر چه كه هست، مهم این است كه روح شادی در آن نهفته است. گر چه بیشتر ایرانیان از ریشه این مراسم و دیگر جشن‌ها آگاهی چندانی ندارند ولی برپایی اینگونه جشن‌ها را وسیله‌ای برای حفظ هویت خود در برابر فرهنگ بیگانه می‌دانند.
مراسم چهارشنبه‌سوری به طور خلاصه عبارت است از: بوته‌افروزی، كوزه‌شكنی، فال‌گوش ایستادن، قاشق‌زنی، آش‌نذری، آجیل چهارشنبه‌سوری و آب‌پاشی.
متأسفانه در سال‌های اخیر بدلایل سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی به جای این رسم شیرین، استفاده از ترقه‌، مواد آتش‌زا و منفجره در حال جایگزین شدن است كه خطرات بسیاری را در پی داشته است. امید كه این جشن ملی جایگاه واقعی خود را پیدا كند.

پاورقی:
۱ -دكتر كورش نیكنام
2 -دكتر رضا مرادی غیاث‌آبادی
3 -موبد اردشیر آذرگشنسب
4 -استاد ابراهیم پورداوود
5 -روزنامه یاس نو، اسفند 81.

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در دوشنبه 1384/12/22 و ساعت 6:16 |
آيا مي‌دانيد آبادزردشت كجاست ؟
ني‌ريز
شهري باستاني در خاور استان فارس مي‌باشد كه دومين شهر استان از نظر وسعت بوده و جمعيتي بيش از 120.000 نفر دارد . نام اين شهر در زمان هخامنشيان ( بنابر خشت‌ نبشته‌هاي تخت جمشيد ) نريه ايتيشيه بوده كه در زمان ساسانيان به نگريچ ( بر اساس سنگ نبشته‌هاي نقش رستم ) و پس از اسلام به ني‌ريز تغيير يافته است.(۱)
در بخش جنوبي شهر ني‌ريز ، محله‌اي است به نام آبادزردشت . علت نامگذاري اين كوي كه يكي از بزرگترين محلات ني‌ريز است نامعلوم مي‌باشد .این کوی در گذشته 4 دروازه داشته است : دروازه‌ قلعه بالا، دروازه قلعه پایین، دروازه سر تخت و دروازه شیخ بهلول.(۲)
افراد محلي و كهنسال مي‌گويند كه اين كوي محل حكومت زردشت شاه بوده است و دليل خود را وجود محلي به نام باغ تخت ذكر مي‌كنند كه هم‌اكنون در انتهاي محله واقع شده و در گذشته محل كاخ پادشاهي زردشت شاه بوده است .
البته چون در طول تاريخ پادشاهي به نام زرتشت وجود نداشته است ،اين احتمال وجود دارد كه محله ياد شده را حضرت زرتشت (ع) پيامبر باستاني ايران ساخته و يا دستور ساخت آن را داده باشد .
در دامنه كوه بلند قبله ( برفدان ) كه در حاشيه جنوبي شهر قرار دارد ، يك رشته كاريز وجود دارد كه به قنات آب‌زردشت  معروف است و محل مظهر آن آسياب آبادزردشت ( آب‌زردشت ) ناميده مي‌شود كه نام خود را از آسيابي به نام آب‌زردشت ( كه‌ اكنون وجود ندارد ) وام گرفته است .
در سالهاي اخير شهرداری ني‌ريز  نسبت به بازسازي محوطه پیرامون نهر آب آبادزردشت اقدام نموده و تفرجگاهي به نام آبادزردشت در آن منطقه ساخته است . مسجدي هم در كنار اين نهرآب وجود دارد كه تا پيش از نامگذاري جديد ( مسجد امام علي  ‹ع› ) به نام مسجد آب‌زردشت خوانده مي‌شد . همچنین یک حسینیه به نام شهیدان زردشت در بخش باختری این کوی ساخته شده است.
لازم به يادآوري است كه نام بلوار اصلي كوي آبادزردشت ، به نام شهيد جمشيد زردشت مي‌باشد كه چهره معروف اين شهيد همراه با فرزند خردسالش در سراسر ايران مشهور مي‌باشد . در دوران جنگ 8 ساله ، 11 شهيد از نیریز با نام خانوادگي زردشت جان خود را فدای میهن نمودند:
(جمشيد ، فرهنگ ، محمدحسن ، قاسم ، بهرام ، حسن و …)(۳)

شهیدجمشیدزردشت

جالب است بدانيد كه هم‌اكنون بيش از 2200 نفر از شهروندان ني‌ريزي داراي نام خانوادگي زردشت مي‌باشند كه به نوعي وابستگي آنها را به اين كوي نشان مي‌دهد . البته آنها همگي مسلمان هستند . علاوه بر اين حدود 600 نفر در گذشته نام خانوادگي زردشت را داشته‌اند كه اكنون آن را تغيير داده‌اند.(۴)
در ابتداي محله ، مسجدي قديمي ( با تاريخ بازسازي 360 هجري ) وجود دارد به نام مسجد جامع ( جمعه ) كه طرح ساختماني آن ساساني بوده ( در ايران تنها 2 مسجد با طاق ساساني وجود دارد : در ني‌ريز و دامغان ) كه بايستي در اصل آتشكده بوده باشد . در اين مسجد سروي با قدمت بيش از 1500 سال سر به آسمان كشيده است . در چند سال گذشته به هنگام حفاري در جلو مسجد چند كوزه پر از سكه‌هاي زرين باستاني يافت شد كه خود تأييدي ديگر بر قدمت اين كوي مي‌باشد.(۵)
متأسفانه در سالهاي اخير نام اين محله باستاني را به كوي سجاد تغيير داده‌اند كه البته در افواه  عمومي هنوز به نام آبادزردشت خوانده مي‌شود و شهرك جديدي هم كه در جنوب آن ساخته شده است را مردم شهرك آب‌زردشت ( با نام جديد شهرك رجايي ) مي‌خوانند. (۶)
از پژوهشگران گرامي انتظار مي‌رود كه در اين مورد تحقيقات باستاني ، تاريخي و زبان‌شناسي بيشتري را انجام دهند تا راز اين نامگذاري آشكار گردد .

منابع:
1- هفته‌نامه عصر نی‌ریز، محمد‌جواد پورصدر
2- روزنامه عصر مردم، محمدعلی پیش‌آهنگ
3- مهین مهرورزان، غلامرضا شعبان‌پور
4- گزارش اداره ثبت احوال نی‌ریز، سال 1384
5- نی‌ریز شربت‌خانه فارس، محمدعلی پیش‌آهنگ
 ۶- روزنامه عصر مردم، دکتر حسنعلی پیش‌آهنگ

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در شنبه 1384/12/13 و ساعت 6:23 |
روز عشق (روز زن)

زنان ايرانى در طول سال روز 29 بهمن را به خود اختصاص داده اند. قرن‌ها پيش كه شايد در بسيارى از قسمت هاى كره خاكى كه حالا از متمدن‌ها و يا مراکز ديني  به‌شمار می‌آیند بى‌قانونى بيداد مى كرد ايرانيان حتى روزهايشان نيز نامى و جشنى داشت. هر سال درين روز زنان ايرانى از كار روزانه دست مى كشيدند و اين مردان بودند كه يك روز در سال نقش زنان را ايفا مى كردند.ساليان سال پس از آن كه اسلام ظهور كرد و گسترش پيدا كرد باز اين ايرانيان بودند كه اين روز را گرامى مى داشتند.

 

 روز زن در ايران باستان:

از گذشتگان دور روز زن را در اسفندگان (پنجم اسفند) برگزار مى كردند. اين روز سپندارمزد ناميده مى‌شود كه نام فرشته نگهبان زمين است، از آنجايى كه زمين همانند زنان بارورى دارد، اين جشن براى گراميداشت زنان نيكوكار برگزار مى شود. برگزارى مراسم جشن و سرور در اين روز ضرورى است. در اين روز براساس سنت باستانى بانوان با پوشيدن لباس هاى نو، مورد تكريم قرار مى گيرند، مادران از فرزندان خود و زنان از مردان پيشكش‌هايى دريافت مى كنند و زنان نيكوكار، پاكدامن، پرهيزگار و مادرانی که فرزندان درستکار تربیت نموده‌اند مورد تشويق قرار مى گيرند.

 

در سفره اين جشن جامى از شير و تخم مرغ كه نشانه ماه بهمن است قرار دارد. به جز آنها ميوه هاى فصل به ويژه انار و سيب، شاخه هاى گل، شربت و شيرينى، برگ هاى خشك آويشن با دانه هايى از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار مى دهند و مواد خوشبو و كندر بر روى آتش مى گذارند و مقدار كمى از هفت گونه حبوبات و دانه ها كه در جشن مهرگان براى سفارش كاشتن در آن فصل در سفره جشن مهرگان قرار داده اند مى‌گذارند.

 

اسفندگان از جمله جشن‌هاى ماهيانه اى است كه اطلاع دقيقى از گذشته برپايى آن نوشته نشده است. اما بنابر گفته ابوريحان بيرونى (که در نقشی همانند فردوسی بزرگ زنده کننده جشن‌ها و مراسم ایران باستان بود) در ايران قديم جشنى با نام مزدگيران يا مردگيران در بين مردم رواج داشته است. از ويژگى‌هاى اين جشن كه زمان برگزارى آن 5 روز نخست ماه اسفند بوده، استراحت كامل زنان از كار و تلاش و كوشش و فرمان‌بردارى كامل مردان از زنان بوده است. در اين چند روز به پاس تلاش يك ساله زنان، مردان وظايف ايشان را بر دوش گرفته و با اين كار، فعاليت‌هاى يك زن را تجربه مى‌كردند و در عين حال در اين روز هديه دادن به زن خانه از آداب و رسوم اصلى اين جشن به شمار رفته است.

 

اين جشن به نام «سپنته آرمئى تى» نماد از خودگذشتگى، فروتنى و مهر بى‌پايان شناخته شده است. واژه سپندارمزد در اوستا به معنى فروتنى و بردبارى است. «سپنته آرمئى تى» يا سپندارمز يا اسفند امروزین، نام چهارمين امشاسپند و نام پنجمين روز هر ماه است كه به خاطر داشتن صفت پاك و ارزشمند فرشته نگهبان زمين نام گرفته است. در نوشته‌های آيين ايرانيان باستان آمده است: سپنته آرمئى تى، فروزه‌اى (نوری) است با ويژگى‌هاى زنانه و مادرانه يعنى مهر و عشق بى‌پايان، ايمان و پارسایی، تواضع و فروتنى، پاکی و راست کرداری.

 

طبق سالنامه زرتشتى، روز اسفند از ماه اسفند يعنى پنجمين روز از اين ماه (5 اسفند)  و بنابر تقويم امروزى (هجري خورشيدي) 29 بهمن ماه روز سپاسدارى از جايگاه زنان و مادران است.

 

علت تفاوت این جشن در دو سالنامه ایرانی چیست؟

مي دانيم كه سال خورشيدي 365 روز و حدود شش ساعت است. در ایران باستان هر سال ایراني، دوازده ماه و هر ماه سي روز بوده است. پنج روز آخر را پس از سي‌ام اسفند، اندرگاه يا پنجه دزيده يا وهيگك يا وهيجك مي‌نامیدند. هر چهار سال، اين كسرها را نیز يك روز حساب كرده و بعد از پنجه به نام اَوَرداد يا روز افزوده مي‌ناميدند. اما پس از اسلام و دگرگونی تقویم سالیانه به هجری شمسی، گاهنامه اوستايي اصلاح شد تا تكليف پنجه يا پنج روز اضافي را روشن كنند، بدین ترتیب که شش ماه آغاز سال را سي و يك روزه  و پنج ماه دوم از مهر تا اسفند را سي روزه به‌شمار آورده، اسفند را بيست و نه روز و هر چهار سال يك بارآن‌را نيز سي روزه شماره كردند.

اين تغييرات كه حاصل سي و يك روز به شمار آوردن شش ماه آغاز سال است باعث شد كه جشن اسپندگان شش روز با آن چيزي كه پيش از آن بوده تفاوت پيدا كند، كه امروزه بنا به گاهنامه‌ي اصلاح شده‌ي خورشيدي 29 بهمن و بنابه تقويم اوستايي كه به وسيله ي زرتشتيان نگه داري مي‌شود،5 اسفند ماه برگزار مي شود.

 

روز اسفندگان متعلق به همه ايرانيان است از هر قوم و از هر مذهب. اين روز را (29 بهمن) را ميتوان روز عشق و دوستي ناميد که تقريبا برابر و بسیار بهتر از روز ولنتاين بيگانگان مي باشد که در حال رسوخ به فرهنگ ناب ایرانی و اسلامی ما می‌باشد.

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در یکشنبه 1384/11/30 و ساعت 8:32 |

 آرامگاه کورش   

نی‌ریز در شرق استان فارس قرار دارد و دومین شهرستان این استان از نظر وسعت محسوب می شود. نام این شهر باستانی  در سنگ نبشته های تخت جمشید آمده است .در ضلع جنوبی شهرستان ، دریاچه نی‌ریز (بختگان و طشک ) همچون حفاظی از غرب به شرق کشیده شده است. ۱

سیوند نام روستایی بزرگ و خوش‌آب و هوا در مسیر راه شیراز اصفهان (میانه راه تخت جمشید به پاسارگاد) می‌باشد. رودخانه كوچك پلوار در دره سیوند (تنگه بلاغی) جریان دارد كه سیلاب آن به رود كُر پیوسته و از آن جا به دریاچه نی‌ریز (طشك و بختگان) می‌ریزد. ساختن سدی بر روی رود سیوند (پلوار) از سال 1372 آغاز شده است كه امسال به پایان می‌رسد و احتمالاً آب‌گیری آن در سال جاری یا آینده شروع می‌شود. ۲

آنچه كه در سطح ملی و حتی جهانی نگران‌كننده است احتمال به زیر آب رفتن پاسارگاد می‌باشد؛ كه البته همراه با غرق شدن قطعی 130 اثر باستانی از دوره‌های هخامنشیان، اشكانیان و اسلامی در تنگه بلاغی (دره سیوند) می‌باشد كه برخی از آن‌ها هنوز مورد كوچكترین بررسی هم واقع نشده‌اند. همه این‌ها بخشی از میراث فرهنگی ما شناخته می‌شوند كه از نابودی آن‌ها می‌توان به عنوان یك فاجعه فرهنگی نام برد. ۳
پاسارگاد كه در سال‌های پیش به عنوان میراث جهانی در یونسكو به ثبت رسیده است در برگیرنده آرامگاه كوروش، نقش بالدار او و ویرانه‌های كاخ وی می‌باشد. كوروش كبیر به عنوان نخستین صادر كننده فرمان حقوق بشر برای دنیا، با عنوان ذوالقرنین برای مسلمانان، یهودیان و زردشتیان، و به عنوان مقتدرترین فرمانروای ایرانی برای ایرانیان دارای اهمیت بسیار می‌باشد. ۴

البته طبق اظهارنظر مقامات اداره آب منطقه‌ای فارس، دریاچه سد سیوند، حداكثر 9 كیلومتر با آرامگاه فاصله خواهد داشت. ۵
گر چه همین اظهار نظر هم مورد تردید است چرا كه در سیل سال 1375 كه هیچگونه سدی وجود نداشت به مدت یك هفته پله‌های پایینی سد (حدود یك متر) در زیر آب بود، ولی در هر حال، بخار آب دریاچه و رطوبت خاك منطقه، آسیب فراوانی به پاسارگاد وارد خواهد كرد. ۶

از مسائل جهانی و ملی كه بگذریم، به مسأله منطقه‌ای و بومی می‌رسیم كه موضوع بحث ما می‌باشد. همانطور كه همگان می‌دانند دریاچه نی‌ریز از دو بخش طشك و بختگان تشكیل شده است. آب هر دو دریاچه شور می‌باشد كه میزان شوری بختگان بیشتر از دیگری است. آب دریاچه نی‌ریز مصرف كشاورزی ندارد. بخار آب برخاسته از دریاچه باعث افزایش رطوبت هوا می‌شود و بعلت بلند بودن ارتفاع كوه‌های پیرامون نی‌ریز، رطوبت حاصله در هوا باقی مانده و باعث ثمردهی درختان انجیر، بادام، رز و زیتون در كوه‌ها می‌شود (كه می‌توان به نوعی آن را آبیاری مصنوعی كوه‌ها نامید). ۷
دریاچه نی‌ریز، زیستگاه زمستانه پرندگانی است كه از روسیه و صحرای سیبری به ایران مهاجرت می‌كنند (مانند فلامینكو، درنا، كبوتر دریایی، آبچلیك، مرغابی، غاز و ...) كه همگی در حفظ اكوسیستم (بوم سا ختار) و محیط زیست نقش بسیار ارزنده‌ای دارند. ۸

مشکل دیگری که به‌دنبال کوچ پرندگان از این آبگیر بزرگ رخ خواهد داد، فراوانی آفت‌های گیاهی و جانوری (بدلیل شکار نشدن بوسیله این پرندگان) خواهد بود. نتیجه این رویداد، کم شدن فراورده‌های کشاورزی و دامپروری، و زیادشدن مصرف بی‌رویه کودهای شیمیایی خواهد بود.

 پس از آبگیری سد سیوند، میزان ورودی آب رودخانه كُر به دریاچه بختگان بسیار اندك و حتی گاهی به صفر می‌رسد (مقداری از آب كُر كه در گذشته به دلیل سد درودزن كم شدهبود)، در نتیجه ورودی آب دریاچه تنها محدود به سیلاب‌های منطقه (نی‌ریز، خیر، آباده طشك ، خرامه و ارسنجان) خواهد شد.    
به دنبال این رویداد پیوستگی میان دو دریاچه طشك و بختگان از یبن خواهد رفت (همانگونه كه در سال‌های خشكسالی از میان می‌رود) كه نتیجه آن خشك شدن دریاچه بختگان خواهد بود و اندكی پس از آن دریاچه طشك هم به خاموشی فرو خواهد رفت. چرا كه هم اكنون شوری دریاچه طشك به 1200 واحد رسیده است كه حدود 4 برابر سال‌های پرآب گذشته می‌باشد. آن گاه است كه فاجعه زیست محیطی برای نی‌ریز رخ خواهد داد. ۹
چاه‌های پیرامون دریاچه، نخست شور (همانگونه كه برخی از آن‌ها هم اكنون شده‌اند) و پس از آن تلخ خواهند شد (یعنی زه دریاچه را خواهند كشید) كه دیگر نه تنها كوچكترین سودی برای كشاورزی نخواهد داشت بلكه باعث ناباروری زمین‌های كشاورزی در آینده خواهد شد كه گاهی برای بازیافت دوباره آن‌ها چندین ده سال لازم است. از سوی دیگر با خشكی دریاچه، دیگر بخار آبی از دریاچه برنخواهد خواست و در نتیجه محصولات كوهی نی‌ریز (به ویژه انجیر و بادام) به شدت كاهش خواهد یافت. ۱۰
روی دیگر فاجعه‌، زمین‌های شوره‌زار كف دریاچه خواهد بود كه با وزش هر نسیمی، نمك‌ها همچون پرده‌ای بر روی زمین‌های كشاورزی كشیده خواهند شد و حتی اگر آبی از چشمه‌سارها برای زمین‌ها باقی مانده باشد دیگر زمین‌های شوره‌زار استعداد چندانی برای شكوفایی نخواهند داشت. گذشته از این، نمك‌های بادآورده برای تندرستی انسان‌های ساكن در شهرستان و جانوران اهلی و وحشی هم زیان‌آور خواهد بود و بیماری‌های پوستی، ریوی و چشمی افزایش خواهند یافت. با خشك شدن
دریاچه نی‌ریز، پرندگان مهاجر و كوچ كننده هم دیگر به سوی نی‌ریز نیامده، در نتیجه اكوسیستم بهم خورده و كویر به معنای حقیقی آن واقعیت تلخی در منطقه بعنوان مهمان ناخوانده پیدا خواهد كرد. ۱۱

پس سد سیوند چه معنی خواهد داشت؟ آب رود پلوار (سیوند) به بیرون از ایران یا شن‌زارهای بی‌حاصل كویر لوت نمی‌رود كه به هدر رفته باشد. در واقع این سد آبی را كه در دریاچه نی‌ریز گرد می‌آمد و در كشاورزی و دیم‌كاری و دامپروری به كار می‌رفت به پشت سد سیوند منتقل خواهد كرد و به كشاورزان و مردم دیگری خواهد داد. یعنی تقریباً كاری عبث و بیهوده.
سدسازی و زدن چاه عمیق در كشور زلزله‌خیز ما پس از ویرانی قنات‌ها و كاریز‌ها، جنگل‌ها و مراتع، آبخیزها و آب‌خوان‌ها آسانترین راه برای مسؤولان جهت تأمین آب می‌باشد و از این راه عده‌ای از بومیان منطقه، تنها مدت كوتاهی و آن هم به زیان محیط زیست به آب دسترسی پیدا می‌كنند. گذشته از این زمین لرزه‌های پی‌درپی باعث سست شدن و كاهش طول عمر مفید سدها خواهد شد. ۱۲
در پایان باید بدانیم كه همه مردم ایران با هم برابرند و دلسوزی برای مردم به معنای دلسوزی برای محیط زیست آن‌ها هم می‌باشد.

«همه جای ایران سرای من است

 كه خوب و بدش از برای من است»

منابع:

1-     هفته‌نامه عصرنی ریز،  10/7/84

2-     ماهنامه آناهید، شماره 7، شهریور 84

3-     خبرگزاری میراث فرهنگی CHN، ۸۴/۶/۱۲

4-     کورش کبیر یا ذوالقرنین، دکتر باستانی پاریزی

5-     روزنامه عصرمردم، 22/6/84

6-     خبرگزاری کار (ایلنا)، 7/6/84

7-     گزارش سازمان آبهای زیرزمینی فارس، مهندس محمد موسوی

8-     فضل بن حاتم نی‌ریزی و زادگاه او، محمدعلی پیش آهنگ

9-     روزنامه عصرمردم، 17/6/84

10- سایت ایران امروز، دکتر علی حصوری، 15/6/84

11- سایت گسل، دکتر علی حصوری، 9/684

۱۲- ماهنامه آناهید، دکتر حسنعلی پیشاهنگ

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در یکشنبه 1384/09/20 و ساعت 8:33 |
ای نام تو بهترین سرآغاز                    بی نام تو نامه کی کنم باز

مدتها بود که می‌خواستم برگ یادداشتی در اینترنت داشته باشم، ولی بدلیل مشغله کاری نمی‌توانستم به این اندیشه جامه عمل بپوشانم، تا اینکه سرانجام امروز با یاری یزدان پاک توانستم به شهر بلاگستان وارد شوم.

در پایان چکیده ای هم از زندگی‌نامه خودم بگویم:

متولد سال ۱۳۴۷ و دارای ۲ فرزند می باشم. دانش‌آموخته پزشکی با درجه دکترا هستم. همراه با طبابت و تدریس در دانشگاه، به کار روزنامه‌نگاری هم مشغولم. علاقه‌مند به تاریخ شکوه‌مند و تمدن بزرگ ایران باستان بوده و دارای تحصیلات حوزوی هم می باشم.

تلاش می کنم نوشتارهای تارنگار آریوبرزن گسترده بوده و نوشته‌های گوناگونی مانند پزشکی، تاریخی و فرهنگی را در بر بگیرد.

آگاهی بیشتر

                                                                               بدرود

هرگونه برداشت از نوشته‌های اين تارنگار(وبلاگ) تنها با يادآوری نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا (مجاز) مي‌باشد
+ نوشته شده به‌دست حسنعلی پیشاهنگ H.A. Phishahang در یکشنبه 1384/09/13 و ساعت 7:27 |